یه قول به خودم میدم، اینکه اگه کسی ارزشش ر و داشته باشه اگر در رو بست یکبار براش بجنگم، اما اگر باز هم در رو بست منم پشتبندش قفلی روش بندازم که اگر خودش هم خواست دیگه نتونه باز کنه. حتی اگر همچنان احساس بهش داشته باشم.
صبح خواب بودم شنیدم بلند بلند بابام داره گریه میکنه. رفتم دیدم پشت لپتاپ نشسته. مثکه عموم بهش زنگ زده بود در همون حال گفته بود. با اینکه میدونستم قاعدتا مادربزرگم مرده ازش پرسیدم چی شده برا چی گریه میکنی. گفت مامانی فوت کرد. چیزی نگفتم رفتم توی آشپزخونه به مامانم گفتم مثکه مامانی فوت کرد، برو تو اتاق بابا داره گریه میکنه.
عجیب بود برام، مرد 67 ساله در فراغ مادر 88 سالهای که آلزایمر داشت و دو ماه بود در کما بود. ولی حس اون لحظهی خبر مرگ مادر گویا سنگینه که این مرد اینجوری شکست، فارغ از شرایط.
یادمه چهارم پنجم دبستان بودم. یه روز ظهر از سرویس پیاده شدم دیدم بابام هم دم در خونهست داره ماشینش رو میبره توی پارکینگ. تعجب کردم چرا این موقع برگشته از سر کار. رفتم جلو دیدم داره هق هق میکنه. گفتم چی شده؟ چیزی نگفت. باز گفتم چی شده؟ چیزی نگفت. رفتم بالا و یادم نمیاد چی شد بعدش ولی قاعدتا از بقیه و صدای قرآن و سیاهپوشان طبقه اول فهمیدم که پدربزرگم فوت کرده.
فک نکنم هیچوقت ازدواج کنم. بعد کاری که فریماه باهام کرد کلا برنامهم کژوال دیتینگه. تبدیلم کرد به شوالیهی تاریکیها، یا ارباب سایهها.