عاشق توالت ایرانیم. واقعا تجربهی دستشویی آدم رو زیبا و لذتبخش میکنه. سه سال رنج بردم توی کانادا از نبودش، الان تا آخر عمرم باهام میمونه و دیگه هیچوقت ازش جدا نمیشم
تصمیم گرفتم سال بعد برم انتخابات شورای شهر ثبت نام بکنم و به طور رسمی وارد عرصهی سیاست بشم ببینم تا کجا میرم بالا.
این هیترهای من اصلا در یک سطح دیگهای کسخل و باطلن. بابا شما که زمان میگذارید حداقل برید به یک سلبریتیای چیزی بد و بیراه بگین، باز یه کم قابل درکتره تا هیتر یک آدم نوبادی معمولی بودن
جالبه من اول که برگشته بودم ایران اینجوری بودم میخوام برم در یک روستایی در شمال تا آخر عمرم عزلت بگزینم. الان ولی 7 8 ماه بعد بازگشت اینجوریم تا آخر عمر همین تهران میمونم چون همه آدمها اینجان و دنبال گسترده کردن سوشیال سیرکلم و دوستی و معاشرت با آدمها هستم.
دوست دارید داستان اروتیک بنویسم؟
یه قول به خودم میدم، اینکه اگه کسی ارزشش ر و داشته باشه اگر در رو بست یکبار براش بجنگم، اما اگر باز هم در رو بست منم پشتبندش قفلی روش بندازم که اگر خودش هم خواست دیگه نتونه باز کنه. حتی اگر همچنان احساس بهش داشته باشم.
صبح خواب بودم شنیدم بلند بلند بابام داره گریه میکنه. رفتم دیدم پشت لپتاپ نشسته. مثکه عموم بهش زنگ زده بود در همون حال گفته بود. با اینکه میدونستم قاعدتا مادربزرگم مرده ازش پرسیدم چی شده برا چی گریه میکنی. گفت مامانی فوت کرد. چیزی نگفتم رفتم توی آشپزخونه به مامانم گفتم مثکه مامانی فوت کرد، برو تو اتاق بابا داره گریه میکنه.
عجیب بود برام، مرد 67 ساله در فراغ مادر 88 سالهای که آلزایمر داشت و دو ماه بود در کما بود. ولی حس اون لحظهی خبر مرگ مادر گویا سنگینه که این مرد اینجوری شکست، فارغ از شرایط.
یادمه چهارم پنجم دبستان بودم. یه روز ظهر از سرویس پیاده شدم دیدم بابام هم دم در خونهست داره ماشینش رو میبره توی پارکینگ. تعجب کردم چرا این موقع برگشته از سر کار. رفتم جلو دیدم داره هق هق میکنه. گفتم چی شده؟ چیزی نگفت. باز گفتم چی شده؟ چیزی نگفت. رفتم بالا و یادم نمیاد چی شد بعدش ولی قاعدتا از بقیه و صدای قرآن و سیاهپوشان طبقه اول فهمیدم که پدربزرگم فوت کرده.