یک مقدار از شرایط آرمانیم دور هستم و تنها چیزهای جالبی که توی این چند وقته بهشون فکر کردم یکی اینه که چقدر جالب میشد استان های قم و اراک و قزوین دریاچه بودند چون هیچ نکته ی هیجان انگیزی ندارند و دیگر این که به طور جدی به مهاجرت به بوسنی و هرزگوین که الان گویا دیگه هرزگوینش پریده فکر کردم.چون از بچگی دوست داشتم توی سارایوو زندگی می کردم و به معلمای دبستانم هم چند بار اینو گفته بودم که هیچ وقت جواب خاصی ازشون نشنیدم.سارایوو آب و هوای خیلی مطبوع و سرد و نمناکی داره و کوه و درخت زیاد داره.مضافا این که مردم با ادیان مختلف در صلح و صفا دارن کنار یکدیگر زندگی می کنن.(البته بعد از جنگ 20 سال پیش که همدیگرو قتل عام کردند).یک نکته ی جالب دیگه راجع به سارایوو اینه که اونجوری هنوز پیشرفته نشده که آدم خیلی خوش بحالش بشه ایده ام اینه که یه چیزی تو مایه های پاریس جنگ جهانی یا نیویورک دوران رکود اقتصادیه که خیلی جای جالبی میتونه باشه از نظر من.
این کشورهای بالکان یک تختشون کمه هر ماه باید یه آپدیت از نقششون بدن بیرون که احیانا کشوری مستقل شده باشه یا ایالتی از این کشور پریده باشه اونور..آروم بگیرین لطفن اونقدر ها هم که فکر می کنین با هم فرق ندارین.فقط مختصری تفاوت قومیتی دینی که ممکنه خون همدیگرو بابتش بریزین ولی بر پایه ی احتمالات که نمیشه زندگی کرد.
چند وقته به این مسئله هم فکر می کنم که اگه احیانا روزی توی ایران به قدرت برسم دوباره ارمنستان و آذربایجان رو ضمیمه ی ایران می کنم.تصمیم دارم این پیشنهاد رو به گرجستان و روسیه ام بکنم اما در مورد روسیه خیلی مطمئن نیستم که قبول کنن.هرچند خیلی دور از ذهنم نیست که رد کنن چون جز داشتن یک تاریخ رقت بار و سیاست خفت بارتر اشتراک دیگه ای با هم نداریم.
بارون که میاد خوب بعضی آدما دوست دارن پنجره رو وا کنن بیرونو نیگا کنن.منم هر از چند گاهی این کارو می کنم و سرعت خیس شدن زمین و مناطقی از زمین که امکان آبگرفتگی درشون وجود داره رو بررسی می کنم.در همین اوصاف می بینی کله های دیگه ای هم از پشت پرده و پنجره پدیدار می شن.حرکت شایسته اییه انصافا آدم بد نیس اومدن بارونو یا این کوچک ترین کاری که از دستش بر می آد ارج بنهه.
چند روز پیشم که بارون اومده بود یه بچه هه کلشو از پنجره کرده بود بیرون و یه چتر قرمزم گرفته بود رو سرش.صحنه ی جدا ارزشمندی بود.یاد بچگی خودم افتادم که چتر می بردم حموم با لباس وا میسادم زیر دوش.
اوضاع پایداری خواهم داشت تا چهار پنج ماه آینده و چه بسا تا یک سال آینده چون دارم برای ارشد میخوانم و به سربازی فکر می کنم و همچنان رویای مهاجرت به بوسنی و هرزگوین را در سر می پرورانم.
وبلاگ قبلی ای که داشتم طبعا دچار فراز و فرودهایی بود اما گاهی اوقات که بر می گردم نیگا می کنم به نظرم سیر تحولات نفسانیمو در یک دوران خیلی پرفراز و نشیبی از زندگی(16 تا 20 سالگی) ضبط کرده.مثلا تا سال کنکور نسبتا حال و روز خوشی داشتم.البته ابدا این نیست که سال کنکور بهم بد گذشته باشه.خیر.یکی از بهترین سالهای تحصیلم بود و کلی فعالیت جالب داشتم مثلا ظهرها با اتوبوس با دوستم برمی گشتیم خونه که خیلی حال می داد.یا اینکه موسیقی های فوق العاده ای موقع استراحت یا قبل خواب گوش می کردم مثل علیزاده(این نینوا واقعا چیز نابیه).و مهم تر اینکه سالی بود که وحشیانه برف بارید و دما تا منفی ده درجه میومد.هر سال پر برف و سردی میتونه بی نهایت برای من انرژی بخش و شادی آور باشه.شهر برام قابل تحمل میشه.در اون اوصاف ما رفتیم اردوگاه دارآباد خیر سرمون درس بخونیم که یه بارش رفتیم استخر و چه حالی داد.
اون سالها خیلی از دغدغه های ذهنی آزار دهنده ای که الان دارم رو نداشتم.هرچند..گاهی اوقات فکر می کنم همیشه چیزای خوب و بد هستند خود شخصه که میتونه بهشون وزن و رنگ بده.شاید خودشو گول بزنه تو مواردی اما اگه بخوای زندگی کنی ناچاری.
راجع به وبلاگ و احوال نفسانیم می گفتم؛اتفاقی که افتاد یه سردرگمی و زوال ذوق بود از زمان ورود به دانشگاه تا همین اواخر..علتشو نمیدونم قاعدتا من توی اکازیون ترین شرایط ممکن نبودم،ولی انگار تو این دو سه ساله ده سال به جلو پرتاب میشی یا اینکه احساس می کنی کهنه ای.به همین سادگی.احساس کهنگی.
بین چیزایی که توی وبلاگم نوشته بودم این دو تا پست به نظرم جالب میان.
از تاریخ این پست به قبل عالمم نسبتا فرق می کنه با بعدش.برای خودم جالبه(احتمالا برای کسی جز خودم چندان جذابیتی نداره) که تم پست های اون موقع اصلا رنگ و بوی نوستالژیای کودکی و این صحبتا نداره برخلاف الان با اینکه همچین بچه م نبودم.
البته بر این نکته پافشاری می کنم که اصلا علاقه ای به نوستالژیک بودن یا خاطره بازی ندارم و پشیزی برای احساسات نوستالژیک قائل نیستم و الان هم ازشون صرفا استفاده ی ابزاری می کنم.از این بلای نوستالژیک بودنی که دامن نسل ما رو در بیست و چند سالگی گرفته هم در عجبم.
از این که بنویسم بدون اینکه حرفهارو پشت یه سری کلمات بیهوده و بی معنی بپوشونم(عجب فعل جالبی) خوشم میاد.sue me.
وایسا ببینم...مگه شهریور نیست؟پس چرا بارون نمیاد؟باد میاد.جای شکرش باقیه.ولی هنوز خورشید رو تمام روز میشه دید و این مناسب نیست.الان باید چند تا ابر بزرگ خاکستری تو آسمون باشن و هی بکشن جلو خورشید و و ببارن و بعد خورشید بیاد بیرون و باد خنک بیاد.عجبا.
من الان یک پای شکسته دارم که دیروز موفق شدم در حین فوتبال یک نقطه ی بسیار خوبیشو نصف کنم.نکته ی مثبت این که این پارچه ی روش آبیه پررنگه.نکته ی منفی این که پام شکسته و نمی تونم سوار وسایل حمل و نقل عمومی شم.ولی دیروز خودمو تو آینه دیدم از قیافه ی خودم خوشم اومد.از صورتم معلوم بود پام شکسته.چقدر چرندیات.
حیف که دیگه مدرسه نمیرم وگرنه فردا میتونستم قیافه ی بدبختارو بگیرم و لنگان لنگان وارد حیاط مدرسه شم.بچه هام میدویدن می گفتن چت شده منم می گفتم توی فوتبال پام نصف شده و تا آخر عمرم دیگه نمی تونم حرفه ای فوتبال بازی کنم.زنگ تفریحام می نشستم تو کلاس و بچه هارو مجبور می کردم نارنگی هامو برام پوست بکنن.معلم ها هم کلی تحویلم می گرفتن و من برا همشون توضیح می دادم که حین فوتبال پام دو نیم شده و دیگه تا آخر عمرم نمی تونم به طور حرفه ای فوتبال بازی کنم.عکس پامم می ذاشتم تو کیفم تو کلاس رد میکردم همه بچه ها دست به دست ببینن.
البته احتمالا بعد یه هفته همه بچه ها از من با پای شکسته م خسته می شدن و دیگه براشون مهم نبود که این بابا پاش شکسته.در این مقطع حساس بچه باید یه کار خلاقانه انجام بده مثلا صورتشو تیغ بندازه یا با عینک آفتابی بیاد مدرسه تا همچنان در معرض توجه باشه.قاچاق حیوان خانگی هم به مدرسه خیلی کار هیجان انگیزیه.یادمه این بچه ی بهروز افخمی که اسمش آیدین بود (که هرجا هست خداوند سلام من را بهش برساند) یه لاک پشت می کرد تو یقش و زنگ تفریحا تو حیاط جولان می داد و کلی بچه ها دورش جمع می شدن.عجب آدم دیوانه ای بود این پسر.اما یه چند باری که بچه ها دور من جمع شدن میخواستن ببینن غذام چقدر سوخته.
البته من یه دوره ای دو تا جانور خیلی نادر (فنچ گلی) داشتم.البته اون قدر هام نادر نیست ها اما کمتر کسی میدونه این فنچ ها گونه ی خاصی از سهره هستند به نام فنچ گلی.ولی از رفتارشون راضی نبودم اولا تخماشونو نوک میزدن و هیچ وقت جوجه نیووردن.(جوجه فنچ گلی عجب اسمی)
چند بار خواستم بکنمشون تو جیبم برم مدرسه ولی خیلی جونورایی نبودن که یه جا بند شن.آخرشم مامانم کشتشون.(نه به اون حدت در قفسو باز گذاشت گذاشتشون رو بالکن از هوا استفاده کنن ولی اونا از باز بودن در قفس استفاده کردن.)
یه خورده ناراحتم پام شکسته چون کلی برنامه ی ورزشی تفریحی داشتم ولی الان مجبورم تو خونه درس بخونم.البته یه رفیقم دارم طبقه پایینمون که یه هفتس چشمشو عمل کرده و نه میتونه بره بیرون نه میتونه تلویزیون ببینه و نه میتونه چیزی بخونه.رسما یه زامبی شده که تخته نرد بازی می کنه و آهنگ گوش می ده.وقتی پام ردیف بود گاهی میرفتم تخته نرد بازی می کردیم ولی الان که منم مشکل دار شدم میتونیم وقت بیشتریو با هم بگذرونیم.مثلا اون میتونه راه بره من میتونم تلویزیون ببینم.
دیشب خواب دیدم تو پارالمپیک شرکت کردم ولی مدال نیاوردم متاسفانه و شرمنده ی مردم شدم.
آه خداوندا من یک پست مدرنیست هستم.بعد از مدت ها کلنجار رفتن و بررسی شرایط اجتماعی دوران های مختلف ترجیحم برای زندگی رو قرن نوزدهم میلادی اعلام می کنم.اول نظرم بیشتر روی قرون تاریک بود ولی جدا از تفتیش عقاید که خیلی برام مسئله ی تعیین کننده ای نیست به خاطر شرایط بهداشتی نامطلوب و طول عمر کوتاه علاقمو به زندگی در اون عصر از دست دادم.به دوران روشنگری و رنسانس هم فکر کردم اما اون موقع هم مشکلات دست کمی از قرون وسطی نداشته.یه جایی خوندم کلمه ی منظره تا قرن 16 17 اختراع نشده بوده.و این که مردم اینقدر بدبختی داشتن که لذت بردن از مناظر طبیعی توی اولویت هاشون نبوده و اتفاقا همین مسئله از اولویت های اصلی منه و اینجاست که به مشکل بر می خوریم.البته من اصلا با چوب جمع کردن یا کار توی مزرعه یا شیر گاو دوشیدن مشکلی ندارم ولی بالاخره گناه نکردم که.
اما قرن نوزدهم همه ی مردم از یک امکانات پزشکی حداقلی برخوردار بودند و اگه بلایی سر خودشون نمی اوردن یه 70 80 سالی شیرین می تونستن زندگی کنن.ضمنا هر چند تکنولوژی به شدت در حال رشد بوده و جهان به سرعت بسوی مدرنیسم پیش می رفته اما تکنولوژی هنوز مثل امروز زندگی ها رو تسخیر نکرده بوده و تا اندازه ی معقولی در زندگی روزمره ی مردم وجود داشته.با این اوصاف دهه ی اول قرن نوزدهم رو برای تولد و دهه ی 80 قرن رو برای مرگ خودم بر می گزینم.باشد که رستگار شوم.با این حساب می تونستم از اختراعات بعضا مفید بشریت مثل تلفن و تلگراف در نیمه ی قرن استفاده کنم.با نویسنده ها و موزیسین ها و فلاسفه ی مهمی هم میتونستم آشنا بشم مثل داستایفسکی و نیچه و فروید و همین طور میتونستم در مراسم خاکسپاری بتهوون هم شرکت کنم.
لازمه اضافه کنم اصلا مایل نبودم در ایران زندگی کنم هرچند این قاجاریه فک و فامیل من هستند و شاید به من یه پستی تلگرافی چیزی می رسید اما ننگ بر آنها باد.انگلستان دوره ی ویکتوریا نمی بایست انتخاب بدی باشه هرچند شمال انگلستان و در یک کلبه ی زیبا نه تو لندن.
روسیه و فرانسه هم مدنظرم هستند ولی به ریسکش نمی ارزه.هرچند عاشق جنگهای کلاسیک هستم اما علاقم صرفا به عنوان یک نظاره گره نه به عنوان یک سرباز بخت برگشته که احتمالا در خط مقدم جبهه ی جنگ فرانسه و روسیه در ارتش ناپلئون یا تزار کشته می شده است.یه چیزی تو مایه های وودی آلن توی فیلم عشق و مرگ.
لازمه ادای دینی بکنم به دهه های ابتدایی و میانی قرن بیستم.بدم نمیاد میتونستم جنگ جهانی اول یا دوم رو تجربه کنم.یه حس عجیب و تراژیکی نسبت به دهه های 30 و 40 دارم مخصوصا وقتی عکسهای مردم رو نیگا می کنم.فیلم دزد دوچرخه رو که می بینم به خودم می گم من باید اینجا باشم.البته سوءتفاهم نشود نه اینکه دزدی چیزی باشم صرفا دلم میخواست توی ایتالیای فاشیستی به دنیا میومدم و موقع آزادی ایتالیا از دست فاشیست ها توی خیابان شادی می کردم.یا دلم میخواست جای اون آقاهه باشم که تو اون عکس معروف به خاطر اشغال پاریس توسط نازی ها بغض کرده.به نظرم دیر به قافله رسیدم.
اینکه باید سربازی برم یک واقعیته اما از اونجایی که کلا آدم خوش شانسی نیستم احتمالا تا برم سربازی جنگ خواهد شد.اما اگه فکر می کنید من بیکار نشستم اشتباه می کنید.در این مدت تمامی راههای فرار از مرزهای شمالی کشور رو بررسی کرده ام و به نتایج قابل توجهی هم رسیده ام.
اصلا علاقه ای ندارم جونم در جنگ از دست بدم.دوست دارم جونم رو در قحطی یا در یک معامله ی کالا به کالا از دست بدم.
-Milous Philopolous-
اول دبستان یه پسره بود اسمش یوسف بود که افغانی بود و کچل بود و یه پیراهن مردونه مشکی از این چهار خونه ها که یکی در میون برق میزنه می پوشید.مجموعا بچه ی بدی هم نبود و حداقلش اینه که من خاطره ی بدی ازش توی ذهنم نمونده.اما نکته ی سیاهی که من ازش یادمه(جز رنگ پیرهنش)این بود که تفریح این بچه موچه های مدرسه تو زنگ تفریح این بود که دهنشونو پر آب کنن بریزن رو این بیچاره.البته چون من مثل بقیه ی بچه های هم سن و سالم مشکل روانی نداشتم توی این عملیات کثیف هیچ وقت شرکت نجستم ولی به نظرم باید یه حرکت مثبت تری انجام می دادم مثلا اگه الان به اون موقع برگردم شاید برم یه خرده از تغذیمو بدم بهش.آخرشم دقیقا یادم نیس چی شد فقط یادمه هفته ای یه بار مامانش میومد مدرسه سر همین قضایا و نهایتا هم از مدرسه رفت.الان نمیدونم اوضاش از چه قراره ولی با توجه به کودکی نه چندان دلچسبش فکر نکنم خیلی رو به راه باشه.
یه نتیجه ای که میشه از این مباحث گرفت اینه که اینی که میگن بچه ها معصومن و فلانن و بهمانن مزخرفات و چرند محضه.من کلی از آدمای شیشه خورده دار و بیخودی که میشناسم بچه ن.غالب بچه ها عموما دارای سطح شعور و درک فوق العاده پایینی هستن.البته یه سری ویژگی ها رو نمیشه نادیده گرفت مثل این که آدم وقتی بچه س میتونه بشینه با دوستاش ساعت ها درباره ی مثلا جن و پری مزخرف ببافه و کلی لذت ببره ولی وقتی میری تو یه شرکت یا تو دانشگاه آدما عملا حرف جالبی برا زدن ندارن.
البته بچه ها هم استثنا دارند و بعضا خیلی موجودات جالبی ازشان در می آید یکیش بچگی خودم.یکی دیگم بود که خونش نزدیک ما بود طرفای گیشا اینا بود و تابستونا ساعت 3 ظهر قرار می ذاشتیم با هم توی پارک رفتگر.10 متر از بلوار وسط چمرانو بگیری بیشتر فضای سبز داره تا این پارکه.فقط یه دو تا آلاچیق داره و یه مجسمه رفتگر.فکر کنم یه حوض خالیم داره.ولی به هر حال جای جالبی بود فقط مشکلش همون طور که گفتم عدم فضای سبز و آلودگی صوتی و هوایی به خاطر مجاورت با اتوبان بود که برای یه پارک خیلی مشکل بزرگی محسوب نمیشه.چند بار که با این رفیقم تو این پارکه قرار گذاشتیم دیگه مامانامون نذاشتن بریم اونجا که نمی دونم چرا چون جای بدی نبود.چون دیگه نمی تونستیم با هم بریم پارک قرار گذاشتیم ساعت 3 نوبتی به هم زنگ بزنیم که 5 6 بار که اون زنگ نزد من هی زنگ زدم ببینم چی شده که مامانش برداشت و بهم گفت دیگه خونه ی ما زنگ نزن.عجب آدمایی پیدا میشنا.
یه بارم تولد گرفت همین رفیقم (ارسلان) که خیلی چیزی یادم نیس فقط یادمه خونشون به نظرم شیک و تاریک بود و چند تا خانوم خوشگل هم یادمه که فکر کنم خاله هاش بودن.باباشم اومد خواست سرگرممون کنه گفت پشت سر هم وایسین هو هو چی چی کنین مثلا قطارین که سر نوبت صف قطار یه خورده دعوا شد و نهایتا دو سه تا بچه با باباش خشتک همو گرفتن هو هو کردن و قضیه ختم به خیر شد.
از گیشا با این که یه نمه شلوغ پلوغه و موش داره ولی خیلی خوشم میاد و خاطره های خوبی دارم.
بحث تولد و اینا شد یه بار چهارم پنجم دبستان بودم تولد گرفتم که فقط یه نفر اومد اسمش هیربد شیشه چی بود.خونشونم درکه بود اگه کسی درکه زندگی می کنه و اون دور و ور هیربد شیشه چی میشناسه منو خبر کنه برم ازش تشکر کنم.رفیق به این میگن.
Let's do something funny
something very funny
...
and sunny
مشغول نوشتن کتاب جدیدی هستم تحت عنوان "چگونه این شعر (آن شعر) مرزها را شکافت" که به زودی نوشتن کتاب تموم میشه.بعد از موفقیت کتاب اولم (رودولف استراچکف) این کتاب هم میتونه چیز بدی از آب در نیاد.
برگشتن از سفر همیشه چیز مزخرفی بوده است مخصوصا اگه آدم از شمال برگرده که خرده خرده از جنگل و رودخانه و مه آدم با بیابون و کوه های خشک و لخت و بچه هایی که کنار جاده بطری دستشونه مواجه میشه.یه راه برای اینکه این حس بد برگشتن توی آدم ایجاد نشه میتونه این باشه که آدم سعی کنه تا جایی که میشه بد بگذرونه تا توی راه برگشت احساس خوشحالی کنه.اصلا خیلی مسخره ست که یدفعه همه چیز از اون بالا به سمت تهران خشک میشه.
جا داره انزجار خودم رو از انگلیسیا اعلام کنم.به نظرم چند وقته به این نتیجه رسیدن توی ده بیست سال گذشته کم بهشون محبت شده و کم تونستون خودشون رو عرضه کنن.اون از اون عروسیه سلطنتی مضحکشون.آخه من نمی فهمم دو نفر می خواستن همدیگرو بگیرن حالا هرکی بودن این قدر تو بوق و کرنا(؟) کردن نداره.اینقدر تبلیغ مبلیغ کردن و از صبح تا شب اون دو تارو تو تلویزیون نشون دادن که کم کم احساس کردم قضیه برام مهم شده و رفته رفته انگار انتظار روز وصال این دو تارو می کشیدم.به این می گن سیاست کثیف انگلیسی و لابی گری.جوری که از صبح مثل پاندا نشستم جلو تلویزیون که ماچ و بوسه ی این دو تا رو ببینم.البته من برای کلیسای وست مینیستر ابی احترام خاصی قائلم چون یه جای تاریخیه و من برای جاهای تاریخی احترام قائلم.
اما خودشیفتگی بیش از حد این جماعت قابل بخشایش نیست.علاقه ی عجیبیم دارن که این پرچم بریتانیا رو از دسته فرو کنن تو حلق بیننده.امپراتوری بریتانیا.عجبا.نمی فهمم خیلی افتخار داره اینکه کلی بومیای یه منطقه ی دورافتاده رو(استرالیا) پاک کنی تا جا وا شه جنایتکارا و اراذل اوباشتو تبعید کنی.یا خیلی هیجان انگیزه اینکه در عرض 70 80 سال کل بومیای تاسمانی رو منقرض کنی.اونم چجوری؟اون جنایتکارارو برا تفریح بفرستی تاسمانی با اسلحه بومی شکار کنن.آخه اصلا شما رو چه به رفتن این همه راه.تا اون ور اقیانوس هند رفتن مملکت استثمار کنن.این همه جای نزدیک تر بود مثلا ایران.اون الیزابت دوم با اون قیافه ی عبوس و حق به جانبش باید خجالت بکشه.من برای خانواده ی سلطنتی بریتانیا احترام قائلم و به خودشون هم اینو گفتم چون بالاخره بیش از 1000 ساله مثل بختک افتادن رو مملکت و این کار هر کسی نیست.همین ایران خودمون بعد 2500 سال شاهنشاهی یه خانواده سلطنتی درست حسابی که آدم بتونه روش حساب کنه نداشت.همشون 100 نهایتا 300 400 سال اومدن گندشونو که زدن رفتن.نشد که این.مثلا آدم به کی بگه خانواده سلطنتی به این قاجاریا بگه.اون رئیسشون که اصلا شرط ابتدایی برای تشکیل خانواده رو نداشته آدم چی بگه.باز نسب های دورشون یه چیزی.من به نوبه ی خودم با چند ارتباط خیلی مختصر می رسم به جهانگیر میزرا پسر عباس میرزا پسر فتحعلی شاه.هرچند نمیخواستم اینو بگم و نسب خودم رو به رخ بکشم ولی گفتم بگم که نگین این حالیش نیست.نه خیر من برای خودم یه پا خانواده سلطنتی ام و از اون الدنگ های انگلیسی چیزی کم ندارم.
ولی بذارین خیلی از بحث دور نیفتم.شما همین افتتاحیه ی رقت بارشون برای المپیک رو ببینین.جدا از بخش اولش که چند تا غاز ول کرده بودن وسط زمین و به نظرم خیلی جالب بود بقیه ش مزخرف بود.من به عنوان یه کمیک بوک خوان و طرفدار فانتزی اهمیت هری پاترو زیر سوال نمی برم ولی کم مونده بود یه سری جن خانگی ول کنن روی سکوها مردمو انگشت کنن.و آیا اثر جاودانه ی تالکین یعنی سه گانه ی ارباب حلقه ها اینقدر توی فرهنگ بریتانیا کمرنگه که نباید هیچ جایی در مراسم افتتاحیه داشته باشه.حداقلش این بود که یه جایی داشته باشه.و دوباره عرض کنم که من خودم از طرفداران پر و پاقرص مری پاپینز هستم ولی این که چهار تا مری پاپینز ول کنی وسط زمین تا لرد ولدمور رو فراری بدن بیشتر میتونه مایه ی یه تئاتر محلی برای کودکان بی خانمان باشه تا افتتاحیه ی المپیک.رقت بار ترین بخش مراسم اون دختر پسرا بودن که با آی پد و زهرمار وسط زمین جفتک مینداختن و بعضا جفت گیری می کردند.یه لحظه جلوی تلویزیون احساس کردم دارم تریلر های اسکول موزیکال یا آمریکن پای می بینم تا چیز دیگه.
در مورد رژه ی تیمها نکته ی چندان قابل ذکری نیست فقط مایلم زمان دقیق مسابقات بعضی ورزشکاران رو که موقع رژه توجهم رو جلب کردند بدونم من جمله پرچم دار لبنان و تعدادی از ورزشکاران اکراین.(ایضا بانوان دانمارکی و هلندی...همیشه بالای استاندارد بوده اند.)
البته هیچ کدوم از این مواردی که گفتم چندان دور از انتظار نبودند چون با منصوب کردن کارگردان فیلم مبتذل و بی ارزش میلیونر زاغه نشین به عنوان کارگردان هنری مراسم انتظار دیگه ای هم نمیشد داشت.و جالب اینه که مطمئنم الان انگلیسیا خیلی خوشحال و راضی از برگزار کردن مراسم به خودشون و پرچم بریتانیا می بالند.من واقعا از اعتماد به نفس اینا حیرت می کنم.و واقعا ایرلندی ها رو درک میکنم و باهاشون همدردی می کنم که قرن ها چی از دست اینا کشیدن تا بالاخره کلک اینارو از کشورشون کندن.تازه مگه از ایرلند می رفتن اینا اگه جانفشانی جوانان انقلابی ایرلند نبود حالا پرچم زیبای سه رنگ جمهوری ایرلند وجود خارجی نداشت.
البته با تمام این اوصاف نمیشه نبوغ انگلیسیارو نادیده گرفت.همین ادبیات فانتزی هر چی داره از بریتانیا داره.فقط یک لحظه ادبیات فانتزی رو بدون ارباب حلقه ها و نارنیا تصور کنید.چیزی نمیمونه.
من از بچگی آدم مسئولیت پذیر و جدی ای بار
اومدم.مثلا در دوران دبستان یکی از بچه هایی بودم که مورد اعتماد معلم هام بودم و
بعضا مسئولیت هایی که خودشون از عهده ی انجام دادنش بر نمی اومدن رو به عهده ی من
می گذاشتن.مثلا یه بار مامور شدم به بغل دستیم که اسمش وحید صفری بود و غالبا دستش
تو دماغش بود جغرافی یاد بدم.ولی بچه ی جالبی بود این وحید صفری بعضی خلقیاتش با
من جور در می اومد.مثلا جفتمون از پرورش کرم ابریشم توی جامیز تا این که یه پروانه
ازش در بیاد خوشمون میومد.و همین طور از آزار دادن زنبور.حیوانات معدودی هست که من
اصلا ازشون خوشم نمیاد و یکیشون زنبوره چون خیلی حالت تهاجمی داره و وزوز می
کنه.زنگ های تفریح روی زنبورها اعدام های قرون وسطی ای اجرا می کردیم که خوب الان
یه نمه پشیمونم چون عقل درست حسابی نداشتم اون زنبوره دست خودش نبوده که این موجود
نفرت انگیزی بشه.از مار و خزندگان هم حالم به هم می خوره ولی ترجیح میدم ازشون
فرار کنم تا اینکه به خاطر فلسفه ی وجودیشون تنبیهشون کنم.داشتم راجع به مسئولیت
های مهمم می گفتم.یک مسئولیت دیگم این بود که یک دوره مبصر کلاس بودم و به خاطر
عملکرد درخشان به کلاس های دیگه هم فرستاده شدم تا نظام تربیتی مطلوبم رو روی بچه
ها اجرا کنم.یک پست خیلی مهم دیگه ای هم که داشتم این بود که اول گروه سرود این
یارویی بودم که میگه گروه سرود چی چی تقدیم می کند.یک تور هم در منطقه برگزار
کردیم که چون مضمون سرودمون(یک شب تاب در یک شب مهتابی) به موضوع جشنواره(ورود
امام به میهن)نمی خورد در همان دور اول ناباورانه کنار رفتیم.ولی یادمه موقعی که
داشتیم اجرا می کردیم همه حضار داشتن می خندیدن(جز مسئولان منطقه و مدیر مدرسمون)
که این نشان از موفقیت تجاری اجرامون داشت.در دوران راهنمایی یه بار اردو بردنمون
تیزاب(یک وایلد لایف در اطراف دماوند پر از جانوران درنده نادر)و من مامور مراقبت
از آتیش کنار چادر شدم تا یه موقع جانوران درنده غول پیکر به چادر حمله نکنن و بچه
موچه ها رو تیکه پاره نکنن.برخی دیگه از ماموریت هام که حاکی از حس مسئولیت پذیری
و کاریزمای بالامه اینا بودند:
مسئول حفر چاله برای احداث توالت صحرایی در اردوی مذکور
گزارش فوتبال های مدرسه با بلندگو دستی(هرچند خیلی زود بلندگو رو از دستم
کشیدند)
کاپیتان تیم ب فوتبال کلاس دوم راهنمایی(به خاطر اینکه تو یکی از بازی ها 5
دقیقه تیم با سه بازیکن اضافه بازی کرد عنوان ازم گرفته شد.)
مسئول بازبینی مشق های شیمی بچه ها در سوم دبیرستان(به علت تماس های مشکوک و
تهدید جانی مجبور به انصراف شدم)
مسئول نظافت کلاس در روزهای دوشنبه سال پیش دانشگاهی.
و مسئولیت های بیشمار در دانشگاه.
همون اردویی که رفته بودم تیزاب و من مسئول آتیش بودم یکی از لذت بخش ترین
لحظه های زندگیم بود.من با یکی از دوستام نشسته بودیم کنار آتیش و آتیش تلق تولوق
می کرد.ماه هم کامل بود و کلی ستاره تو آسمون بود و داشتیم راجع به گرگینه ها
مزخرفات می بافتیم.هیچ وقت عضو گنگ بچه خفن مفنا نبودم و اصلا هم علاقه ای به
ارتباط برقرار کردن با این افراد نداشتم از دبستان بگیر بیا تا همین
دانشگاه.خوشحالم که دانشگام تقریبا تموم شد.مدرسه خیلی بهتر بود.هرچند نرکده بود
ولی خیلی بیشتر حال می داد.
خیلی علاقه و اشتیاقی برای ورود به مراحل بعدی زندگی ندارم.ترجیح میدم یه کتاب
راجع به اشباح بنویسم تا هرچی.
چند روز پیش این شبکه NHK ژاپن داشت
یه زنه رو نشون میداد که داشت باغچه ماغچه شو درست می کرد و گل و بوته این ور اون
ور می کرد.این ژاپنیا خیلی دیوانن.مغزشون درست کار نمی کنه.آنقدر مثبتن آدم میخواد
بالا بیاره.این شبکه ان اچ کی هم حال آدمو به هم میزنه.همش داره گل و بلبل و
موسیقی ملایم نشون میده.انگار حواریون مسیح شبکه زدن.
این برنامه شب شیشه ای هم برنامه خوبی بود 5 6 سال پیش نشون میداد.کاش دوباره
نشون بده.الان دارم آهنگ آخرشو گوش می کنم که یه یارو زجه می زنه.گند زدن تو این
مملکت این 5 6 سالا.دلم میخواد برم قطب زندگی کنم خسته شدم از اینا.پایین رستوران
جام جم که قبلنا رستوران اینترنشنال بود و چند وقت بعدش شد بوف و رستوران
ایتالیایی و بعدش شد فقط بوف بیخود یه جا هس که قهوه و دونات خوبی میده من یه بار
با یه دوستم رفتم خاطره خوبی دارم.از این کافه تاریک عوضی ها نیستا فقط یه جا
قشنگیه.
دشت نیم سوخته.
آفتاب نیمه شب.
فردا به صفر(sefr) ابدی می روم.(شمال)
------------------------------------
پیوست:یک نمونه پست چرند.برای خالی نبودن عریضه.گفتم شاید روشنفکرها خوششان بیاید.چون غالبا روشنفکرها از مزخرفات بی سر و ته سر و تهی در می آورند.(راجع به این مسئله بعدا بیشتر توضیح خواهم داد.)لطفا کامنت ندهید.خواستید هم بدهید.ولی فحش ندهید.
چهارشنبه بعد از این یک عدد پروژه تحویل خواهم داد و بعد از آن با یکسری پست های بسیار جالب و هیجان انگیز خواهم برگشتن.
پیوست دیگر:الان دارم می روم بخوابم و این در حالی است که خیلی از زمانی که آخرین بار بیدار شدم نمی گذرد.این دفعه ی آخری خواب های چرت و پرتی دیدم که امیدوارم الان که دارم میرم بخوابم خواب خوب ببینم.ترجیح میدم یه سفر خارجی برم.آلاسکا اگه بشه خیلی خوبه چون خیلی جاها رفتم آخرین بار همین چند شب پیش تل آویو بودم که اصلا خوشم نیومد.دوبلین هم خوبه تا حالا نرفتم.
یک پیوست دیگر:گزارش خواب دیشب:متاسفانه سفر خارجی نرفتم ولی خوشبختانه سفر داخلی رفتم.جایی طرفای شرق ایران وسط یک منطقه ی خشک یک جای سرسبز بزرگ وجود دارد که چند دریاچه ی نیلگون دارد و فک ها توش شنا می کنند(120 سال است که در این دریاچه پیدا شده اند)و مردم هم توش شنا می کنند.از بالای تپه که ببینی کلی مه و ابر دریاچه ها را گرفته و روی تپه ها هم کلی درخت هست.یک مغازه هم دارد که با نئون قرمز خیلی شیک نوشته:Pizza.Cafe
یک دانه از این پیوست دیگر:یک شب دیگر هم گذشت و من دوباره می خواهم برم بخوابم با اینکه خیلی وقت نیست که از خواب بیدار شده ام.عجب.