سینماهای تهران

این مطلب رو توی یکی از شماره های مجله کاویان سال 1329 دیدم و گفتم حیفه جایی نذارمش.


بقلم آقای جلال نعمت الهی


تهران هنوز سینما درجه یک ندارد


در تهران بیشتر از بیست سینما نیست و بعضی از آنها در تابستان افتتاح می شوند و در زمستان تعطیل می گردند.سینماهای دائر تهران به ترتیب از این قرار هستند-ایران،پارک،متروپل،البرز،تهران،رکس،مایاک،دیانا،کریستال،هما،برلیان،هولیود،میهن،میترا،ملی،خورشید و چند سینما دیگر هم در شرف ساخت است که بزودی افتتاح خواهد شد ولی هیچ یک از آنها سینمای درجه اول نیستند.تهران با یک میلیون جمعیت خود بیست سینما دارد و اگر دقت کرده باشید بیشتر شبها صندلی این سینما خالی است و کسی رغبت زیادی بدیدن نشان نمی دهد،در حالی که اگر تهران را با نیویورک و لندن مقایسه کنیم می بینیم که تعداد سینماهای آن چقدر کم است.در نیویورک بیش از هزار سینما وجود دارد و هر شب شما به سینما بروید می بینید جای خالی نیست و بزحمت جائی برای نشستن پیدا می کنید،در حالی که در تهران فقط شب اول و دوم یک فیلم خوب می توان این منظره را تماشا کرد.


صندلی های سینماهای تهران


در آمریکا "لژ" نیست و هرکس زودتر آمد بهترین جا می نشیند و صندلی ها همه راحت است و انسان از نشستن روی صندلی هیچ احساس ناراحتی نمی کند،در حالی که صندلی چوبی سینماهای ما مثل قیچی لباس آدم را پاره می کند،و در کنار صندلی های سینما متروپل و پارک آدم باید مثل اتوبوس پاهای خود را در بغل بگیرد تا فیلم تمام شود.در هیچ جای دنیا صندلی نمره دار نیست و موضوع نمره دار شدن بلیت های سینماهای تهران از ابتکارات ایرانی هاست و هر کس این ابتکار را به خرج داده خیلی هوش به کار برده،چون به هیچ وسیله نمی توان جلوی بی تربیتی تماشاچیان را گرفت.متاسفانه در سینماهای ایران هنوز دستگاه تهویه وجود ندارد که هوا را تصفیه کند،به همین جهت سیگار کشیدن موجب زحمت دیگران می شود و بعضی از تماشاچیان در سینما دچار سردرد و سرگیجه می شوند و علت آن هم هوای بد سالن سینما است.


فیلم خوب کمتر نمایش داده می شود


اگر نظری به وضع سینماها بیفکنیم مشاهده می نمائیم که در کمتر کشوری اینقدر فیلمهای کهنه و خراب و بی مزه نمایش می دهند.نظر به اینکه مردم هیچ تفریح دیگری جز سینما ندارند مردم به تماشای مبتذل ترین و بی ارزش ترین فیلمها نیز تن می دهند و گذشته از این کمتر دیده شده است که دولت بتواند وضع سینما که امروزه جزء لوازم ضروری زندگی انسان متمدن است ترتیبی بدهد.مدیران سینماها اصلا گوششان بدهکار نیست،شهرداری هم که مالیات خود را می گیرد.

چگونه باید مردم را از خواب بیدار کرد
دستگاه ناطق سینما معمولا ضعیف و خراب است و صدای صحبت هنرپیشگان فیلم را کسی نمی شنود.به همین جهت تماشاچیان وسط فیلم شروع به زدن "آروغ" می کنند،یا بلند خمیازه می کشند.یکی از ظرفا می گفت،بعضی فیلمها را باید در پرده آخرشان نگه داشت و ترقه ای زمین زد تا تماشاچیانی که به خواب رفته اند،بیدار شوند و شب در سینما نمانند و باعث زحمت بشوند.گاهی در حین نمایش فیلم شوخی های بامزه رد و بدل می شود.


بپا مار پشت درخته


فی المثل در همانوقت که هنرپیشه ای در میان جنگل سرگردان است و ماری در پشت درختی در کمین اوست ناگهان یکی از تماشاچیان سکوت را در هم می شکند و می گوید"بپا مار پشت درخته"صدای خنده در سالن می پیچد.یا هنگامی که عاشق و معشوقی به هم می رسند و دور از اغیار لب به هم می گذارند ناگهان صدای بوسه ای در فضای سالن طنین میاندازد و حضار به خنده می افتند.یا در سکوت ممتدی که حکمفرماست ناگهان صدای "آروغ" بلندی شنیده می شود،یا همان وقت طفل خردسالی شروع به گریه کرده و از مادرش خواهش می کند که او را برای قضای حاجت بیرون ببرد،و در این وقت است که همه توجه خود را از فیلم معطوف به موضوع نوظهور می کنند و گاهی صدای خنده به قدری بلند می شود که ناگزیر چراغ را روشن می کنند.


لدتهای روح


در سینماهای تهران چند کار است که براستی آدم را عصبانی می کند.یکی این که در همان وقت که آدم راحت و آسوده روی صندلی نشسته ناگهان چند نفر به ردیف آمده مثل لاک پشت آهسته آهسته از جلو آدم عبور می کنند و مانع تماشا می گردند،یکی دیگر اینکه بعضی ها بلندبلند نوشته فارسی فیلم را برای رفیق پهلو دستی خود می خوانند و این کار هم جزو عملیات زننده در سینماست،دیگر اینکه رفیق پهلو دستی سیگار خود را روشن می کند و دود آن را به چشم انسان فوت می کند،دود صاحب مرده مثل گاز اشک آور چشمان انسان را از کار میاندازد و مانع دیدن فیلم می شود.از کارهای زننده دیگر یکی برنداشتن کلاه است.هنوز برخی از آقایان در سینما با کلاه می نشینند در حالی که این موضوع خلاف ادب است و کسی که کراوات می زند،باید در سینما یا تاتر کلاه خود را بردارد.باز هم از مناظر زننده که انسان را دیوانه می کند،موضوع معاشقه است،دو دلداده که جائی را برای "لاس زدن" پیدا نمی کنند و راه سینما پیش می گیرند و همه جا میایند،تا دو صندلی جلوی ما را اشغال می کنند آنوقت به محض این که فیلم شروع شد،سرهای خود را بهم می گذارند،بیخ گوش هم حرف می زنند و گاهی وضع غیرعادی اعلام می شود،به طوری که تماشاچیان کنجکاو متوجه بوسه هم می شوند.آنوقت است که آدم دو پرده را در آن واحد تماشا می کند.یک پرده بی جان بر روی دیوار یک پرده جاندار بر روی صندلی جلو...


درددل خانمها


بعضی از خانمها هم درددل خود را برای سینما می گذارند بعد از آنکه درددل تمام شد،آنوقت "کرکر" شروع به خنده می کنند،اصلا گوئی برای تماشای فیلم نیامده اند بلکه آمده اند که بگویند و بخندند.


اما سینماهای جنوب شهر


حالا که از سینماهای شمال شهر صحبت کردیم خوب است سری هم به سینماهای جنوب شهر بزنیم.در جنوب شهر چند سینما هست که از اسم بردن آنها معذوریم اما اگر روزی خواستید به آن سینما بروید مواظب باشید سرتان آتش نگیرد چون طرز خاموش کردن آتش در این سینماها پرتاب ته سیگار روی سر دیگر تماشاچیان است.و در کنار دیوار تابلوی بزرگی زده روی آن نوشته اند،استعمال دخانیات اکیدا ممنوع است و در زیر آن با خط قشنگی نوشته شده"لعنت بر پدر و مادر آن کسی که اینجا عرق بخورد"بلیت آن سینماها یک ریالی و دو ریالی و سه ریالی و لژ آن پنج ریال است.صندلی های لژ آن خیلی نرم و راحت است ولی همین طور که آدم نشسته یکدفعه آتش می گیرد و پشت سر آن دست و پای انسان ورم می کند،بعد معلوم می شود که آقا یا خانم "ساس" کار خود را کرده است.ردیف لژ و سه ریالی و دو ریالی آن به وسیله کنترل های "چاقوکش"حفظ می شود و اگر کسی خواست پای خود را از دو ریالی به سه ریالی بگذارد با مشت محکمی مواجه می شود و کنترل "ریشارد تالماج" زیر چانه او می زند و وی را به سر جای خود می نشاند.ردیف جلو را زیلو پهن کرده اند و تماشاچیان روی زمین چهارزانو می نشینند.


فیلم های "بزن بزن"


فیلمهای این سینماها اغلب "بزن بزن"یا "زد و خورد" است.فیلم بزن بزن فیلمی است که هنرپیشه آن از اول فیلم دیگر قهرمانان را بباد مشت و لگد می گیرد،اما فیلم زد و خوردی سنگین تر است و چند صحنه کتک کاری بیش تر ندارد.وقتی یک فیلم بزن بزن نمایش می دهند از طرف کلانتری و مدیر سینما چند پاسبان و چند نفر کنترل قوی هیکل مامور انتظامات می شوند،چون در این مواقع تماشاچیان تحریک شده با لگد و مشت سر و کله هم می زنند و گاهی کار به مرحله خطرناکی می رسد و نزاع دسته جمعی شروع می شود،آن وقت است که از طرف مدیر سینما دستور داده می شود که نمایش فیلم را قطع کنند و چراغها را روشن نمایند.
اگر این سینماها یک فیلم سنگین نمایش بدهند که زد و خورد نداشته باشد و فیلم عشقی باشد آنوقت چند نفر از طرف تماشاچیان مامور می شوند آپارات چی را از پشت دستگاه بیرون می کشند و کتک مفصلی به او می زنند تا خودش باشد فیلم عشقی نشان ندهد،به طوری که یکی از مخبرین سینمایی به من می گفت  فیلمهای هندی نظیر فیلم  "هنسای عرب"هنتر والی و "موتور والی"بهترین فیلم ها در نظر آنها شناخته شده است و بعد از آن فیلمهای "ریشارد تالماج""کن مانیارد""بوک جونس" و "بوستر گراب" و "هرمان بریکس" برای آنها قابل اهمیت است.


تخمه شکستن


یکی از ناراحتی های سینماهای شمال شهر شکستن تخمه است که هم گوش تماشاچیان را اذیت می کند و هم معده خورنده را خراب می سازد.دیگر اینکه انسان قدش از نفر جلوئی کوتاه تر باشد،یکی از بچه ها می گفت آقایی در سینما به طرف من برگشت و گفت بچه جان تو مثل اینکه جایی را نمی بینی،گفتم نه پرده را نمی توانم ببینم،آقا گفت خیلی خوب مرا تماشا کن هرجا که من خندیدم تو هم بخند.در سینماهای آمریکا اگر جلوی فیلم دو ساعت نمایش یا به قول خودشان شو نداشته باشد فیلم دیگری نمایش می دهند و انسان باید درست چهار ساعت روی صندلی بنشیند و دو فیلم را پشت سر هم تماشا کند.در ایران قضیه برعکس است قدری از فیلمهای معمولی را هم کوتاه می کنند این است که به عوض دو ساعت تماشا انسان گاهی یک ساعت نیم یا یک ساعت و سه ربع مشغول می شود.


بازار سیاه


حالا که موضوع به اینجا رسید بی مناسبت نیست از "راکت ها" صحبت کنیم.در تهران گروهی پیدا شده اند که مدیران سینما را بستوه آورده اند و مدیران هر چه می کنند خود را از دست آنها نجات دهند،قادر نیستند.این گروه فروشندگان بلیت سیاه هستند و بازار سیاه را جلوی سینما دائر می کنند و تشکیلات آنها خیلی مرتب پیش از شروع سانس عده ای از آنها در جلوی گیشه جمع شده مقداری بلیت می خرند بعد که بلیت ها همه فروش رفت آنوقت در جلوی سینما بلیت ها را به قیمت های مختلف می فروشند و تا به حال بارها خود من از آنها بلیت خریده ام.می توان گفت تشکیلات آنها از تشکیلات یک حزب مقتدر زیرزمینی نیرومندتر و دخل آنها از یک فروشنده مجرب زیادتر است.
بدین طریق در این کشور گل و بلبل همه چیز ما از سینما گرفته تا مدرسه و آموزشگاه و هر موسسه عمومی دیگر خراب است و فعلا زمامداران چنان به خود مشغولند که وضع به عوض آنکه بهتر شود روز به روز بدتر می شود.


هفته نامه کاویان سال دوم شماره 90 شماره مسلسل 60 پنجشنبه 15 دی ماه 1329



اسفندکم...

از یک مسئله خوشحالم و اون اینه که احساس می کنم از این که اسفند داره می یاد خوشحالم.یک اتمسفر مثبت توی این ماه حس می کنم.از هواشم خوشم میاد این که هوا خنکیه فوق العاده ای داره و آسمان آبیه.اینکه معمولا چند تا تیکه ابر تو آسمون هست که نذاره نور خورشید حال آدمو به هم بزنه.اینکه درختا هنوز اون سبزی تهوع آور بهار رو پیدا نکردن و به طرز شاعرانه ای خاکسترین.اینکه یکی از معدود ماه هاییه که احساس می کنم کسی کاری به کارم نداره.کسی زورم نکرده کاری رو انجام بدم.میتونم وقتم رو اونجوری که میخوام بگذرونم.اواسط اسفند که پنجره ی اتاقو نیمه باز میذاری و یه نسیم خنکی میاد تو که مورمورت میشه و یه خورده شیفت می کنی زیر پتو،نزدیک غروب هم هست و یه دسته کلاغ قار قارکنان میرن جمع میشن سر یه درخت.هرچند نزدیکه غروبه ولی اون قدر تاریک نیست که لازم باشه چراغو برای کتاب خوندن روشن کنی.یه کتاب عالی دستته مثلا یه فیکشن که موقع خوندنش نتونی آب دهنتو درست قورت بدی یا جنایت و مکافات که با خوندن سطراش مو به تنت سیخ بشه.ولی بعد یکی دو ساعت احساس می کنی که چشمت داره در میاد و پا میشی چراغو روشن می کنی و می بینی که واو چقدر روشن شد صفحه ی کتابت.یه نیگا به ساعت میندازی و میبینی طرفای پنج و نیمه و فکر می کنی چه وقت دوست داشتنی و ایده آلیه برای غروب خورشید این پنج و نیم و فکر می کنی به مرداد که ساعت نه خورشید میره و عقت میگیره.دوباره میخزی و به خوندن ادامه می دی تا اینکه یه جا کتابو می بندی و از تخت می پری بیرون.میری تو آشپزخونه و میشینی رو صندلی و همینجوری 5 دقیقه زل میزنی به بازی و جیغ و داد بچه مچه ها توی محوطه.بعد پا میشی و هلک هلک میری زیر چایو روشن می کنی و باز ولو میشی رو صندلی.پنجره رو باز میکنی،پنجره های اکباتان که دیدی چه جوریه،90 درجه می چرخونیش جوری که باد با شدت بخوره تو صورتت.اگه صورتت یه نمی داشته باشه که خیلی کیفور میشی،مخصوصا اگه صورتتو تازه تراشیده باشی و احساس کنی پوستت داره نفس می کشه.با تمام وجود از شنیدن صدای سوت کتری لذت می بری،میتونی موقعی که یه لیوان از جا ظرفی بر میداری همین جوری 2 دقیقه تو هوا نگهش داری و زل بزنی به کف آشپزخونه.میتونی برای لیوان یه آواز کوتاه بخونی یا باهاش برقصی.ولی نهایتا ترجیح میدی صرفا توش چای بریزی.چایه داغو می مالی روی پاهات نه فقط واسه اینکه چای خنک بشه،بیشتر واسه اینکه پاهاتو گرم کنی.میتونی پاشی بری یه چرخی پایین بزنی،یا تو جاده ای که همه دارن می دون،و دوباره حس کنی که تمام این آدما کنار تو فقط یه سری جسمند،و جوری بهشون نیگا کنی انگار که کهکشان ها از تو فاصله دارند.

نیمه شب در تراس

ای گربه پشمالو تو اگر امشب از گرسنگی و سرما تلف شوی من هرگز خودم را نخواهم بخشید.فکر می کنید استدلال غذا ندادن به یک گربه پشمالو که پشت در آشپزخانه (ای که به تراس راه دارد) ناله ها و میوهای جانسوز سر می دهد چه باشد خوبه؟اینکه "آهای به این گربه هه غذا ندیا خوشش میاد دیگه نمی ره.مضافا این که زشت گنده و پشمالو هم هست."یعنی به خاطر قدر شناسی یک گربه از این که یه بار بهش شیر دادین و برای همین هر از چندی میاد یه سری بهتون می زنه بهش غذا ندین؟جدا؟البته اگه یه مقدار نزاکت به خرج می دادن اینا و قضای حاجت رو در فضاهای مناسب تری انجام می دادن شاید یک بخش عمده ای از نگرانی جامعه ی بشری درباره ی جامعه ی گربه ای برطرف می شد.البته اینا پیش داوریه در مورد گربه مذکور معلوم نیست شاید گربه هه تو خونش توالت فرنگی داشت.خدا رو چه دیدید.یک نکته ی بسیار بغرنج اینه که هر چند منم قبول دارم که گربه های خاکستری گنده یه مقدار تن لش و بی خاصیت به نظر میان ولی دلیل نمیشه آدم صرفا از روی ظاهرشون قضاوت کنه.این که یه گربه گنده و پشمالوئه پس بهش شیر ندیم و یه گربه کوچولو مامانیه بهش شیر بدیم از لحاظ اخلاقی کاملا مذموم و مردود است.
با توجه به سرمای یک عالمه میلیون درجه زیر صفر و فرکانس محزون صدای گربه ی مذکور واقعا می گم که دچار عذاب روحی شدم.نمی دانم میدونید یا نه ولی من روح خیلی بزرگی دارم به طوری که نصفش ازم زده بیرون و سابقه ی بسیار طولانی در رفتار محبت آمیز و انسانی با حیوانات.بچه که بودم جوجه های زیادی رو تحت کفالت و سرپرستی داشتم که متاسفانه همشون به خاطر علل مشکوک و نامعلومی مردند.هم چنین دو فنچ،یک کلنی مورچه،دو عدد بچه قورباغه،مقادیر متنابهی کرم ابریشم(دبستان که بودم با بغل دستیم توی جامیز یک مجموعه آزمایشات و بررسی های علمی روی کرم های ابریشم و پروانه ها انجام می دادیم.)و یک سری ماهی ار جمله حیوانات دیگری بودند که افتخار آشنایی با من رو داشتند.از بحث اصلی دور نشوم،یه خورده شیر ریختم تو در سطل ماست که بهش بدم ولی تا درو وا کردم دیدم نصف کلش و دو تا پنجه از لای در رد شد.هنوز مطمئن نشدم ولی به گمانم هدف اصلیش این بود که بیاد تو لش کنه.اگه خونه مجردی چیزی داشتم اصلا شاید یه رختخوابی تو هال براش مینداختم شب بگیره بخوابه ولی خوشبختانه دو سه نفر که یک خورده سالم تر از من فکر می کنن هم توی آشپزخانه بودن که بهم گفتن درو وا نکنم.من هم درو بستم که نزدیک بود گردنش نصف بشه ولی شکرخدا اتفاقی نیفتاد.ولی مگه غذا از حلقم پایین می رفت؟نه خیر الا با دو لیوان نوشابه که خوردم.فکر کردم بابا این گربه هه خل و چله.آخه پنج طبقه از پله فرار کوبیده اومده بالا چی کار کنه.الان بعد از گذشت چند ساعت از اون ضایعه دردناک نمی دونم هنوز نشسته پشت در یا نه.واقعا که قضیه خیلی تراژیکه.ولی مطئنم شرایط منو درک کرده.همین طور فکر می کنم قاعدتا گربه ها یک استراتژیه مشخصی برای مقابله با سرما دارند.امیدوارم.

با عرض سلام و احترام ؛

نگارنده این تارنما به دلیل افترا و توهین به اشخاص حقیقی و حقوقی و انتشار مطالب مبتذل و موهن در پست آخر وبلاگش تا اطلاع ثانوی در بازداشت موقت به سر می برد.هرچند نامبرده علی رغم تهدید ها و فشارهای وارد شده حاضر به رد اظهارات سوال برانگیزش نشده است اما پیش بینی می شود تا هفته آینده با تشدید فشارها وی از مواضع شرم آور و ضد انسانیش عقب بنشیند در غیر این صورت پرونده به دادگاه ارسال خواهد شد.
رونوشت به جناب رئیس / آنتوان پرخف سرباز وظیفه

رد شده ام

اولین اقداماتی که من در صورت به قدرت رسیدن انجام خواهم داد:


- حذف لغات "قهوه" ، "سیگار" و "کافه" از دایره واژگان فارسی.


- تعقیب قضایی و ابلاغ احکام سنگین و بدوی بدون برگزاری دادگاه برای افرادی که در پروفایل فیس بوک شان یا در دو استتوس متوالی و یا سه استتوس غیرمتوالی از واژگان "قهوه" ، "سیگار" و "کافه" استفاده کرده اند
.


- به طور کلی تعقیب قضایی و بازداشت افرادی که عضو فعال فیس بوک هستند
.


-
ایجاد جو رعب و وحشت برای افرادی که عضو غیرفعال فیس بوک هستند.


- سلب آسایش و ایجاد ناامنی برای افرادی که یک زمانی عضو فیس بوک بوده اند.(در اینجا خود قانونگذار هم مشمول این بند می شود و این نشان دهنده ی اوج دموکراسی فیل سوپیستی است.)


- جریمه ی نقدی سنگین برای افرادی که هیچ گاه عضو فیس بوک نبوده اند.(صرفا جهت تامین بودجه ی مملکت)


- اعمال سنوات زندان برای افراد بر اساس تعداد پیج لایک خورده در فیس بوک
.

- پلمپ خانه هنرمندان و تمامی متعلقات توش اعم از دربان و اجناس و افراد مراجع.بدیهی است که افرادی که سابقه مراجعه به خانه هنرمندان را دارند و در لحظه ی پلمپ در مکان حضور ندارند شانس آورده اند وگرنه اون تو ماندگار می شدند و تا آخر عمر می توانستند غذای گیاهی نوش جان بفرمایند
.

- شناسایی افراد مراجعه کننده به "کافه" های خیابان انقلاب و ولیعصر و محدوده ی گاندی و واداشتن این افراد به انجام کارهای عمرانی سخت بدون حقوق.(مراجعه صرفا جهت استفاده از سرویس بهداشتی مشمول این بند نمی شود.)


- تهاجم ناگهانی و هماهنگ به تماشاخانه ایرانشهر و کشیدن پول بلیط تئاتر از حلقوم بازیگران و کارگردان قضیه.جریمه نقدی تماشاگران تئاتر به مقدار پول بلیط(جریمه بسته به قیافه طرف می تواند بیشتر هم بشود.)


- ممنوعیت 24 ساعته رفت و آمد در حوالی تئاتر شهر.


- تشویق افراد به برقراری رابطه اجتماعی بر مبنای "توهین متقابل" در متروی تهران و حومه.


- انتصاب بهمن هاشمی به عنوان سخنگوی دولت.


- انحلال باشگاه های پرطرفدار ورزشی.


- حذف عدد از واحد پول ملی.


- حذف نظام آموزشی کشور.(احتمالا تصحیح نظام آموزشی کشور عملی و اقتصادی نخواهد بود و بهتر است صورت مساله کلا پاک شود.)


- بلند خوانی آثار تالکین بالاخص سه گانه ارباب حلقه ها از بلندگوهای اماکن عمومی شهر.


- گل گرفتن دره های شمال تهران و ایجاد تفرجگاه های جدید در یک جای جدید.


- تبدیل برج میلاد به پارکینگ طبقاتی.

 

یقین دارم که بدون اجرای بی تنزل و تمام و کمال این اصلاحات و قوانین زمینه برای اصلاحات بعدی فراهم نمی شود.

 

هر سرپناهی خانه نیست

یک مقدار به برنامه هایی که برای بعد از مرگم دارم فکر کردم و به یک جمع بندی کلی رسیدم.این سلسله مراسم تشییع و ختم و اینارو کلا وصیت می کنم نگیرن.البته از اونجایی که بالاخره تشییع یک واقعیتی است باید بیشتر بهش فکر کنم.تو خیابون که نمی تونن ولم کنن(بد فکریم نیس ولیا خیلی آوانگارده).شاید وصیت کنم مومیایی بشم و توی موزه تاریخ طبیعی یا جغرافیای انسانی ازم استفاده بشه گرچه بعید میدونم تو این موزه ها مومیایی نگه دارن.یک گزینه هم میتونه این باشه که خاکسترم بکنن و بریزن تو گلدون توم گل میمون یا اقاقیایی چیزی بکارن بذارن لب پنجره.(فقط باید یه لیبلی چیزی داشته باشه کسی کود مود توش نریزه بالاخره آدم یه قدر و مرتبتی داره.)البته این گلدون و اینا یه خورده رمانتیکه به گروه خونی من نمیخوره برا من همون مومیایی یا پودر بچه شدن بهتره.
به جای مراسم ختم و اینا ترجیح می دم یه کار به درد بخورتر انجام شه.فکر کنم برگزاری یک مجموعه ورک شاپ معماری داخلی یا داستان نویسی گزینه ی خوبی باشه.از اونجایی که باید یادی از من هم بشه وصیت می کنم ورک شاپ ها در زمینه های مورد علاقه من باشه و از آدمهایی دعوت بشه که توی زندگیم بهشون ارادت داشتم.یکیش دارن شانه که اگه بتونه یه پرزانته راجع به فیکشن نویسی بده خیلی روحم خوشحال خواهد شد.حتی اگه برگزاری ورک شاپ ها قطعی شه میتونم برای حضار پیام ویدئویی هم بدم.اوه ارباب حلقه ها رو داشت یادم می رفت.میشه جای چهلم یه سالن سینما رزرو کرد و کل سه گانه ارباب حلقه ها رو پشت سر هم با نقد و بررسی نشون داد.البته مدتش یه کم طولانی میشه(15 ساعت مثلا) ولی وقتی همه آدما اومدن میشه درو قفل کرد دیگه مجبور شن تا آخرش بمونن.اگه یکی از بازیگراش هم بیاد که خیلی اوکازیون میشه و مسلما گزینه اول من لیو تایلر عزیزم(لیدی آرون)است.مثلا شاید یه چنین جمله ای بگه "به یاد فلانی که هر کدام از فیلم های سه گانه رو 8 بار دید و تا کتاب دوم هم پیش رفت که به علت مشغله زیاد از خواندن کتاب سوم منصرف شد."در انتهای مراسم هم انیا میتونه اون آهنگ "می ایت بی" رو اجرا کنه و اشک در چشم حضار حلقه بزنه.انیا هم شاید راجع به من بگه "هووم...من خوب تقریبا نمی دونم این بابا کی کی بوده(اشکاشو پاک می کنه-حضار منقلب)ولی...ولی..(گریه اش می گیره میان جمعش می کنن می برنش)"
یک مسئله ای وجود داره و اون این که اگه بازماندگانم بخوان همه این افرادو بیارن باید دسته جمعی کلیه هاشون رو بفروشن.من انتظار اینو ندارم که همه موارد الزاما عملی بشه.درک می کنم...ولی بعید می دونم خیلی بشه کاریش کرد.یه باره دیگه.نمی دونم شاید کل برنامه موسیقی که برای یک هفته تدارک دیدمش بتونه در یک شب جمع بشه مثلا سر سال که شد آنادما بیاد یه اجرای مختصر داشته باشه.
این از مسئله ی مراسم و اینا که باید حالا چند روز قبل مرگم بشینم قشنگ برنامه ریزی کنم.یه بحث مورد ارث و مرثه که خیلی پیچیده نیست.اگه در آینده ی نزدیک بیفتم بمیرم که خیالم راحته هیچی ندارم که بخوام بذارم برا کسی.مگه یه سری کتاب مزخرف که می سپرم همرو آتیش بزنن.اگه در آینده ی دور بخوام بمیرم هم دقیقا وضع همینه چون پول تو جیب من نمیمونه.خلاصه اینکه از ما چیزی در نمی آد.یه چند تا دی وی دی فیلم دارم که ترجیح میدم بذارن تو قبرم.چون اومدیم و این مصری های باستان حق داشتند و می شد از وسایل تو قبر استفاده کرد.ضرر که نداره.
برای سنگ قبر طرح ویژه دارم.یکی اینکه دیزانش رو کاملا خودم با فتوشاپ انجام می دم میدم رو سنگ پلات بگیرن.میشه یه شیت 2 متر در نیم متر سنگی.بین جمله هایی که برای سنگ قبر در نظر دارم فکر کنم "توقف بیجا مانع کسب است،حتی شما دوست گرامی"از بقیه بهتر باشه.دیدین اینایی که تو قبرستون راه میفتن زل میزنن به سنگ قبر ملت.خیلی رو اعصابن.بعد فکر کنین همه هی بیان زل بزنن به سنگ قبرتون.انگار بیلبورد تبلیغاتیه.سال مال که عمرا نمی نویسم.چون اعتراف می کنم یکی از تفریحات کثیفی که خودم همیشه وقتی میرم قبرستون دارم پیدا کردن آدمیه که رکورد طول عمرو داره.آدم ساعت ها سرگرم میشه.
اینارو که خوندید شاید فکر کنید الان میخوام خودمو از پنجره بندازم بیرون.نه آقا.من یه بلک لیست دارم که تا اینا رو نکشم خودم نمی میرم.در کل نمی دونم چند سال زنده میمونم ولی حسم بهم می گه یه چهل پنجاه سال دیگه زنده ام.میدونید اگه اونجوری بشه از یه جهتی خیلی بد میشه،این لیو تایلر و انیا و دارن شان فکر نکنم زنده باشن تا اون موقع.

بائودولینو

در این دو ماه اولی که از پاییز گذشته بود هر روز صبح از خواب بلند می شدم و فکر می کردم چه جالب که هنوز سرما نخورده ام و تا حدی هم خوشحال بودم و به خودم افتخار می کردم.اما هفته ی پیش با شلوارک رفتم بیرون ورزش و تفریح که چاییدم و سرما خوردم.اولش ناراحت شدم چون فرداش باید می رفتم عروسی و اصلا خوشم نمی آد دونه دونه برا آدما توضیح بدم که "بله،شاید از ظاهر پریشانم حدس هایی زده باشید که سرمای سختی خورده ام و برای سلامتی خودتان هم که شده است بهتر است عقب بایستید."بنابراین در این مورد هیچ وقت در دست دادن و روبوسی پیش قدم نمی شوم،ولی خوب اگه کسی خواست خوب مسئولیت عواقبش با خودش.نهایتا به خیر گذشت و ویروس رو به دو سه نفر بیشتر منتقل نکردم.
از بچگی خیلی مشکلی با سرماخوردگی نداشتم چون آدم مدرسه و اینا که نمی رفت،صبح تا 10 می خوابیدم و بعدش یه پتو می پیچیدم دور خودم می نشستم برنامه خردسالان نیگا می کردم.حس رخوت بی نظیری داشت،با یه درجه توی حلق آدم.یه قصه های جزیره ای چیزیم نشون می داد که دیگه عالی می شد.اصلا یه حس دیگه ای داشت.هایدی و وروجک و آقای نجار هم برای یک کودک سرماخورده خیلی حس خوبی می آورد.
هفته ی پیشم که مریض شده بودم چنین حسی داشتم البته جز روزایی که مجبور بودم برم دانشگاه که خیلی حس خوشایندی نبود ولی آخر هفته اش که خونه بودم لم داده بودم روی تختم که کنار پنجره است و برف رو تماشا می کردم و هی پلکام می افتاد.تجربه فوق العاده ای بود.سرم هم داغ و سنگین بود.حیف که کتاب خوب چند وقتیه دستم نیومده وگرنه اگه یه کتاب خوبیم دستم بود عالی می شد.

اگر دلتان می خواهد دل یک آدمی که دارد دوران نقاهت سرماخوردگی اش را می گذراند را شاد کنید می توانید به آدرس من کتاب بفرستید.ترجیحا رمان روسی بالای هزارصفحه.با تشکر.

 

ads

اگر افکار شما وقت و بی وقت به ذهنتان هجوم می آورند.

اگر به دنبال راهی برای خلاصی از فکرهایتان هستید.

اگر دلتان می خواهد سر میز صبحانه به هیچ چیزی فکر نکنید و با آرامش صبحانه تان را بخورید.
یا وقتی در تاکسی یا مترو نشسته اید
یا سر نهار...
وقتی در مطب دکتر انتظار می کشید
یا وقتی دارید می دوید...
و فقط دلتان می خواهد به هیچ چیز فکر نکنید.
وقتی دیگر احساس می کنید از فکر کردن به جایی نرسیدید و نخواهید رسید...
ما ذهن شما را شست و شو می دهیم و با سیستم های نوین جلوی هجوم افکار به ذهنتان را می گیریم.
ما آرامش را به شما هدیه می کنیم.
به ما فکر کنید.

I Admit I've Lost Control

یک مسئله ای که در مورد نوشتن وجود داره اینه که هر چی بی پرواتر بنویسی و تولید محتوای بیشتری داشته باشی بالاخره یه چیزی از یه جائیت در می آد ولی اگه آدم اگه خیلی بخواد وسواس به خرج بده جدا از اینکه خودشو سرویس می کنه نهایتا هیچی از هیچ جاش در نمی آد.بنابراین مسئولیت مزخرفاتی که می نویسم رو به عهده می گیرم.ترجبح خودم هم این است که بیشتر فانتزی بزنم تا در مورد خودم بنویسم اما حس و حال فشار اضافی به سیستم مغز و اینا نیست کلا.

گمان می بردم یک تغییر عمده ای در احوالاتم رخ داده که شکم با یک اتفاق تجربی کاملا برطرف شد.دقیقا نظیر اتفاق تلخی که 5 سال پیش برام افتاده بود چند ماه پیش برام افتاد ولی نکته اینجاست که این بار هیچ حسی توم ایجاد نشد در حالی که اون دفعه کلی حس ناک شدم.مسخره است.آدم باید احساس داشته باشه.خیلی مهمه که آدم بالاخره یک حسی-هر حسی-داشته باشه.ببینم آدم پیر شه بدتر میشه یا بهتر؟فکر کنم بستگی به آدمش داره.ژانر پیری من از این پیرمرد درب و داغوناست که ساعت 3 بعدازظهر میشینن تو پارک شطرنج بازی می کنند.فکر نکنم خیلی آدمای جذابی باشن اینا.ترجیح خودم اینه که یه ویلایی چیزی داشته باشم دراز بکشم مارسل پروست بخونم.البته معلومم نیس شاید جوونمرگی چیزی شدم که حالا بریم جلو ببینیم چی پیش میاد.

خوبی بچه ها اینه که با مسخره ترین چیزا خوشحال میشن.یه خوبی دیگه شونم اینه که وقتی ناراحت می شن بعد یه ربع ری استارت میشن که عالیه.بازم مسئله تا حدی زیادی شخصیه،مثلا من چه الان و چه بچه گیام به بهانه های بسیار مسخره ای می خورد تو حالم.(سکون و فتحه روی ر اعمال گردد.)این یکی اصلا خوب نیست.ولی هر چیم سعی کنم خودمو اوکی نشون بدم بازم خرابم.از این رو حال و روز ثابتی ندارم،احوالم ثانیه به ثانیه فرق می کنه.

من احساس می کنم اونجوری که حقمه درک نشدم.به نظر خودم خیلی آدم جالبیم که میتونم کلی داستان هیجان انگیز تعربف کنم.مثلا توی تاکسی که می شینم اونی که کنارم میشینه میتونه جا این که بهم چپ چپ نیگا کنه یا دستشو بکنه توی دماغش بهم بگه چقدر از این که کنارم نشسته خوشوقته یا اینکه ازم بخواد اجازه بدم پول منم اون حساب کنه و من بهش بگم نه جانم هر کی مال خودش.ولی من جدا حالم از مترو بهم میخوره.همه آدما بوی عرق میدن و کلی آدم دور و ورت هست که دستشون توی دماغشونه یا دارن خودشونو می خارونن.کلی پیرمرد اعصاب خورد کن توی اون واگنا وجود داره که زیر لب فحش می دن و وقتی جاتو میدی بهشون ازت تشکر نمی کنن.کلی خانوم میانسال وجود داره که بی ادبانه بهت اشاره می کنن از کنجی که میشه توش لم داد و خوابای کوتاه دید موو کنی به صندلی کناری که ماتحتشون فقط با ماتحت یک مرد همجواری داشته باشه نه دو مرد.خیلی مسخره است.آدمام دو دستن یکیا که حرف نمی زنن و مثل زامبی زل می زنن توی صورت همدیگه و دسته دوم اونایی که با صدای بلند چرند و چال می گن.
اگه یه بالنی چیزی داشتم خیلی ایده آلم بود.هم یه هوایی می خوری هم یه ورزشیه(نمیدونم چرا ولی احساس می کنم باید باشه.)

شاید فکر کنید یه خورده قاطی دارم ولی آخرین باری که خیلی بهم خوش گذشت 4 سال پیش بود که پیش دانشگاهی بودم و نمیدونم چه مرضی گرفته بودم که ضربان قلبم شده بود 150 تا در دقیقه.بعد رفتم بیمارستان و دو شب خوابیدم که شب اول کباب چوبی و شب دوم همبرگر دادن.چند تا پرستار خوشگلم بودن که تا صداشون می کردم می دویدن میومدن ببینم چی میگم.ولی اولش قرار بود یه هفته منو نگه دارن که نمیدونم چی شد روز سوم بهم گفتم دیگه برو خونتون.خیلی اعصابم به هم ریخت.هر چی بهشون گفتم من حالا حالاها باید اینجا بمونم تا حالم خوب شه گوششون بدهکار نبود.دلیل نمیشه چون دکترن حال منو از خودم بهتر بفهمن.بعد اینکه انداختنم بیرون هم چند باری سعی کردم دوباره برگردم که نشد.


 پیش دانشگاهی کلا سال عالی ای بود.احساس می کردی به یه دردی میخوری .حیف شد چه سریع گذشت.


امیدوارم در آینده ی نزدیکی خیلی چیزا دور و ورم عوض شه...به یک ری بورن نیازمندم.



نیمه شب در آلاسکا

آه ای باران
ببار!
روز ها و شب ها ببار

هفته ها و ماه ها 
بر سر این شهر سیاه ببار.


خیابان های شهر را بشوی و ببر
ساختمان های خاکستریش را

صف ماشین ها را

همه و همه را ببر.

حتی آدمهایش را هم اگر خواستی...

جز من و معدودی.

آری من را نشوی چون من آدم جالبی هستم و شعرهای قشنگ می گویم.