X
تبلیغات
رایتل

آوازشان چرا چنین غم انگیز است؟

شنبه 10 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 16:57

پنجشنبه و جمعه با یه تیم 14 نفره رفته بودیم صعود دماوند از جبهه غربی.روز اول رو تا پناهگاه سیمرغ که حدود 4000 متری هست رفتیم.غروب زیبا بود.

یک نفر گویا تنها تا قله رفته بود و برگشتنه به خاطر خستگی افتاده بود.به خاطر همین تمام شب همه کمپ برو و بیا بود و عملا کسی نخوابید.


4 صبح 10 نفر از تیم ما رفتیم به سمت قله.ماه کامل بود و من مدام برمی گشتم تماشاش کنم.آفتاب که زد دشت معلوم شد.علم کوه معلوم بود در منتهی الیه غرب.

سرد بود.جبهه غربی تا 10 11 آفتاب نمی خوره.چادر سبزی که برای مصدوم روز پیش زده بودن رو دیدیم.چون دنده هاش شکسته بود نمی شد همینجوری بیارنش پایین.من اگه جای اون بودم شب رو دوام نمی آوردم احتمالا.

تیم ما خسته بود.5 نفر از بچه ها حدود 5000 متری به خاطر ارتفاع زدگی برگشتن پایین.من هنوز میتونستم برم.


آفتاب افتاده بود رو دامنه.من فقط پاهای نفر جلویی رو میدیدم و می رفتم.تقریبا یک ساعتی مانده تا قله دیگه نمی تونستم.به خاطر ارتفاع بالا سرگیجه داشتم.با یکی از بچه ها برگشتیم و سه نفر دیگه تا قله رفتند.

برای من بیشتر از رسیدن به خود قله، بالا رفتن تا جایی که خودم رو به فاک ندهم مهم بود.مهمتر از همه برای من توی کوهنوردی این برگشتن و نگاه کردن هست.ماه، خورشید، دشت، کوههای دوردست.


پی وست:موقعی که داشتیم جمع می کردیم که برگردیم تقریبا 20 نفری مصدوم روز قبل رو با برانکار آوردن پایین.هلی کوپتر هلال احمر مدام توی هوا می چرخید ولی نمی شست.نمیدونم چرا.

پی وست دوم:این منظره غروب از پناهگاه سیمرغ هست که گرفتم.



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo