صبح مصاحبه داشتم. سه نفر بودن از آفیس ادمونتون. احساس میکنم خون راه انداختم، کارام رو که توضیح میدادم گوش بودن فقط. معدود سوال. سر دو تا کار هم زبان به تحسین گشودن. آخرش گفتن دفترای معماری جایی اپلای کردی؟ گفتم نه اولینه این مصاحبه. دمیر گفت خوشحالیم که اولین ما هستیم، خیسم کرد این حرفش. آخرش گفتم ادمونتون میتونی بیای؟ گفتم ترجیحم کلگریه چون بالاخره دو سال اینجا بودم و دوستام اینجان و فلان ولی فلکسیبلم لازم باشه ادمونتونم میام. گفتن سوالی داشتی بپرس ما هم در تماسیم با همم صحبت میکنیم خبر میدیم. نظر خودم که خیلی مثبت بود همه چی حالا ببینیم چه میشه. خیلی باورنکردنی همه چی داره پیش میره، خدا بزرگیتو واقعا.
یک اتاقی هست که کسی نمیاد توی دانشکده کلید داشتم و رفتم لپتاپ رو برای مصاحبه اونجا آتیش کنم. نیم ساعت چهل دقیقه مونده احساس کردم قلبم تند داره میزنه، کاپشنمو پهن کردم رو یه میز، میزا بلند و آتلیه طورن. رفتم بالا و دراز کشیدم روی میز و چشمامو بستم و نفس عمیق کشیدم. ضربانم آروم آروم اومد پایین.
سلطان فقط دعا میکنم.ایشالا بهترین ها برات رقم بخوره.
از ته دل امیدوارم چه برگردی وطن،چه اونجا و چه هر جایی که رفتی آرامش و سلامتی داشته باشی
مخلصم سلطان چش مایی
با اینکه با چرتو پرتای سیاسی و مذهبی ک میگی مخالفم،ولی خدایی خیلی خوشحال شدم برات.امیدوارم بگیرنت و اونجا اینقدر درگیر مسائل کاری بشی ک این چرتو پرتایی ک میگی یادت بره.ی پارتنر مچ هم پیدا کنی و کلا از زندگیت لذت ببری و دیگه هم ب برگشت ب اون جهنم ملاها فکر نکنی. کلا حالشو ببری از زندگیت.
خدا رو شکررررر
مرسی
البته قطعی نیست هنوز چیزی منتظر جوابم
چه خوب. به امید موفقیت های کاری بیشتر