راهنمایی بودم، یک پسری بود به نام چگینی که من از این کلا خوشم نمیومد، دلیل خاصی هم نداشت. قیافهش روی اعصابم بود. درشت بود نسبتا، ولی بچهی کندی بود. منم که لاغرمردنی. نمیدونم چه کرمی افتاده بود به جونم که رفتم شروع کردم اینو مسخره کردن و بهش بد و بیراه گفتن. آخرش زنگ تفریح قرار دعوا گذاشتیم. رفیقام یادمه اومدن گفتن ببین این زورش زیاده ها، کتک میخوری. منم گفتم نه بابا من تر و فرزم، این کنده، میزنمش. هیچی دیگه زنگ تفریح توی همون کلاس در همون ثانیههای آغازین نبرد یکجوری من رو گرفت زیر مشت و لگد که عنم چسبید به تنم. فکر کنم اومدن جدا کردن بقیه اینم دیگه رضایت داد ول کنه. در این مثال من درک درست و واقعبینانهای از قدرت و تواناییهای خودم و طرف مقابلم نداشتم، حتما باید میومد لهم کنه تا پیدا کنم. در صورتی که اگر اندکی عقل در سرم بود کار خیلی سختی نبود پیدا کردن این درک، چنانچه خیلی از دوستانم داشتن و بهم هشدار هم داده بودن. ولی من متوجه حد خودم نبودم.
حالا این حکایت جمهوری اسلامی و اسرائیله. کشور و حکومت فشلی که چند دههست از حل یک معضل آلودگی هوا ناتوانه و محیطزیستش رو به نابودی نمیتونه با اسراییل بجنگه.کشوری که پروژهی عمرانیش افتتاح سرویس بهداشتی بین راهیه که براش امام جمعه در جمع مقامات استان روبان قیچی میکنه نمیتونه برای اسراییل و آمریکا خط و نشان بکشه. کسخلهایی که فکر میکنن با قابلمه میشه کرونا گرفت نمیتونن با اسراییل و آمریکا بجنگن. کشوری که عقب و جلو کردن ساعت توش چندین ساله بحران تصمیمگیری در سطوح بالاست نمیتونه با اسراییل بجنگه.
حکایت چندین دهه مرگ بر اسراییل و مرگ بر آمریکا گفتن و عر و گوز و اسراییل 25 سال آینده را نخواهد دید و تلآویو و حیفا را با خاک یکسان میکنیم و فلان هم شبیه همون حکایت بد و بیراه گفتن منه، حالا طرف اومده میگه حرف حسابت چیه. حالا من فکر میکردم بعد روز اول حمله اینا دیگه آدم میشن، زدم تلویزیون ایران دیدم باز همون عر و گوزا و حیدر حیدر و انتقام ملی و فلان. کسکشا از زمان سردار سلیمانی ما هنوز منتظر انتقام شماییم، چرا گه میخورین و آدم نمیشین آخه. یا توی خیابون، ملت انقلابی درخواست پاسخ کوبنده و فلان. آدم نمیشید چرا شما، حتما تا نفر آخرتون رو باید بزنن پودر کنن تا بفهمین حرف گندهتر از دهنش آدم نباید بزنه.
ریدم توی وجب به وجب تهران، انقدر که من از این شهر کیری و دیستوپیایی بدم میاد. از من بپرسی میگم ایدهآل اینه بدون تلفات جانی هرچی ساختمون توش هست بیاد پایین، فقط درختها بمونن. ولی خوب در عمل ممکن نیست.
این کسخلام نمیدونم میرن تسلیم بشن یا نه. نشن ترتیب فردو رو هم میدن. حالت ایدهآل اینه که یک شبهکودتایی در سیستم صورت بگیره، کلید آقا رو بزنن، با آمریکا عادیسازی کنن، با اسراییل صلح، مثل بچهی خوب سرشون رو بندازن پایین و زندگیشون رو بکنن. پربعید ولی.
افتادم رو قرص. پاروکستین روزی یکدونه، اگزازپام روزی نصفی. یک هفتهست. گیجم، یک مقدار حالت تهوع دارم، مضطرب هم هستم. نمیدونم، شاید قرصها هنوز شروع به اثرگذاری نکردن. چیزی که ازش میترسیدم سرم اومده، چیزی که دعا میکردم سرم نیاد، فرو رفتن در اعماق تاریکی. ولی باید تا تهش رفت، با هر مصیبت و بگاییای شده باید تا تهش کشید و رفت.
یه کم احساسات آدم رو هم خشک میکنن این قرصها. گاهی مینشستم قطره اشکی میفشاندم حال سبکی و خوب پیدا میکردم بعدش، الان خشک شده کلا.