X
تبلیغات
رایتل

دو (ص 39)

سه‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 19:55

داستایفسکی در جایی از یادداشت های خانه مردگان، روایتش از دوران حبس با اعمال شاقه در سیبری، از زمانی می گوید که در بیمارستان زندان بستری بوده. حین اقامت او در بهداری، یکی از زندانیان، میخائیلوف- مردی که به جنایاتی بسیار منزجرکننده محکوم شده است- به مرض سل می میرد. مرگ او بسیار آهسته و دردناک است و داستایفسکی هم به خود پیچیدن او، نفس نفس زدن ها و تلاش تب آلودش برای چنگ زدن به زندگی را به تفضیل شرح می دهد. پس از مرگ میخائیلوف، داستایفسکی تعریف می کند که افسر نگهبان چه گونه وارد می شود.


کلاه خود بر سر و شمشیر به کمر داشت... به طرف جنازه می رفت و با هر قدم گام هایش آهسته و آهسته تر می شد و با حیرت به محکومانی که ساکت نشسته و با ترش رویی از هر سو به او چشم دوخته بودند نگاه می کرد. یکی دو گام مانده به جنازه ایستاد، گویی ناگهان از چیزی یکه خورده بود. منظره جسد کاملا عریان و چروکیده که چیزی جز غل و زنجیر بر تن نداشت، تاثیر عمیقی بر او گذاشت و ناگهان شمشیر از کمر باز کرد و کلاه از سر برداشت- بی آن که طبق مقررات موظف به چنین کاری باشد- و صلیب بزرگی بر سینه کشید. سربازی جنگ آزموده و سپیدمو بود که سال ها در خدمت نظام گذرانده بود. یادم می آید که در همان لحظه چکونف، مرد سپیدموی دیگری، هم کنار او ایستاده بود. بدون گفتن حتی یک کلمه یک سره به صورت افسر نگهبان خیره شده بود و تک تک حرکات او را با دقت عجیب دنبال می کرد. اما نگاهشان با هم تلاقی کرد و به دلیلی لب پایین چکونف شروع به لرزیدن کرد. لبش را به شکل عجیبی کج و معوج می کرد و دندان هایش را نشان می داد. گویی بی اراده توجه افسر نگهبان را به جنازه جلب می کرد. در همین حال به سرعت گفت:
"او هم مادری داشت!" و بعد بیرون رفت.
به خاطر دارم که این کلمات تا عمق وجودم رخنه کردند... چرا او چنین چیزی گفت، چه چیزی سبب شده بود این جمله به ذهنش بیاید؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo