حال آدم متغیره. مثلا داشتم فکر می‌کردم اگه تا 2 3 سال دیگه چیزی تغییر نکرد توی زندگیم. چون باز شدن درها به خواست و اراده‌ی شما نیست. گاهی اوقات درها برای بعضی نمیشن. اگه باز نشد، برم یک اقیانوس، یه شاتی برم بالا. بعد شروع کنم شنا کنم برم جلو. همینجور برم جلو.

کمی بعد حالم تغییر کرد. دوباره مود اینکه بازم نشد ادامه میدم، تخم چپم که باز نشد. تخم چپم که زندگی رقت‌باره.

هیچ‌چیز ایران پایدار (sustainable) نیست. جامعه، حکومت، اخلاق، محیط‌زیست، نهادها، شهرها و زیرساخت‌ها. همه رو به زوال و محکوم به فروپاشی و نابودی‌اند. 

همش با خدا صحبت می‌کردم. که خدا، شدن این کار برای من حکم زندگی رو داره، نشدنش مرگ، خودت کمکم کن. گاهی هم فکر می‌کردم خدایا، هرچیزی که پیش میاری خیر باشه، شاید من ندونم خیر چیه. بعد بهش می‌گفتم ولی شدن این کار زندگی بهم میده، کمکم کن. فکر کردم اگه این کار بشه 2000 دلار میفرستم ایران برای کمک به خانواده‌ی نیازمندی کسی. بعدش هم همیشه ثابت بخشی از درآمدم رو میفرستم. 

دوستم کانکشن بود. بدون کانکشن و فقط از روی جاب پوستینگ اتلاف وقته کار اپلای کردن در وضعیت الان. مصاحبه اول زوم با اچ‌آر بود. انقدر فشار روم بوده که دقیقا یادم هم نیست کی شروع شد. فکر کنم وسطای ژانویه. مصاحبه دوم زوم با پارتنرها. یک هفته‌ای خبری نشد ازشون، وا داده بودم. دوستم پرسید از یکی پارتنرها که ایرانی بود، طرف گفته بود به نظرم خوب بود، اگر کلگری هایر کنیم یکی از گزینه‌هاست. این "اگر کلگری هایر کنیم"ش همون موقع شاخکای منو تیز کرد. چند روز بعد از یکی دیگه از پارتنرا پرسیده بود، طرف گفته بود کاندیدای اصلیه. ایمیل که اومد رفتی مصاحبه‌ی سوم و تست نرم‌افزار درجا گریه‌م گرفت. مصاحبه‌ی سوم رو هم پاس کردم، حضوری توی شرکت. بعد مصاحبه ایمیل زدم اچ آر، جوابی ندادن. ته دلم یک چیزای میدونستم انگار. یک هفته گذشت. انگار سر شده بودم دیگه. انگار دیگه برام فرقی نداشت. فقط میخواستم تکلیف خودم رو بدونم. دوستم زنگ زد، یه کم مقدمه رفت، گفت با رومن (یکی از پارتنرا) صحبت کردم، گفت همه هایرینگای جدید فریز، میترسیم از آینده. شاید به لی آف هم بیفتیم، هایرینگ که هیچی. همون موقع گویا ترامپ گفته بود تعرفه‌ها روی کانادا از 4 مارچ اعمال میشن. انگار اوکی بودم، یعنی خشمی نداشتم اصلا. حالت همینه که هست. از رنج عبور کردن رشده، نیست؟ بالا و پایین‌ها سبب رشدند؟ از پس هر مرحله انسان جدیدی زاده می‌شود؟ تعالی؟

عصرش اومدم بیرون بزنم سمت دانشگاه که خونه نباشم، هوا مطبوع، باد خوب. خیلی قشنگ بود. زدم زیر گریه تو خیابون، اتفاقی بود. اشکا یکدفعه اومدن. آخرین باری که هق هق گریه کرده بودم بعد این بود که پست کرول ان رو گذاشتم توی کانالم. گفتم خدا چرا تمومش نمی‌کنی. من مظلومم تو این زندگی، چرا تمومش نمیکنی.

اگه بخوای زندگی کنی، میری جلو، شرایط هم هرچی. آدم سریع با شرایط اداپت میشه. زندگی جلو میره. به هولوکاست فکر می‌کردم چند روز پیش، توی قطار به سمت اردوگاههای مرگ، باز زندگی رو چسبیده بودن. مادر دست بچه رو سفت چسبیده بود. شب‌ها می‌خوابیدن و صبح‌ها بیدار می‌شدن، به این امید که روزی از اینجا می‌زنن بیرون.

فرداش بلیط ایران گرفتم. به قصد 20 مارچ گرفتم، میخواستم سال تحویل تو مسیر باشم، فرودگاه، یا رو هوا. شروع کردم برنامه‌های جدید ریختن برای زندگیم.

خبر شنیدم. هر سه مرحله مصاحبه اوکی ولی هایرینگا فریز به خاطر وضعیت نامشخص آینده - تعرفه‌های آمریکا و فلان.

بلیط گرفتم.

من فقط یک چیزی رو به خودم قول میدم. اینکه به هر قیمتی زندگی کنم و تسلیم نشم، هرچقدر هم سیاهی عمق داشت باز به امید نور بمونم، وقتش که بشه خود خدا ما رو از اینجا می‌بره، ولی تا اون موقع شده هر روزم رو می‌جنگم، اونم فقط به خاطر قداست زندگی و وجود.

مرحله سوم مصاحبه هم گذشت. دیگه از من کاری برنمیاد، من هر آنچه باید می‌کردم رو کردم. دیگه فقط دست خداست.

 من برای ایران دعا میکنم ولی به نظر میاد که بگایی‌ها در پیش است در سال 404. جمهوری اسلامی تسلیم نمیشه (چیزی نداره که بخواد سرش مذاکره کنه، باید تسلیم بشه که نمیشه)، اسراییل به تاسیسات اتمی حمله می‌کنه، ایران هر جوابی بده 10 برابر شدیدتر دوباره می‌خوره. سناریوی خوش‌بینانه در اون حالت اینه که یک شبه‌کودتایی اتفاق بیفته و یک افرادی اون بالا فرمون رو ببرن به سمت تسلیم و مصالحه. ما بخیل نیستیم، رژیم چنج هم میخواد بشه بشه، ولی پربعید. از مردم کار زیادی برنمیاد.

کمربندها رو محکم ببندید.

فکر کنم شاید یه اتفاقاتی بیفته، امروز یه ایمیلی اومد که یه کم گریه‌م گرفت. دو سه روز دیگه معلوم میشه.

مرسی که کامنت دادین. دوست دارم جواب بدم ولی جوابی ندارم.

کار ایران دیگه با خداست. کار منم با خداست. اگه خدایی باشه اصلا. دوست دارم فکر کنم که هست.

فعلا نمیتونم زیاد بنویسم. حوصله و تمرکز ندارم . هروقت بتونم میام مینویسم. دیشب لب آب بودم، هوا سرده، زیاد. کامنت بگذارید تا بدونم هستید، در پی جواب من نباشید، جوابی داشته باشم میدم. شما بگذارید ولی.

نمیدونم بگم ازینکه این روزها چطور دارن می‌گذرن یا اگه بخوام بگم چقدر بگم. باید ببینم فایده‌ش برای خودم چیه. اگه سبکم میکنه میگم. فکر کنم بگم پس.

فعلا این رو بگم  که در پی گذار از هر مرحله انسان جدیدی زاده می‌شود.