من سالها پیش، شاید 10 12 سال پیش یه کراشی داشتم در این بلاگ‌اسکای که نهال نویسنده‌ی وبلاگ فازمتر بود. همسن و سال خودم بود، هنر خونده بود، علایقش هم مشابه بود. یادمه یه پستی کذاشت اون موقع‌ها که دارم ازدواج می‌کنم و اینها. منم اینجوری شدم که بیا خاک تو سرت، یک عمر دیر رسیدی.

یک فانتزی بیماری که دارم اینه که توی یک زیرزمین خالی و نیمه‌تاریک با دستبند بسته شده باشم به یک ستون فلزی، یک پیرهن تنمه و شلوار. اونوقت یه چاقو بدن دست فریماه و بگن یه تسک داری، باید بری توی این زیرزمین و این چاقو رو به اندازه‌ی 10 سانتی‌متر فرو کنی تو هرنقطه از شکمش که دوست داری. بعد یکساعت باید کنارش باشی، حالا یا از خونریزی میمیره یا بعد یکساعت اگر زنده موند میتونی زنگ بزنی بیان ببرنش بیمارستانی جایی.

این چاقو فرو کردن تو شکمم و چرخوندنش کاریه که دقیقا پارسال تابستون باهام کرد.