هولدن من رو به یک قرتی
بازیه وبلاگی دعوت نمودند و من هم اجابت می کنم و اون اینه که در مورد علایقم صحبت
کنم.البته اصولا علایق من بسیار پیچیده می باشند طوری که خودم هم هنوز بعد بیست و
اندی سال دقیقا نمی دونم چی به چیه و اگه سوال این بود که از چیا بدت میاد برا من
خیلی راحت تر بود.ولی تا جایی که یادمه یکی از تفریحات بسیار محبوب کودکیم انجام
آزمایشات سادیستیک روی مورچه ها و پشه ها بود.مثلا بال پشه ها رو می کندم می
ذاشتموشون زیر میکروسکوپ.یکی از عزیزترین وسایلم همین میکروسکوپم بود که اون اولا
هرچی بدستم می رسید می ذاشتم زیر میکروسکوپ که بعضا عناصر چندان مطبوعی هم نبودند.
یکی دیگه از علایق مهم کودکیه من معلم زبان چهارم دبستانمون بود که متاسفانه هیچ
وقت فرصت ابراز کردن علاقه ام رو پیدا نکردم و همون بهتر که نکردم چون احتمالا از
مدرسه پرتم می کردند بیرون.
کتابایی که مخصوصا در دوران نوجوانی خوندم سهم بسزایی در ساختن ابعاد مختلف
شخصیتیه من داشتند مثلا کتابای رولد دال که واقعا طرف اسطوره ی کودکیه من بود و
اگه بچه مچه دور و برتون هست حتما بهشون بدین بخونن چون یاد می گیرند متفاوت فکر
کنند و اگه خودتون نخوندین بخونین چون باعث میشه متفاوت فکر کنید.خوب وقتی بچه
بودیم دور و ورمون پر بود از این کتابای حال بهم زن در مورد خوب بودن و کمک کردن و
منظم بودن و اینا و رولد دال از لحاظ گشودن افق های فکریه جدید به روی بچه مچه ها
اسطوره است.مثلا تو کتاب داروی معجزه گر یارو پسره یه مادربزرگ بسیار بی رحمی داره
و یه پاتیل میاره هرچی میاد دستش خالی می کنه تو اون پاتیله و داروش غل غل می کنه
میده مادربزرگش می خوره و مادربزرگه شروع می کنه بزرگ میشه سقف خونه رو میشکنه بعد
آب میره و ناپدید میشه.
از اونجایی که مادربزگمو خیلی دوست داشتم سعی کردم داروی مشابه رو درست کنم و بدم
دخترخاله هام بخورند ولی از خوردنش سر باز زدند و با این عمل هوشمندانه جان خودشون
رو نجات دادند.
یه کتابی ام بود حماسه ی دارن شان یا داستانهای سرزمین اشباح که اوایل دبیرستان می
خوندم و عالی بود این انصافا راجع به ومپایرا و اینا بود.اگه نخوندین حتما
بخونین.با چند دوست سبک مغزم در مدرسه سعی کردیم مثل ومپایرا پیوند خونی برقرار
کنیم و تلاش کردیم با کلید ساعدمونو ببریم ولی خوشبختانه منصرف شدیم وگرنه ایدزی
چیزی می گرفتیم حالا بیا و ثابت کن که ما برای ومپایر شدن سعی کردیم پیوند خونی
برقرار کنیم و ایدز گرفتیم نه چیز دیگه.
از کودکی عاشق تاریخ و جنگ و جنون بودم و یکی از حسرت هام اینه که کاش زمان جنگ
جهانیه دوم ساکن حومه ی پاریس بودم و با لگد می فرستادنم جنگ و تراژدی و درد بشری
رو با تمام وجودم حس می کردم چون بشر قدر زندگانی رو در چنین موقعیت هایی می فهمه
و مضافا جدال زندگی و مرگ ، عشق و نفرت ، رنج و کامیابی و این قضایا رو عمرا نمی
تونیم در زندگیه ی کسالت بار کنونیمون تجربه کنیم و باید آرزوش رو به گور
ببریم.واقعا حس فوق العاده ای باید بوده باشه مارش نظامی آلمانها در شانزلیزه و
اشک فرانسویهای بی عرضه یا به زیرپا گرفتن برلین توسط چکمه های سربازان ارتش
سرخ.آه عجب وضعیتی.
خوب سفر رو هم خیلی دوست
دارم و کلی خاطره ی خوش از سفرهایی که توی کودکیم داشتم دارم.مثلا یه بار سوم
چهارم دبستان بودم با مامان و خواهر و پدربزرگ مادربزرگم با اتوبوس رفتیم
سرعین.توی راه من کنار آشپز گروهمون نشسته بودم که چهره ی بسیار فتوژنیکی داشت
سبیل فرچه ای و کلاه پشمی و مقادیر متنابهی خالکوبی روی بازوش داشت و خیلی از این
امر متاسف بود و بهم می گفت جوونی کردم اینارو کشیدم تو از این کارا نکن برو برای
خودت کسی شو.توی سرعین هم محل اقامتمون یکی از این آپارتمانهای بالکن دار کشیده
بود (شبیه این خونه های چند خانواره ایه فیلمای قدیمیه بهروز وثوقی) که تهش یه جوب
بزرگ داشت و جای فوق العاده ای بود البته از نظر من چون مامانم اصلا خوشحال به نظر
نمی رسید.از اونجا یه نی خریدم که ظهرها می نشستم تو حیاط یه بند نی میزدم که به
جز یه دختره که اسمش ساناز بود هیچ کس از نی زدن من خوشش نمیومد.می خواستم بهش
پیشنهاد ازدواج بدم ولی حیف فرصتش پیش نیومد.تازه شم پیش خودم فکر کردم چوپون که
نیستم من.
امروز واقعا روز فوق العاده ای برام بود چون صبح از رختخواب به سمت آشپزخانه در
حرکت بودم که تو راه دیدم یه کارت عابر بانک رو میزه و رمزش هم توش بود و در بررسی
های ثانویه متوجه شدم کارت متعلق به پدرم می باشد که در مسافرت به سر می برد.من هم
خوب مدت مدیدی هست که در مضیقه ی مالی به سر می برم و کارته رو انداختم تو جیبم
رفتم بیرون توی یک ساعت حدود 670 هزار تومن کارت زدم از کلاس اسکیس گرفته تا
شیرینی و مداد رنگی و تیغ اصلاح.بعد از ظهرم دارم میرم بیرون یه سری خرید دیگه
دارم(عجب جمله ی باحالیه مامانم با خاله ام تلفنی صحبت می کنه هر دفه میگه) شما هم
خریدی داشتید بگید من یدفه دارم می رم بگیرم دیگه.
میگم پیانو چنده از بچگی دلم میخواست یکی داشته باشم.
نفیسه و هولدن من رو به یک قرتی بازیه وبلاگیه دیگر هم دعوت نموده اند که عکس کتابخونم رو بذارم من اجابت کرده منتها با اندکی دخل و تصرف در موضوع و اون این که به جای عکس کتابخونه ام که چندان مهیج نیست و بعید می دانم علاقه ی کسی را برانگیزد دو تا عکس از روستای نامبرده در دو پست پیشم میذارم امید است که مقبول افتد تقدیمی به دوستان و علی الخصوص این دو دوست عزیز.
توضیحات اینکه عکس اول که چندان نیازی به توضیح نداره کوچه باغ میباشد عکس دوم هم دریاچه ی فصلیه طرق پلاس قلعه ی قدیمیه روستا که گویا به ساسانیان می رسد و در بک گراند هم رشته کوه کرکس.


همه ی پیش بینی های جامعه شناسانم در مورد اوضاع مملکت داره درست از آب در میاد و از طرفی سنم هم روز به روز داره افزوده میشه بنابراین کم کم باید خودم رو برای انجام دادن رسالت تاریخی ای که بر گردنم هست آماده کنم.بعد از یک خل زشت قدرت داره به یک افلیج عقب مانده منتقل میشه و خیلی ها ممکنه بخوان از این اوضاع سر به بیابون بذارن ولی من هرچی ممکلت بیشتر در باتلاق فرو میره خوشحال تر و با روحیه تر میشم چون هرچیزی پایانی داره و این روند نزولی باعث سریع تر شدن پروسه ی گذار میشه.(خیلی پیچیده است یه بار باید مفصل توضیح بدم.)
ولی مسئله ای که جدا آزارم میده طرز فکر بعضی افراده.با یکی از این
افراد معلوم الحال که خودشو از دوستان دبیرستانم معرفی کرد(حافظه ام داره پاک
میشه) داشتم صحبت می کردم که می گفت آره چند تا از رفقای دبیرستان رفتن زن گرفتن و
عجب کار جالبی کردن اینا.بهش گفتم بابا چه فازیه آدم فشارش میفته با شماها صحبت می
کنه برا چی ازوداج می کنین پس فردا بچه تون منگل میشه میخواین چی کار کنین یا اگه
پسر باشه هی میاد از جیبتون پول می دزده باید وایسین دم شلواراتون شبا کشیک بدین (کاری
که بابای من میکنه) اگه دختر باشه مایه ی دق بزرگ شد باید خودتونو سبک کنین براش
بگردین دنبال شوهر.بعدشم اگه زن بگیری طرف آدم
درستی از آب در نیومد میخوای چی کار کنی؟تازه شانس بیاری طلاق بگیری وگرنه تا آخر
عمرت مجبوری بردگی کنی.بهم گفت میخوام تشکیل خانواده بدم و تا کی گیم بازی کنم و
میخوام پیر شم بچه داشته باشم برام چای بیارن.
واقعا یه استدلال از اون یکی رقت بارتر.بهش گفتم مگه الان خانواده و پدر مادر
نداری برا چی میخوای یکی دیگه تشکیل بدی مورچه که نیستی هی خانواده تشکیل بدی.در
مورد گیم هم بیا چند تا گیم استراتژیک عالی بهت میدم که خودم از دوم راهنمایی دارم
بازی می کنم و تضمین می کنم اگه نود سالم رد کردی باز میتونی اینارو بازی کنی و
حوصلت سر نمیره.اگه نگران چگونگیه سپری کردن اوقات فراغت در زمان پیری هستی اولا
اگه بخوای توی تهران زندگی کنی نهایتا 20 30 سال دیگه زنده ای و خیلی نگران پیر
شدن نباش ثانیا برو یه ساز بگیر چند تا پیرمرد دیگه هم جمع کن جمعه ها خونه هم چای
بخورین ساز بزنین و حیاطو آب بدین.
بهشم گفتم تازشم اصلا برا چی میخوای پیر بشی من خودم 40 سالگی بعد از انجام دادن
رسالت تاریخیم خودمو با گاز خفه می کنم و قبل اون موقع اگه خواستی میتونم برا تو
هم یه سیستم گاز را بندازم.چون وقتی پیر میشی کم کم آب میری و قدت میشه یک و نیم
متر و جوونا بهت می خندن.گوشهات بزرگ میشه و مو در میاره و موهای سرت می ریزه و تو
هم الان که جوونی اینقدر حوصله سر بری پیر شی آدم رسما نمیتونه باهات تو یه اتاق
بشینه برا همین بهتره توی اوج خداحافظی کنی.
نهایتا قبل این که فرار کنه چند تا توصیه ی طلایی هم بهش کردم اینکه تا جایی که
میتونی در ماندن در خانه ی پدر و مادر مقاومت کن چون غذای گرم و شسته شدن لباس ها
واقعا نعمت بزرگیه که نباید به راحتی از دستش بدی و بالاخره یه موقعی میاد که پدر
مادرت وقتی میبینن مثل بختک افتادی رو خونه زندگیشون و داری تمام دسترنج هاشون رو
نیست و نابود می کنی اون موقع تصمیم می گیرند با لگد از خونه پرتت کنن بیرون و اگه
توی کوچه شون هم پیدات بشه با تیر میزننت و البته تا اون وقت حداقل یه ده سالی
زمان داری برو شاد باش.من خودم وقتی از خونه پرت شدم بیرون یه نفرو استخدام می کنم
برام غذا درست کنه و به زندگیه فرح بخشم ادامه میدم.
احتمالا دو سه سالی در ایران خواهم بود و بعدش از ایران فرار می کنم و بعد چند سال
برای انجام وظایفم دوباره به ایران بر می گردم.جدا من دلم برای این خاک
میسوزه.ایرانیان به جز 20 30 میلیونیشون که باید تصفیه ی نژادی بشن بقیشون آدمای
بدی نیستن و استحقاقشون این نیست.فقط نکته ی مهم اینه که باید ملتو از موقعیت
استثناییه بالقوه شون آگاه کرد و از هرچه بیشتر احمق شدن این بچه موچه ها و نسل
چهارم پنجمیها جلوگیری کرد.خودم هر وقت یه تینیجر بهم نزدیک میشه اینقدر که اینا
مغزشون کوچیکه و زر زر می کنن فشارم میفته.دوتاشون تو مترو کنارم وایساده بودن و
داشتن بحث می کردن از موقعی که وارد دانشگاه شدن شعورشون بیشتر شده.یعنی در این حد
اینا کندذهنن.
متاسفانه هیچ کس قدر خاک ایران رو نمیدونه و نمیدونن که کل کردستان آزاد و ارمنستان و آذربایجان خاک ایرانه ولی این ترکمن ها آدمای درستی نیستن و افغان ها و پاکستانی هام همینطور و عرب هام که دیگه جای بحث نداره.
در نظر دارم به زودی جلسات بلندخوانیه ارباب حلقه ها و آثار تالکین برگزار کنم افرادی که تمابل دارند اعلام آمادگی کنند تا ازشون آزمون ورودی گرفته بشه.در ضمن احتمال داره برای حزب ایدئولوژیک تمامیت خواهم از میان این افراد عضو گیری کنم.
جدا هشت سال رئیس جمهور
بودن یک آدم دیوانه ی چندش آور حکایت از حقیقت بسیار تلخی دارد و آن حقارت ماست.
البته لطف زندگی در ممالک درب و داغونی مثل ایران اینه که آدم به راحتی میتونه افرادی
که دچار آسیب مغزی هستند رو از موضع گیریه سیاسیشون بشناسه.مثلا اگه اینجا سوئیس
بود عمرا نمی شد به این راحتی آدما رو قضاوت کرد صرفا با ام آر آی می شد میزان
آسیب مغزیه فرد رو مشخص کرد.
البته من به نسل اول جدا حق میدم که نتونن هر رو از بر تشخیص بدن.بنده خداها با
تقریب مناسبی هر کاری در راستای بهبود وضع ممکلت کردند تقریبا صد سال کشور رو عقب
انداخته.برا همینه نمیشه با پیرمردها خیلی بحث کرد چون خیلی هاشون دچار فروپاشیه
احساسی هستند.اصولا نمیشه از جلوشون رد شد چون با عصاشون میزنن رو ساق پای آدم و
یه چیز مزخرفی بهت میگن مثلا زمان هویدا اصلا بیکاری نبود یا جوون برو ازدواج کن
تشکیل خانواده بده حال میده.دو سه سال پیش برای پروژه ی دانشگاه رفته بودیم
روستایی حوالیه نطنز به نام طرق که به حق یکی از زیباترین جاهایی بود که تا حالا
رفتم یه قلعه داشت و یک دریاچه ی فصلی که
غروبها پیرزنها خیلی تراژیک جمع می شدند دورش و یه بار ما هم رفتیم نشستیم باهاشون
و دو تاشون با هم سر این قضیه بحث می کردند که قبلا بهتر بود یا نه.حالا ما دو
زاریمون نیفتاد این قبلا دقیقا کی هست یا منظور از بهتر دقیقا چیه.ولی برداشت من
اینه که منظورشون از قبلا زمانیه که یحتمل نوعروس بودند و هنوز خانواده ها توی یه
خونه ی حیاط مرکزیه اعیانی در هم می لولیدند و عصرها کوچه رو آب میدادند و جوونا
میرفتن سر زمین و فرار نمی کردند که دخترهای دم بخت دچار مشکل یافتن شوهر بشوند.یا
شاید هم بعد از عمل کاملا پوچ آب دادن کوچه میرفتن دور حوض میشستن هندونه میخوردن
با چای قند پهلو بعد بچه موچه ها هسته شو تف می کردن کف حیاط پدربزرگ با عصاش
میکوبید تو سرشون.بچه هه گریه می کرد مامانش دستشو می گرفت اونم یکی می زد تو سرش
می بردش مینداختش تو انباری آدم شه.
ولی یهو چی شد که مردا پیر شدند و مردند جوونا فرار کردند رفتن شهر یه آپارتمان
خریدند موند چند تا پیرزن.خونه های بزرگ قاجاریه قدیمیشون شد عینهو خونه های جن
زده.ولشون کردند اومدند کنار دریاچه خونه های کوچیکه یکی دو خوابه ساختن غروبام که
میشه لب دریاچه پیداشون میشه که آروم نشستن و بغض کردن.
لب دریاچه واساده بودم و به این چیزا فکر می کردم و اشک تو چشام حلقه زده بود.(این
آخریو الکی گفتم آدم احساسی ای نیستم.)
تقریبا نود درصد خونه های روستا متروکه بود که فوق العاده بودند که یکی دو تاشون
رو خیلی نمیشه توصیف کرد ریشه درخت دیواره ی حوض رو شکسته بود و کف با برگ چنار
فرش شده بود.چوب های قاب سه دری ها و پنج دریها داشتند می پوسیدند.یه همچی چیزی.از
بین پیرزنها هم یه دوست پیدا کردیم که اسمش فکر کنم صغری خانم بود ما رو برد خونه
بچگیاش نشونمون داد بعد گفت من عجله دارم باید برم صحرا علف ملف بچینم بعدشم غروب با
دوستام قرار دارم لب رودخونه چای بخوریم اگه شما هم خواستین حتما بیاین.زیر یکی از
سابات های روستا یه جوان دیدیم که داشت حشیش می کشید و یکی از دوستان معتاد من
سریعا باهاش دوست شد و یارو قرار شد فرداش بیاد سوراخ سنبه های روستا رو بهمون
نشون بده و گفت همه ی پشت مشت ها رو مثل کف دست میشناسه.یه جوون معتاد دیگم داشت
منو به زور می برد تو خونشون گفت بیا قدیمیه نشونت بدم منم مثل بز داشتم میرفتم
دنبالش ولی نمیدونم چرا دوستام خیلی مایل نبودن برن تو و نتیجتا ازش عذر خواهی
کردم.
تقریبا یه ماه بعدش دوباره رفتیم اونجا که مجلس ختمی برپا بود و یکی از پیرزنان لب
دریاچه دار فانی را وداع گفته بود.ما هم رفتیم تو و کلی ازمون استقبال کردند و
رفتیم نشستیم تو بغض کردیم.فقط شرممان باد که لباس هامون یه مقدار برای مجلس ختم
شاد بود.
شبش صغری خانم که از صحرا برگشت ما رو برد خونه ی یه پیرمرد تنها که پلان خونه شو برداشت کنیم.شب شده بود و آسمون
مثل قیر سیاه بود.خونه ش کوچیک بود و یه حیاط خیلی کوچیک وسطش داشت که اومد یه پیت
حلبی انداخت وسط و یه خورده هیزم ریخت توش آتیش روشن کرد.دهدار روستا هم اومده بود
و واساد یه گوشه سیگار کشید.بعدشم همه جمع شدیم دور آتیش که صحنه ی فوق العاده ای
بود.
من اسم این نسل رو میذارم قربانیان گذار از سنت به مدرنیته.(عجب اسمی) اسم نسل قبل
تر از اونارو میذارم خوشحالان پیش از مدرنیته.اسم نسل خودمون رو هم میذارم
قربانیان مدرنیته.
چجوری شد متنم از جمله ی اول به اینجاها ختم شد اصلا نمی دانم.
از بچگی دوست داشتم وقتی
بزرگ میشم تبدیل به یک دیکتاتور دیوانه بشم ولی حال به یکی از اهدافم که بزرگ شدن
بود رسیده ام ولی فرسنگ ها با تبدیل شدن به یک دیکتاتور دیوانه فاصله دارم.این
جنون قدرت وقتی در من شدت گرفت که کتاب اراده ی قدرت نیچه رو در 11 سالگی خوندم.همون
جا به این نتیجه ی مهم رسیدم که انسان و به طور مشخص تر مردان بدون احساس قدرت
زندگی نکبت باری خواهند داشت و این از عشق و خانواده و تمام این مزخرفات به مراتب
مهم تر است.از اونجایی که دیدگاههای قرون وسطاییه سکچوالیستیم از همون طفولیت در
من وجود داشت برای زنان به عنوان جنس دوم عمیقا متاسف بودم و همچنان هستم.جنون
قدرت رو وقتی مبصر کلاس چهارم دبستان شدم در خودم یافتم.در طول دوران تحصیل هم به
اعمال نفودهای فراوان روی همکلاسیهای ابلهم شهره بودم من جمله اینکه چند اعتصاب
سراسری رو سازماندهی کردم و جذبه ی منحصر به فردم موجب شده بود کاپیتان تیم دوم فوتبال
کلاس باشم که شامل افرادی میشد که تقریبا هیچگونه استعدادی در فوتبال نداشتند و
همچنین در همه ی اردوهای تفریحی هم مسئول حفر چاه توالت صحرایی و مراقبت از آتش
بودم.این حجم مسئولیت های سنگین عرصه ی مناسبی بود برای من که تمایلات قدرت طلبانه
ام رو ارضا کنم.
مطمئنا اگه مشاوران و راهنمایان مناسبی داشتم الان خیلی وضعم با چیزی که الان هستم
فرق می کرد و تا حالا تونسته بودم اندکی به مطلوبم نزدیک بشم.یک نکته ی منفی بارز
اینه که دانشکده یا کالجی برای کسانی که میخوان قدرت رو به دست بگیرند وجود نداره
البته تو این مملکت اگه برم حوزه ی علمیه احیانا راهم از اینی که الان هست بسیار
بازتر خواهد بود ولی بعید میدونم اونجا پذیرشم کنند مضافا مامانم هم اجازه نمیده
برم اونجا.
منی که روزگاری میخواستم قله هارو فتح کنم چند شب پیش خواب دیدم یه سرباز فراریه
جنگ جهانیه دومم.چه خفتی بالاتر از این.همیشه دلم میخواسته توی جنگ جهانی دوم
سرباز باشم ولی نه فراری دوست داشتم عضو ارتش آزاد فرانسه باشم که توی یک عملیات
ایذایی بر ضد آلمانها به طرز فجیعی کشته بشم.توی خواب چند از هم پیاله هام
میخواستن با کلت مغزمو منفجر کنن که بهشون پیش دادم بزنن تو شکمم دردش کمتره ولی
یارو گفت اونجوری شاید نمیری تازه کثافت کاریشم بیشتره.منم بهش گفتم رفیق یه اتاق
گازی چیزی جور کن من همیشه میخواستم مرگم این ریختی باشه ولی خوب طرف میخواست کارو
سریع تر تموم کنه این شد که فرار کردم و برای رد گم کنی عضو یه تیم فوتبال محلی
شدم.بعدشم فکر کردم برم توی جنگل یه کلبه جنگلی بسازم قایم شم تا جنگ تموم شه.
واقعا نمیدونم چی شده که از آرمان گرایی به این رسیدم که شبا خواب میبینم یه بزدل
فراریم.البته اقرار می کنم مرد نبرد نیستم و این مسئله رو در همون اردوی آمادگی
دفاعی مدرسه اثبات کردم که نزدیک بود چند تا دوستامو با تیر بزنم چون تفنگش جا
نمیرفت هرچند من به جای این خشابشو پر کنم تلاش داشتم یه جا دیگشو پر کنم که پر
نمی شد.آخرشم یکی از این پاسدار ماسدارا چند تا پوکه که کش رفته بودم رو از جیبم
کشید بیرون و یه چند تا عبارت نامناسب در موردم به کار برد.از همون کودکی بیشتر از
این که در رزم مهارت داشته باشم یک استراتژیست جنگیه فوق العاده بودم.
اگه نتونستم حکومت رو در دست بگیرم بدم نمیاد دزد بشم.برای دستگرمی باید دزدی رو از
سرقت ماکارونی از هایپراستار یا کیف زنی و زورگیری از بانوان سالخورده شروع کنم که
به نظرم خیلی باید مهیج باشه.
راستی فیلم هابیت رو چند وقت پیش دیدم و همینجا به عنوان یکی از بندگان تالکین و
سرزمین میانه انزجار خودم رو از همه ی منتقدان و کلیه ی کسانی که بی دلیل درباره ی
فیلم سیاه نمایی و قلم فرسایی کردند اعلام
می کنم.باشد که به درک واصل شوند زیرا هیچ نمی فهمند.فیلم the trip رو هم توصیه می کنم فیلمی است پر از
صحنه هایی ناب و غذاهای و نوشیدنی های عالی یک شاهکار تمام عیار ولی داستان خاصی
ندارد.
روزی روزگاری یک آشپز شکموئی بود به نام گرتل که غذا که درست می کرد نمی
توانست در مقابل وسوسه ی خوردن غذاهه مقاومت کند.یک روز اربابش بهش گفت هی گرتل
امروز یه مهمون مهم دارم دو تا مرغ حسابی برامون درست کن.گرتل گفت رو چشم.رفت دو
تا مرغ از انبار گرفت گردنشونو گرفت تو هوا چرخوند کله شونو کوبید به سنگ.بعد پشم و پراشونو کند
انداختشون تو دیگ.یه نمه تمیزکاری کرد و به سیخ کشیدشون رو آتیش.یه کره ی حسابی هم
مالید بهشون که حسابی بوی مرغ سوخاری راه افتاد که بیا و ببین.مرغا دیگه کاملا
درست شده بودن ولی این مهمون ارباب نیومده بود.گرتل به اربابش گفت آقا برو ببین
این مهمونت کجاست یهو نمرده باشه.اربابش گفت میزو بچین که من اومدم.گرتل اومد یه
نیگا به مرغا انداخت و گفت ببینیم چه بوئی می دهد عجب بوئی می دهد این.بذا یه
بالشو بکنم بخورم حقمه.یه بالشو که کند گفت بذا اون یکی رو هم بکنم بخورم ست
شه.اونم خورد گفت عجب قیافه ای پیدا کرد این مرغ بذا همشو بخورم یه دونه مرغ برا
اون دو تا بسه.کل مرغه رو در چشم به هم زدنی انداخت بالا.هر چی گذشت دید این دو تا
پیداشون نشد که نشد.گفت این غذا سرد بشه دیگه نمیشه خوردش حیفه.اون یکی مرغه رو هم
انداخت بالا.یهو سر و کله ی مهمونه پیدا شد گفت غذا میخوام.گرتل گفت چشمت روز بد
نبینه ارباب همشو خورد الانم میخواد دو تا گوش تو رو بکنه بندازه بالا.از من به تو
نصیحت در رو.یارو دو پا داشت دو پای دیگم قرض کرد فلنگو بست.عجب دیوانه ای.ارباب
دید مهمونش داره در میره از گرتل پرسید این کجا داره در میره؟گرتل گفت چشت روز بد
نبینه دو تا مرغو زد زیر بغلش در رفت.ارباب که داشت چاقوشو تیز می کرد مرغارو ردیف
کنه گفت عجب و افتاد دنبال یارو.داد زد فقط یکیشو میخوام فقط یکیشو بده.یارو دید ارباب
چاقو بدست دنبالشه گفت این دیوانه میخواد یه گوش منو ببره.عجب فکر کرده من وامیسم
گوشمو ببره.ولی من فرار می کنم.
"برداشتی آزاد از فاوست.یوهان ولفگانگ گوته.به آذین/با تشکر از برادران گریم"
این داستان را بدهید کودکان دلبند 3 تا 7 ساله تان خودشان بخوانند و برای 7 سال به
بالاها بلندخوانی کنید.(این داستان برای کودکان 9 ساله خوانده نشود بهتر است)در مورد کودکان 3 سال به پایین هم شعورشان به این داستانهای
جالب نمی رسد میتوانید داستان را پرینت بگیرید بعد پرینتش را با کاغذ خرد کن خورد
کنید و در پوره یا حلیم یا هر زهرمار دیگری که به خوردشان می دهید قاطی کنید بدهید بخورند.تاثیر
بسیار مفیدی درشان خواهد داشت که حداقل 10 بعدش معلوم می شود.اصولا من خودم گاهی
اوقات که به بچه ای بر میخورم تا جایی که ممکنه سعی می کنم مغز کوچیکشو با مزخرفاتی
که می بافم پر کنم.متاسفانه غالب پدر و مادرها درک نمی کنند که این چرندیات چه نقش
مهمی در پرورش ذهن و خلاقیت کودک دارند و باعث میشوند بچه شون بزرگ شد یه پخی بشه و
یه فرقکی با ننه باباش بکنه.یه نکته ی خیلی ظریف و مهم که در مورد بچه ها موچه ها
وجود داره اینه که کاملا در مورد خزعبلاتی که براشون می بافین آسیب پذیرن و
منفعل.مناسب ترین سن هم برای اغفال کودکان 3 تا 7 سالگیه.البته بچه های یه سالو
نیمه تا 3 سال هم شنونده های خوبین ولی گاهی اوقات به کمی ری اکشن هم برای
ادامه ی مسیر تربیت ذهنی کودک نیاز دارید.مثلا بچه موچه های 2 ساله به صورت سایلنت زل
میزنن تو چشم آدم در حالیکه چشمون از حدقه در اومده و آب دهنشون از لب و لوچشون
سرازیره.واقعا صحنه ی نفرت انگیزیه که اشتهای آدمو برای داستان بافتن کور می
کنه.مخصوصا اینکه تمام بچه های زیر سه سالی که من باهاشون برخورد داشتم یه بوی
نامطبوع خاصی میدن.یه بوی خاصیه همشون میدن یه ترکیبی از شیرخشک و ادرار و یه بوی
مزخرف دیگه که از بدو تولد دارن و کم کم محو میشه.بوی واقعا غیرقابل تحملیه مخصوصا
برای من که حساسیت های تنفسی دارم از 1 متر بیشتر بهشون نزدیک بشم احساس خفگی بهم دست میده.وقتیم بغلشون می کنم حتما باید برم دستمو بشورم.چی می گفتم؟آها مناسب ترین سن
بچه برای اینکه این سیستم تربیتی روش پیاده شه 3 4 سالگیه.هر چیز هیجان انگیز و بیمارگونه ای که
توی ذهن دارید به بچه بگید.مثلا بگید تازه یه هفته ست از پشت کوه اومدین و اونجا
از سنگ و خاک تغذیه می کردید و الان میخواید مامان بچه هرو بخورید ببینید چه مزه
اییه.همین جمله ی کوتاه نقش خارق العاده ای در تعادل روانی و پرورش ذهنی مناسب کودک
خواهد داشت.یه نمونه ی موفق هم دخترخاله ی 6 ساله ی خودمه که هر وقت منو میبینه
ازم میخواد به قورباغه تبدیلش کنم.آینده ی درخشانی در انتظارشه.
از اواخر هفته ی گذشته به خاطر تغیر غیرمنصفانه ی هوا دچار سرماخوردگی و درد سینه ی حاد شده ام که از کار و زندگی نداشته ام افتادم.البته از جهاتی هم خیلی بد نشد چون پی بردم که مامانم نقشه های بسیار شومی برای پایان سال من در سر داشته.برا همین وقتی اعلام کردم که دچار بیماریه عفونیه مزمن شده ام گفت ای وای پس کف خونه رو کی بشوره و الان چه وقت مریض شدنه.منم گفتم شما رو درک می کنم ولی منم از برنامه های بسیار مهم و قرار های کاریم افتادم من جمله اینکه پنجشنبه می خواستم برم فوتبال و شنبه قهوه خانه و یکشنبه ملاقاتی کاری با کله پز تجریش داشتم دوشنبه هم میخواستم برم قبرستان که هیچ کدوم از این کارها رو نمیتونم بکنم و شما هم الان باید بهم آب پرتقال و مایعات بدی تا زود ریکاوری کنم تا حداقل دوشنبه بتونم برم قبرستون و خیلی از برنامه هام عقب نیفتم.
ولی در کمال ناباوری امروز مجبورم کردند کف زمینو بسابم با این استدلال که ما به حساب تو امسال کارگر نگرفتیم.الان هم دستم می لرزه و احساس می کنم استخوان پام میخواد بزنه بیرون.
صبح هم تلاشی مذبوحانه کردم که به مرکز و شمال شهر نفوذ کنم اما ترافیک باعث شد فشارم بیفته و از اولین خروجی دور بزنم برگردم خونه.یه وانتی هم کنارم تو ترافیک افتاده بود که یارو دستش تمام مدت تو دماغش بود و داشت آهنگی مبتذل که مغزمو خورد گوش می کرد.اون هم در افت فشار من کم تاثیر نبود.شهر پر شده از یه مشت زامبیه ماشین سوار.تنها راه حل مشکل بازگشت به استفاده از احشام به عنوان وسایل نقلیه ست توی این کشورم که چیزی که فراونه خر و الاغ.هم مشکل آلودگی هوا حل میشه هم یه ورزشه.
هفته ی پیش رفتم قشم که یک برهوت جالب بود.امیدوار بودم یه ساحل درست حسابی پیدا کنم که بتونم یه شنای حسابی کنم.اسم هتلمون هم هتل ساحلی بود ولی بیشتر شبیه کمپ ترک اعتیاد بود تا هتل ساحلی.از مسئولان هتل پرسیدم ساحل خوب کجاست گفتن همین پشت.از لحنشون مشخص بود خون چندانی به مغزشون نمی رسه اما چون حال نداشتم کل خط ساحلی اون برهوتو برای پیدا کردن مکان ایده آلم بگردم بهشون اطمینان کردم.ساحلش شبیه بندرهای نفتی آفریقای شمالی بود.یه مشت جوان بومی معتاد و یک گله سگ ولگرد هار هم کنار ساحل پرسه میزدند که منظره ی بسیار دل انگیزی ایجاد کرده بودند.کلی مرغ دریایی گوشت خوار هم داشتن منو تماشا می کردند.تا زانو تو آب وایسادم و غروب خورشید رو پس کله ی پشمالوی سگهای هار و زیغ و ویغ مرغهای دریایی تماشا کردم.صحنه ی دراماتیکی بود.
یک دسته زن برقع پوش هم به دلیل اینکه ازشون عکاسی کردم به مرگ تهدیدم کردند.میخواستم بهشون بگم شماها که همتون شبیه همین تازه هیچ جاتونم پیدا نیست چه فرقی براتون می کنه.دیدم شاید ناراحت شن.
تصور نکنید که در آلمان هستید.(فاوست.یوهان ولفگانگ گوته.به آذین(
حواسم جمع کتاب خوندن نمیشه.ابله داستایفسکی رو تقریبا 100 صفحه مانده به پایان رها کردم.به اندازه ی عصب های مغزم کاراکتر داشت.یه چند تا کتاب روان باید بخوانم یه چیزی تو مایه های قول دورنمانت.
این یک هدیه ی همین جوری به مناسبت سال نو از طرف من.امیدوارم سال خوبی داشته باشید دوستان عزیزم.
طی یکی دو هفته ی گذشته ناچار شدم با اجتماعی از انسان های رو به زوال مغزی سر و کله بزنم که انرژیه قابل توجهی ازم گرفت.صافکارهای ماشین و دلال هایی که باعث شدند دچار افسردگی حاد موضعی و سرخوردگی اجتماعی مفرط بشم.
در طول مدت افسردگی موضعیم بازدهیم به شدت کاهش یافت و تنها کاری که از دستم بر میومد فوتبال دیدن بود اعم از زنده و مرده.وقتی دردهای اجتماع جلوی چشمت باشند و کاری از دستت بر نیاد چی کار میتونی بکنی...جز اینکه فوتبال تکراری بوندسلیگا دو ببینی.
نمیدونم چند درصد از این ابلهانی که توی خیابون رژه میرن میدونن تا بیست سی سال دیگه باید به خاطر تغییرات آب و هوایی پناهنده ی اقلیمی بشند.تا صد سال دیگه خوشبختانه اثری از جامعه ی بشری حداقل این حوالی نخواهد بود.یکی بیاد تو گوش اینا فرو کنه برن سیبری یا اسکاندیناوی زمین بخرن.اگه اینها به فکر فرزندان دلبندشان هستند آینده اونجاست.حالا مردم هی برن کار کنند و پول در بیارند.شخصا تضمین می کنم آینده ای بسیار سیاه در انتظار بشریت است.
چون طی افسردگی موضعیم مقدار قابل توجهی از سلول های دستگاه عصبی بدنم جان به جان آفرین تسلیم کرده اند نمی تونم بیش تر از این بنویسم و باید برم استراحت کنم.
اگر طی چند روز یا چند هفته ی آینده مردم که ابدا دور از ذهن نیست بدانید و آگاه باشید که قربانیه رفتارهای نابهنجار و غیرانسانیه اجتماع شده ام.
نمیدونم چمه ولی احساس می کنم یکم زیادی شبا خواب میبینم.با توجه به محتوای خواب ها احساس می کنم کم کم دارم عقلمو ار دست میدم.البته سنگ مفت گنجشک مفت خوابام سرگرم کننده و آموزنده هستند و بعضی روزا که روز خسته کننده و پوچی رو سپری کرده ام چند تا سکانس جالب میتونه کلی تنوع باشه.دیشب هم خوابهای جالبی دیدم اولش که خواب دیدم شهبانو فرح داره کاخ نیاورانو نشونم میده اتاقهای مختلف و ست چایخوریشو داشت بهم نشون میداد.البته یادآوری می کنم که هیچ ارتباطی بین من و خاندان پهلوی نیست...(برخلاف خاندان قاجار که از فامیلهای نزدیک من هستند)صرفا یک احترام متقابل بین ما برقراره.هرچند خیلی طرفدار خاندان پهلوی نیستم ولی این مانع سلطنت طلب بودنم نمیشه.پادشاهی ای که من مایلم قدرت رو دست بگیره نه خاندان پهلوی و نه حتی بستگان خیانت کار قاجارم بلکه یه استبداد خونین تو مایه ی روسیه ی تزاریه.
تا قیام قیامت جمهوری و پارلمان و دموکراسی تومنی برای این ممکلت نخواهد ارزید چون علاوه بر اینکه مردم لیاقتشو ندارند اصولا پادشاهی یه چیز دیگه ست.تمام این کشورهایی که که سیستم داره توشون کار می کنه و فرد مطرح نیست و تعادلی مدرن برقراره به زودی دچار پوچی خواهند شد.ببینید کی گفتم.
بین همه ی حاکمان پس از اسلام هیچ کدومشون تاحالا چشممو نگرفتن.خیلی هاشون که اجنبی بودن بقیشونم بیمار روانی.دوران قبل از ورود اسلام هم بحث داره.ساسانیان به ابتذال کشیده شده بودند و نمیدونم با چه هنری تونستن مملکتو دو دستی تقدیم متجاوزان بدوی کنند.اگه من رو به عنوان کارشناس نظامی استخدام کرده بودند بهشون پیشنهاد میدادم دورتادور ایران یه دیوار ساروج مسلح 10 متری بکشن.نمیدونم چرا هیچ کی این به فکرش نرسیده بود.
اشکانیان...از بچگی ازشون خوشم نمیومده.دلیل خاصی نداره.یه نفرت کورکورانه متقابل.
اما در مورد هخامنشیان باید بگم که علی رغم احترام شگرفی که برای تمامی ابعاد رفتاری و حکومتیشون قائلم ولی خطر نفوذ و سلطه ی یهودیان به ایران رو زیادی دست کم گرفتن.
در مورد دلخوریم از حمله ی اعراب که در سطرهای پیشین بیان شد باید توضیحاتی ارائه کنم.نمیتونم خودم رو ناسیونالیست بنامم شاید بیشتر فاشیست باشم تا ناسیونالیست.اما نفس هجوم اجنبی به مملکت فارغ از ماهیت مهاجمان مذموم است.همین الانم اگه کشوری به ایران حمله کنه مسلما نمیرم برای این فاشیست های عوضی بجنگم اما نهایتش اینه که میرم توی جنگلای شمال قایم میشم تا اوضاع آروم شه.میتونم اطمینان بدم که هیزم به کوره ی دشمن نریزم.
یادمه بچه که بودیم با مامانم اینا و پدربزرگ مادربزرگ گرامیم می رفتیم تویسرکان ایالتی زیبا در اطراف همدان که تبعیدگاه اجداد قاجاری مادربزرگم بوده است.این تویسرکان که الحق موهبتی است بر پهنه ی خاک ایران زمین(چه حالی میده اینجوری آدم حرف بزنه) یه تفرج گاهی داره به نام کمربسته که وقتی بچه بودم کل کوهستانهای اطرافشو فتح کردم.تو اون کمربسته یه مقبره ای هست متعلق به یه سرداری که اسمش یادم رفته و باید از پدربزرگم بپرسم.این یارو تو جنگ نهاوند که اعراب ضربه ی نهایی رو به ایرانیان وارد کردند کشته شده.من بچه بودم فکر می کردم این سردار سپاه ایرانه زانو میزدم جلو قبرش.اما چند وقت پیش پدربزرگم فاش کرد که این سردار سپاه اعراب بوده و من دچار شوک دهشتناکی شدم و گفتم پس قهرمان کودکی ایه من یه خائنه.پدربزرگم که به نظرم مقداری تمایلات پان عربیست داره بهم گفت به نفعمه ساکت شم و گفت زیادی مزخرف می بافم و آدمایی مثل من باعث سرافکندگین.
امیدوارم به خاطر تمایلات ناسیونالیستی و آنتی عربیستی دچار عذاب الهی نشم.
من از این تویسرکان خیلی خاطره دارم.یک بار توی همین کمربسته که ییلاقی خوش آب و هواست و رودخانه ی زیبا و پرآب و چنارهایی چند صد ساله داره با یه پیرزن که ادعای مالکیت رودخونه رو می کرد دعوام شد.متاسفانه ده دوازده سالم بیشتر نبود و با خامی قدرت جسمانی رقیبم رو دست کم گرفته بودم.چند تا از ملازمانم (خواهر و چند تا بچه های فامیل) هم همراهم بودند.تصمیم گرفتیم بهش بگیم جغد هفت کپر و فرار کنیم ولی اونا چون از من بزرگ تر بودند چابک تر بودند و در چشم به زدنی به من خیانت کردند.پیرزن هم من رو به عنوان طعمه ی اصلی انتخاب کرد و با سرعتی غیرقابل انتظار افتاد دنبالم.خوشحالم که بابام نجاتم داد وگرنه الان احتمالا به جای وبلاگ نوشتن جسدم در بستر رودخانه آرام گرفته بود.
خاطرات شیرین بسیاری دارم از اونجا که مجالی مجزا میخواد که همشونو تعریف کنم...یادم نمیره چوپانی که میخواست بره ی کوچولوی سیاه گله شو بده به من و خواهرم!ولی مامان گوسفنده گویا خیلی از این ترانسفر خوشحال نبود و بع بع های تراژیکی می کرد.من خودمو گذاشتم جای گوسفنده و دیدم حق داره..نهایتا به چند بغل بسنده کردیم.
داشتم چی می گفتم که به اینجا رسیدم؟داشتم از ملاقات دیشبم با ملکه ی سابق ایران می گفتم.بعد از اون ملاقات سر و کله ی چند تا از این انگل های آکادمی مبتذل موسیقی گوگوش توی خوابم پیدا شد.از صبح دارم فکر می کنم من که این برنامه رو تحریم کردم و همه جا این جریانو محکوم می کنم چرا این وزغ های ظاهرپرست منو انتخاب کرده بودند.یکیشون که اسمش نمیدونم چه بیخودیه نشسته بود اشک تو چشای ریاکارش حلقه زده بود و داشت توضیح می داد سال 77 چجوری از مرز ایران بعد از درگیری خونبار با مرزبانان گریخته بود.
دنبال یک شماره تلفن یا ایمیل از ملکه هستم تا بتونم باهاش تماس بگیرم.میخوام ازشون درخواست مقداری وجه نقد کنم.
پیوست:رادیو گلها گوش کنید!
متاسفانه در چند ماه گذشته به دلایل اینکه مشغول درس و این مسائل بودم ذهنم یک مقدار درگیر بود و چیز جالبی برای نوشتن پیدا نمی شد.ته تهش این بود که چند وقت پیش خواب دیدم رفتم برلین موزه ی یهود و فردا شبش دنیل لیبسکیند معمارشو خواب دیدم.باور کنید.احمقانه ترین اتفاقی که ممکنه برای یه نفر بیفته.فقط یادمه اعصاب نداشت چون چند تا چیز بهش گفتم که خوشش نیومد.برای اینکه حجم آشفتگی ذهنیم دستتون بیاد اینو بگم که یه دفعه هم خواب دیدم از اتوبان شیخ فضل الله انداختیم با یکی از رفقا داریم میریم ایتالیا.تا شرق ترکیه م رفتیم ولی چون شب شد برگشتیم خونه فردا صبحش دوباره راه بیفتیم.
یک مجموعه پنجاه سال موسیقی ایرانی داشتم که الان اومدم یه مقدار گوش بدم ولی با توجه به اینکه ده سال گوشه ی خونه خاک می خورده صدای ویولوناش کنترا باس شده.همینه دیگه سی دی و این مزخرفات خراب میشه.هاردم دو تا مسئله داره مشکل اول اینه که آدم باید بخره مشکل دوم اینکه می دزدنش.
چند وقت بود داشتم فکر می کردم چقدر خوب میشد میتونستم برم سیبری زندگی کنم.یه کلبه چوبی بدون هیچ امکانات مدرنی(البته اگه حمام آب داغ و کلکتورهای خورشیدی و سنسورهاش هوشمند امنیتی داشته باشه بد نی).چند تا سگ گرگیم برای سورتمم نیاز دارم.نمیدونم کایوتو میشه به سورتمه بست یا نه ولی گمون نکنم.البته کاملا ایزوله نباشه که شبیه اون جک نیکلسون تو شاینینگ بعد یک ماه با تبر نیفتم دنبال ملت.به یه قمارخانه ی محلی با تعدادی پیرمرد روس مستم راضیم.
بر حسب اتفاق چند وقت پیش تصویر ذهنیم رو در یک سایتی پیدا کردم:





این هم آدرس این عکساست که توضیحات این یارویی که رفته اینجا رو نوشته و جالبه.البته تزئینات داخلی خونه خیلی روسیه دیگه آدم حالش به هم میخوره.ولی جدا جای باحالیه.احتمالا منطقشم پر ارواح زجرکشیده ی تبعیدیان روسیه تزاری و شوروی به سیبریه که جون خودشونو تو اردوگاههای کار اجباری از دست دادن که همین کلی قضیه رو جالب تر می کنه.
یه مدت فکر می کرم آفریقای مرکزی متمابل یه جنوب هم جای جالبی برای زندگی و کار باید باشه شبیه این استعمارگرای انگلیسی که وسط یه دشت پر شیر و پلنگ و جک و جونور یه ویلا دارن و با تفنگ نشستن رو ایوان و سیگار می کشن و منتظرن یه سیاپوست رد شه با تیر بزننش.
ولی یه مقدار رطوبت هوا مث که زیاده بعضی جاهاش که من سیستمم نمی سازه.هرچند از برده داری و استعمار بدم نمیاد ولی یه سری مشکلات هست اونجا که خیلی ارزششو نداره همین یخ زدن تو سیبریو ترجیح میدم.
راستی اسم وبلاگمم همین جوری عوض کردم تنوع شه دلمو زد دوباره همون قبلیرو میذارم.
امروز می خواهم یک پست طولانی بنویسم.
چند سال قبل تر که هنوز شبکه های اجتماعی و فیس
بوک محمل اصلی خرده فرمایشات بعضی نشده بود پشت در توالت جای مناسبی برای این
بیانات بود که از نظر دیده شدن و خوانده شدن هم تا حد قابل توجهی تضمین بود.هنوزم
سنت در توالت نویسی نسبتا جریان داره گرچه تا حد قابل توجهی جاشو به فیس بوک داده.
شده یه دیگ آشی که هر کی یه چیزی میذاره وسط.از این آشا که هر چی دم دستت میاد
میریزی توش.به نظرم لازمه راجع به فلسفه ی "شیرینگ" و در میان
گذاشتن ابعاد مذبوحانه ی زندگی شخصی با دیگران یه مقدار بازنگری کنیم:
- آبگوشت روز چهارشنبه دستپخت عمه ی گرامی بنده-
توضیح تصویر:یک دیگ آبگوشت روی میز و دو سه لیوان نوشابه کنارش
واکنش ها از قبیل عجب آبگوشتیه یام یام یا دلم خواست و خدا مرگت بده و بدون من؟؟
و این موارد
-پسرعمه عزیزم در مسابقات
بین قاره ای روباتیک-
توضیح تصویر:یک کله در تصویر مشخص است که دارد با یک چیزهایی ور می رود
واکنش ها عجب شیطونیه با چی داره ور میره یا هر هر بین قاره کجاست نکنه خارجه
نویسنده جواب می دهد نه بابا ما رو چه به خارج اون یکی جواب می دهد عجب شما رو نه
پس کیو و چهل پنجاه تا کامنت بین این دو نفر در باب خارج و لزوم مهاجرت و این مایه
ها.
-توضیح تصویر:کله ی یک خانم جوان با تعداد قابل توجهی
قلم آرایش با زاویه 15 درجه نسبت به دوربین با یک لبخند زهرآگین معلوم نیست به کجا
این جوری زل زده-
واکنش ها معلومه چیه دیگه بوس و ماچه و عزیزم و این حرفا که این مورد یه مقدار
زیادی به سخره گرفته شده معلوم نیست کی مسخره می کنه کی مسخره میشه دقیقا.
بعضا نویسنده می خواهد فهم
بالای خودش را به رخ بکشد و یک جمله ی اطلاعات عمومی غالبا نادرست یا یک جمله ی
فهیمانه با کوت غلط یا این مایه ها می نویسد.چند نمونه..
- نبین تو برای کشورت چه کار نکرده ای ببین کشورت برای تو چه کار کرده
است."رابیندرانات تاگور"
- جالب است به گذشته ی خود نظری افکنیم تا ببینیم شعور به تاریخ نیست چرا که ما
5000 سال تاریخ ثبت شده داریم اما کشورهایی مثل نیوزلند و تایلند تازه درست شده
اند اما وضعشان به کلی با ما متفاوت است-
- صبح دلم هوای پنجره ام را کرد
اما پنجره ام باز نشد
و من همچنان به معصومیت کودکیم می اندیشم.."حسین پناهی"
واکنش ها معمولا یک دستند مثل خیلی زیبا بود ممنونم یا آی گفتی و با اجازه شیر
کردم..
حدیث نفس هایی که صرفا
به درد این میخورن که یه لحظه از ذهن آدم بگذرند یا روایت های مذبوحانه و دیگر
موارد مثل قیمتا و نوشته ها و عکس های روشنفکری.
- رفتم پای یخچال در یخچالو وا کردم یه خورده گشتم بلکه چیزی پیدا کنم چیزی پیدا
نکردم چه وضعشه این شد زندگی آخه-
- یک روز خیلی خوب با دوستان-
توضیح تصویر:پنج شیش تا سانتی مانتال با ژست وا سادن جلو دوربین چند تا شونم پهن شدن رو تخت
نیششون بازه پشتشونم چند تا لیوانه رو میز میخوان بگن ما این کاره ایم.
واکنش ها چند تا با لب و لوچه آویزون دیگه برنامه می چینین به ما نمی گین؟؟؟بابا
شما که دیگه ما رو تحویل نمی گیرین یک دیگه نوشته بوس همتون خوشگلییین یا وای
اینارو...
-یکی بیاد منو از این
خانه هنرمندان بکنه!-
واکنش ها وای یکی بیاد منوو از خانه هنرمندان جدا کنه!طرف جواب میده اهه تو هم
خو یکی بیاد جفنمونو از خانه هنرمندان جدا کنه!اون یکی آره این بهترتره!
یک موردی که به وفور
یافت میشه تجربیات افراد از بحران اقتصادیه که هرچند خیلی ایرادی بهش وارد نیست
ولی کم کم شبیه یه بازی اینترنتی شده تا اینکه موثر باشه یا هرچی مثلا امروز رفتم
کشک بخرم هفته پیش خریده بودم 956 تومن امروز خریدم 1065 تومن!یا دلار 3226
تومننننننن ووااااه!بقیم در جواب موارد مشابه رو عنوان می کنن.
چیزی که تو این دوره زمونه زیاده روشنفکر فعالیت های این گروه غالبا گذاشتن عکسه که هر چقدر
عناصر روشنفکری تو عکس پرشمارتر باشن امتیاز عکس بیشتره حداقلش قهوه و سیگار و
آویزون کردن گلیم به خوده.
بعضا برای خودنمایی یا عرض اندام فرد از خود در موقعیت های بغرنج عکس گرفته تا
تحسین دیگران را برانگیزد مثلا چمباته زدن روی کف پنجره با پنجره ی باز که با یه تیر
دو نشونه اگه سیگار بگیری دستت بیرونو نیگا کنی عکس سیا سفید باشه روشنفکرم محسوب
میشی.موارد دیگر برای جلب توجه عکس انداختن با حیوانات هرچی کمیاب تر بهتر پیدا
نشد گربه ی خیابونم جواب میده.ژست غرق شدن در دریا که زیرش بنویسی من در حال غرق
شدن در دریا یا عکس با شلوارک در خارج تحت عنوان من در خارج و موارد فراوانی از
این قبیل برای برانگیختن تحسین دیگران.اعتراف می کنم خودم وقتی فیس بوک داشتم یه بار
با کلاهخود عکس گرفتم گذاشتم که خیلی جواب داد و کلی مورد توجه واقع شدم.یه بار
دیگم با شمشیر سامورایی گرفتم که اونم بد نبود.
از این تست ها و سرگرمی های فیس بوکی هم که خواهشا بگذریم که گویا هدف اینه که تا
حداکثر مقدار ممکن بی معنی باشند.مثلا امروز چند درصد هستید؟یا همسر شما چقدر به
خودتان شبیه خواهد بود؟و این موارد.
قلم فرسایی کردم بسی.خلاصه
اینکه ما از آنجا به اینجا پناه آوردیم.اما جو وبلاگستان هم با جو نسبتا معقول تری
که در زمان رونق داشت تفاوت کرده.در گشت و گذار رندومی که در وبلاگ ها کردم بیشتر
با دو دسته وبلاگ مواجه شدم.دسته ی اول روشنفکر ها که از همقطاران روشنفکران فیس
بوکی هستند و در نگاه اول از اسم وبلاگ شناخته می شوند.اگه یه وبلاگ اینجوری
میخواید بزنید پیشنهاد می کنم اسمشو بذارید نانوشته های یک زن آنارشیست با عطر تند
و کافه لاته.حالا کلماتشم یه خورده جابجا شد عیب نداره بهترم میشه.مثل عطر تند یک زن آنارشیست با کافه لاته.توشم خیلی مهم نیست چی مینویسید فقط یه جوری بنویسید خواننده خیلی
نفهمه چی به چیه.
اما دسته دوم وبلاگ ها که آدم در مواجهه باهاشون گریزان به دامن دسته ی اول پناه
میبره رو میتونین در لیست وبلاگ های به روز شده به سادگی پیدا کنید.تم نوشته های
این وبلاگ ها هم از عنواناشون به راحتی قابل برداشته:
همسر عزیزم منم دوستت دارم/یادداشت های سید عبدالله و زنش از دبی/من و
زنم(شوهرم)/جاده ی زندگی ما از ایران تا آمریکا/دلتنگی های آناهیتا از آلمان/من و
همسرم در اروپا/من آره درست شنیدید من در اروپا/عاشقانه های من و زنم و...
اسمشونو بذاریم وبلاگای دونفره بهتره و بعضیام گویا صرفا وبلاگو درست کردن که بگن
ما خارجیم.اولا فکر می کردم کمن این وبلاگا ولی الان دیگه اینجوری فکر نمی کنم.
اینها صرفا دغدغه های و نظریات مشعشع من در مورد این فضاها و رفتارهای اجتماعی صورت گرفته در آنهاست و چند سالی توی ذهنم میگذشتن که بالاخره نوشتمشون.هیچ گونه ادعایی مبنی بر اینکه آدم متفاوت و جالبیم هم ندارم.اگه دانشجویان جامعه شناسی خواستن من مانعی نمی بینم که با ذکر منبع از این پست استفاده کنند.اگه کسی خواست میتونه این پست منو بذاره تو فیس بوکش.فقط بهم بگه چند تا عکس خوبم از خودم بدم باهاش بذاره.