وقتی آدم صبح از خواب پا میشه به نظرت بهتره اول چی کار کنه.
بهتره آدم کله شو از پنجره بکنه بیرون و صورتشو رو به آفتاب بگیره و تا جایی که میتونه ویتامین D خورشید بفرسته تو خودش.
وقتی آدم صبح از خواب پا نمیشه به نظرت بهتره اول چی کار کنه.
بهتره اول سعی کنه از خواب پا شه تا بعدا چی پیش بیاد.
دوست داشتی یک گوسفند پشمالو در مراتع زیبای شمال انگلستان بودی.
بدم نمیاد.
دوست داشتی یک خرس گریزلی بودی که کنار یه رودخانه ی پرآب در شمال کانادا دراز کشیده و خودشو می خارونه و جلوش یه استخون ماهی افتاده.
خوبه.
دوست داشتی یه پنگوئن احمق بودی که از جمع جدا افتاده و برای خالی نبون عریضه هی تالاپی می پره تو دریا.
یه پنگوئن احمق توی جمع رو ترجیح می دم.
دوست داشتی یه کوالا بودی که از یه درخت میره بالا و دیگه حال نداره بیاد پایین.
اگه درخت امکانات مناسب زندگی مثل برق و آب لوله کشی و اینا داشته باشه فکر کنم بد نباشه.
دوست داشتی یه فیل آفریقایی بودی که تو صحرای آفریقا دنبال آب می گرده.
نه.
دوست داشتی یه جوجه رنگی بودی که زیر بالش درست حسابی رنگ نگرفته.
ترجیح می دادم یه جوجه باشم با رنگ اوریجینال رشد تا بلوغ تضمینی ترجیحا از این خروس ول معطل قوقولی کنا اگه نه هم که مرگ حقه.
بدت میومد اگه یه درخت تو قبرستون پر لاشز پاریس بودی.
اگه تا شعاع 2 متری ریشه ام استخوون نباشه مشکل خاصی ندارم.
اگه گرگ نما بودی چیکار می کردی.
سعی می کردم بفهمم وجود دارم یا نه.
اگه بنا باشه تو سیرک کار کنی دوست داری چیکار کنی.
از لاک پشت ها مراقبت کنم.
سیرک لاک پشت نداره.
از رو بند بیفتم رو این بالش نرما که پایین پهنه.
دوست داشتی یه کوه یخ تو اقیانوس اطلس بودی.
تو عرض جغرافیایی بالای 75 درجه آره.
اگه آرشه ویولون بودی چیکار می کردی.
می زدم.
اگه توی خیابون یه زن ببینی که دستکش دستشه،سوراخ دماغش یه خورده چین داره،کفش پاشنه بلند پوشیده ویه نمه لنگ می زنه چی کار می کنی.
موهاشو می کشم ببینم کلاه گیسه یا نه اگه بود در میرم.
چه حسی داشتی اگه یه زرافه بودی که گردنش گرفته به شاخه درخت و فیزیوتراپش بریس داده ببنده دور گردنش.
می نشستم یه گوشه دعوای دو تا زرافه نر سر ماده ی مورد علاقمو تماشا می کردم.
معمولا شبا قبل اینکه خوابت ببره به چی فکر می کنی.
به خوابایی که دوست دارم اون شب ببینم.
اگه نصف شب یهو از خواب بپری چیکار می کنی.
گرمه.
از یک تا ده دردت چنده.
توهمات ذهنی عدد بشو نیستند.
یک آدابی در نحوه ی
استفاده از اینترنت پیدا کردم که خیلی خوشایند نیست.هرچند خودم متوجه ام و مدام تلاش می
کنم جلوی خودمو بگیرم.ولی نمیشه.رقت باره.اگه بخوام بیشتر توضیح بدم میتونم اینو بگم
که آخرین مورد استفاده ام این بود که توی ویکی پدیا پادشاه انگلستان معاصر جاناتان
سوییفت رو پیدا کردم.مشخصا زمانی که داستان سفرهای گالیور می گذره(حدود 1702).شاید
از خودتون بپرسید این دغدغه ی کدوم احمقی ممکنه باشه.منم وقتی شروع کردم پادشاهان
انگلستان رو از ملکه الیزابت رفتم عقب همین مسئله به ذهنم رسید.آخرش رسیدم به
آلفرد کبیر.هرچند کل این پروسه 40 دقیقه ام نشد.راستی پادشاه هم عصر جاناتان
سوییفت ملکه آن می باشد.البته درستش انه(Anne).ولی خوبیت نداره کلاه الفشو برداریم.
تازه این یکی خیلی فرح بخش بود.وقتی میرم تو imdb گیر میفتم.آخرین بار گردشم در imdb به پیدا کردن اسم پارتنر یان مک
کلن(گاندولف در ارباب حلقه ها)ختم شد.طرف منحرف جنسیه.اگه نمی دونستین بدونین.هرچند
برای چند نفر که تعریف کردم خیلی براشون جالب نبود.کمتر کسی پیدا میشه که منحرف
بودن یان مک کلن براش مهم باشه.
تابستون وی پی انم به راه بود و خوب انتخاب های گسترده تری برای استفاده از
اینترنت داشتم ولی الان که فیلترشکن ندارم و حوصله پیدا کردنشم ندارم مجبورم برم برای
خبرهای یاهو کامنت بذارم.چون دارم پول اینترنت می دم.مثلا آخرین خبرش این بود که
یه یارو رو سر و صورت کیم کارداشیان آرد ریخته بود و من چند تا فحش نوشتم به کیم
کاداشیان و فرستادم که یاهو کامنت هایی که توش الفاظ رکیک داره رو تایید نمی
کنه.ولی قول میدم اگه تایید میشد دویست تا لایک می گرفت.این آمریکاییا از این
زنیکه بدشون میاد.از ریحانا و جاستین بیبر هم بدشون میاد.خوشحالم.یه بار که چند تا
فحش رقیق به جاستین بیبر نوشتم فرستادم 5 تا لایک گرفت.
کم کم دارم خسته میشم ولی.حتی چندبار به فکرم زد برگردم فیسبوک که خوشبختانه فکرم
رو در نطفه خفه کردم.سعی می کنم فعالیتم رو به دانلود وال پیپر سرزمین میانه و
چرخش وبلاگی محدود کنم.والا.مگه اولا که اینترنت داشتم چی کار می کردم؟یادمه روی
قوطی شیر و سطل ماست دنبال آدرس سایت می گشتم.روزی 4 5 بار می رفتم سایت لبنیات
پاک.دایال آپم بود بیست دقیقه طول می کشید سایت بالا بیاد.یادم نیست دقیقا چیکار
می کردم اون تو فکر کنم محصولات جدیدشونو نیگا می کردم.میخوام بگم این حرکاتی که امروزه
می کنم سابقه تاریخیم داره.چند تا سایت تک تاز و بدهی و اینام بود که تصاویر
فوتوشاپی نیمه عریان از مقامات حکومتی میذاشت که بسیار مفرح بود و نیم ساعت
ریزریزکی میخندیدم.
تابستان پیش 30 گیگ فیلم دانلود کردم که فکر می کردم دارم مجانی دانلود می کنم ولی
اشتباه فکر می کردم.هرچند به نظرم اومد که تموم شدن اینترنتمون توی یک هفته و نیم
یه کم عجیب به نظر میرسه ولی به موم قسم فکر نمی کردم دلیلش دانلود منه.فکر می
کردم دلیلش یه چیز دیگس.چند ماه داشتم فکر می کردم که این چیز دیگه دقیقا چیه که
به نتیجه نرسیدم.اینا رو گفتم که چی؟این که همین قضیه باعث شد با یک فیلم عالی
آشنا بشم."The Trip"فیلمی
با شرکت چند بازیگر.نسبتا هم جدیده سال 2010.البته گویا گزیده ی یک سریاله با همین
نام که 6 تا اپیزود داره.من سریالو ندیدم و اگه کسی دانلود کنه بفرسته در خونمون
متشکرش میشم.قضیه ی دو نفره(استیو کوگان و راب برایدن)که از طرف یه مجله میرن
غذاهای رستورانهای شمال انگلستانو تست می کنن و نمره می دن و این دو تا دیوانن.این
شمال انگلستان هم جای خوبیه.
یک پیشنهاد هم در مورد سریال.بعد از فرندز معدود سریالی جذبم کرد.ولی این آفیس(The Office)واقعا فوق العاده س.
این دوره ی 4 ساله ی دانشجویی ما هم شکرخدا رو به پایان است.ولی دریغا...انگار 4
سال نشستیم پای یه سریال خسته کننده.قبلش خیلی آدم هیجان انگیزتری بودم.هرچند یه
خورده قاطی پاتی داشتم ولی خوب همینم بالاخره یه نکته ای بود.زندگی بالا پایین داشت.الان
انگار نه انگار.نمی دونم چی شد یه دفعه.آخرین باری که جیغ زدم یادم نیست.
این چند خط آخر بیشتر برا این بود که دوست داشتم بگم چیم کیم.دوست دارم بیشتر بگم
چیم کیم.خوبه همه بگن چین کین.
طرف سال 81 وبلاگ نویسیو
شروع کرده.تا سال 84 هفته ای دو سه تا پست درست حسابی میذاشته(مانیفیست فوتوریست؟)از
سال 84 تا سال 86 بیشتر مطالب وبلاگ خلاصه به توهین و تمسخر افراد حقیقی و حقوقی شده
است(که بدم نیست).مثلا هر دوماه یکی دو پست در این محدوده ی زمانی توی وبلاگ
گذاشته شده است.درهمین بازه ی زمانی یک تعداد قابل توجهی از افراد پررفت و آمد
وبلاگی که طرف باهاشون در ارتباط بوده به طرز مشکوکی از عرصه ی مجازی و بعضا
غیرمجازی تصفیه گردیده اند.تا سال 88 جمعیت قابل توجهی از طرف های وبلاگی طرف به شبکه
های مرگبار مجازی پناهنده شده اند.در این ایام بعضا مگسی در وبلاگ طرف پرانده شده
است.از سال 88 در وبلاگ تا 1 سال و نیم تخته شده است و موردی هم نداشته است چون به
ندرت گذار کسی به اونطرف ها می افتاده است.در سال 89 یا 90 گمان می کنم طرف با
تبلیغ یخچال فریزر تحویل درب منزل آفتابی شده است.
بله آقاجان.روزگاری که کمتر خوشحالی پیدا میشه که چند سالگی وبلاگشو اعلان عمومی
کنه.یا کمتر ول معطلی پیدا میشه که تبریک سال نو بنویسه.می خواد بگه اصلا براش مهم
نیست یا حس و حالشو نداره.یا دیگه نمی بینی کسی گربه اش بمیره و بیاد تو وبلاگش
بنویسه.عجب.جاش وال همدیگرو تو فیس بوک سیا می کنن.این بنویس اون بنویس.جاش لایک
میزنن.مرگ خاموش.
راستش منم خیلی برام مهم نیست سال نو رو تبریک بگم یا نگم.
این مطلب رو توی یکی از شماره های مجله کاویان سال 1329 دیدم و گفتم حیفه جایی نذارمش.
بقلم آقای جلال نعمت الهی
تهران هنوز سینما درجه یک ندارد
در تهران بیشتر از بیست سینما نیست و بعضی از آنها در تابستان افتتاح می شوند و در زمستان تعطیل می گردند.سینماهای دائر تهران به ترتیب از این قرار هستند-ایران،پارک،متروپل،البرز،تهران،رکس،مایاک،دیانا،کریستال،هما،برلیان،هولیود،میهن،میترا،ملی،خورشید و چند سینما دیگر هم در شرف ساخت است که بزودی افتتاح خواهد شد ولی هیچ یک از آنها سینمای درجه اول نیستند.تهران با یک میلیون جمعیت خود بیست سینما دارد و اگر دقت کرده باشید بیشتر شبها صندلی این سینما خالی است و کسی رغبت زیادی بدیدن نشان نمی دهد،در حالی که اگر تهران را با نیویورک و لندن مقایسه کنیم می بینیم که تعداد سینماهای آن چقدر کم است.در نیویورک بیش از هزار سینما وجود دارد و هر شب شما به سینما بروید می بینید جای خالی نیست و بزحمت جائی برای نشستن پیدا می کنید،در حالی که در تهران فقط شب اول و دوم یک فیلم خوب می توان این منظره را تماشا کرد.
هفته نامه کاویان سال دوم شماره 90 شماره مسلسل 60 پنجشنبه 15 دی ماه 1329
از یک مسئله خوشحالم و اون اینه که احساس می کنم از این که اسفند داره می یاد خوشحالم.یک اتمسفر مثبت توی این ماه حس می کنم.از هواشم خوشم میاد این که هوا خنکیه فوق العاده ای داره و آسمان آبیه.اینکه معمولا چند تا تیکه ابر تو آسمون هست که نذاره نور خورشید حال آدمو به هم بزنه.اینکه درختا هنوز اون سبزی تهوع آور بهار رو پیدا نکردن و به طرز شاعرانه ای خاکسترین.اینکه یکی از معدود ماه هاییه که احساس می کنم کسی کاری به کارم نداره.کسی زورم نکرده کاری رو انجام بدم.میتونم وقتم رو اونجوری که میخوام بگذرونم.اواسط اسفند که پنجره ی اتاقو نیمه باز میذاری و یه نسیم خنکی میاد تو که مورمورت میشه و یه خورده شیفت می کنی زیر پتو،نزدیک غروب هم هست و یه دسته کلاغ قار قارکنان میرن جمع میشن سر یه درخت.هرچند نزدیکه غروبه ولی اون قدر تاریک نیست که لازم باشه چراغو برای کتاب خوندن روشن کنی.یه کتاب عالی دستته مثلا یه فیکشن که موقع خوندنش نتونی آب دهنتو درست قورت بدی یا جنایت و مکافات که با خوندن سطراش مو به تنت سیخ بشه.ولی بعد یکی دو ساعت احساس می کنی که چشمت داره در میاد و پا میشی چراغو روشن می کنی و می بینی که واو چقدر روشن شد صفحه ی کتابت.یه نیگا به ساعت میندازی و میبینی طرفای پنج و نیمه و فکر می کنی چه وقت دوست داشتنی و ایده آلیه برای غروب خورشید این پنج و نیم و فکر می کنی به مرداد که ساعت نه خورشید میره و عقت میگیره.دوباره میخزی و به خوندن ادامه می دی تا اینکه یه جا کتابو می بندی و از تخت می پری بیرون.میری تو آشپزخونه و میشینی رو صندلی و همینجوری 5 دقیقه زل میزنی به بازی و جیغ و داد بچه مچه ها توی محوطه.بعد پا میشی و هلک هلک میری زیر چایو روشن می کنی و باز ولو میشی رو صندلی.پنجره رو باز میکنی،پنجره های اکباتان که دیدی چه جوریه،90 درجه می چرخونیش جوری که باد با شدت بخوره تو صورتت.اگه صورتت یه نمی داشته باشه که خیلی کیفور میشی،مخصوصا اگه صورتتو تازه تراشیده باشی و احساس کنی پوستت داره نفس می کشه.با تمام وجود از شنیدن صدای سوت کتری لذت می بری،میتونی موقعی که یه لیوان از جا ظرفی بر میداری همین جوری 2 دقیقه تو هوا نگهش داری و زل بزنی به کف آشپزخونه.میتونی برای لیوان یه آواز کوتاه بخونی یا باهاش برقصی.ولی نهایتا ترجیح میدی صرفا توش چای بریزی.چایه داغو می مالی روی پاهات نه فقط واسه اینکه چای خنک بشه،بیشتر واسه اینکه پاهاتو گرم کنی.میتونی پاشی بری یه چرخی پایین بزنی،یا تو جاده ای که همه دارن می دون،و دوباره حس کنی که تمام این آدما کنار تو فقط یه سری جسمند،و جوری بهشون نیگا کنی انگار که کهکشان ها از تو فاصله دارند.
ای گربه
پشمالو تو اگر امشب از گرسنگی و سرما تلف شوی من هرگز خودم را نخواهم بخشید.فکر می
کنید استدلال غذا ندادن به یک گربه پشمالو که پشت در آشپزخانه (ای که به تراس راه دارد) ناله ها و میوهای جانسوز سر می دهد چه باشد خوبه؟اینکه "آهای به این گربه هه
غذا ندیا خوشش میاد دیگه نمی ره.مضافا این که زشت گنده و پشمالو هم هست."یعنی
به خاطر قدر شناسی یک گربه از این که یه بار بهش شیر دادین و برای همین هر از چندی
میاد یه سری بهتون می زنه بهش غذا ندین؟جدا؟البته اگه یه مقدار نزاکت به خرج می
دادن اینا و قضای حاجت رو در فضاهای مناسب تری انجام می دادن شاید یک بخش عمده ای
از نگرانی جامعه ی بشری درباره ی جامعه ی گربه ای برطرف می شد.البته اینا پیش داوریه
در مورد گربه مذکور معلوم نیست شاید گربه هه تو خونش توالت فرنگی داشت.خدا رو چه
دیدید.یک نکته ی بسیار بغرنج اینه که هر چند منم قبول دارم که گربه های خاکستری
گنده یه مقدار تن لش و بی خاصیت به نظر میان ولی دلیل نمیشه آدم صرفا از روی
ظاهرشون قضاوت کنه.این که یه گربه گنده و پشمالوئه پس بهش شیر ندیم و یه گربه
کوچولو مامانیه بهش شیر بدیم از لحاظ اخلاقی کاملا مذموم و مردود است.
با توجه به سرمای یک عالمه میلیون درجه زیر صفر و فرکانس محزون صدای گربه ی مذکور
واقعا می گم که دچار عذاب روحی شدم.نمی دانم میدونید یا نه ولی من روح خیلی بزرگی
دارم به طوری که نصفش ازم زده بیرون و سابقه ی بسیار طولانی در رفتار محبت آمیز و
انسانی با حیوانات.بچه که بودم جوجه های زیادی رو تحت کفالت و سرپرستی داشتم که
متاسفانه همشون به خاطر علل مشکوک و نامعلومی مردند.هم چنین دو فنچ،یک کلنی مورچه،دو
عدد بچه قورباغه،مقادیر متنابهی کرم ابریشم(دبستان که بودم با بغل دستیم توی جامیز
یک مجموعه آزمایشات و بررسی های علمی روی کرم های ابریشم و پروانه ها انجام می
دادیم.)و یک سری ماهی ار جمله حیوانات دیگری بودند که افتخار آشنایی با من رو
داشتند.از بحث اصلی دور نشوم،یه خورده شیر ریختم تو در سطل ماست که بهش بدم ولی تا
درو وا کردم دیدم نصف کلش و دو تا پنجه از لای در رد شد.هنوز مطمئن نشدم ولی به
گمانم هدف اصلیش این بود که بیاد تو لش کنه.اگه خونه مجردی چیزی داشتم اصلا شاید
یه رختخوابی تو هال براش مینداختم شب بگیره بخوابه ولی خوشبختانه دو سه نفر که یک
خورده سالم تر از من فکر می کنن هم توی آشپزخانه بودن که بهم گفتن درو وا نکنم.من هم درو
بستم که نزدیک بود گردنش نصف بشه ولی شکرخدا اتفاقی نیفتاد.ولی مگه غذا از حلقم
پایین می رفت؟نه خیر الا با دو لیوان نوشابه که خوردم.فکر کردم بابا این گربه هه
خل و چله.آخه پنج طبقه از پله فرار کوبیده اومده بالا چی کار کنه.الان بعد از گذشت
چند ساعت از اون ضایعه دردناک نمی دونم هنوز نشسته پشت در یا نه.واقعا که قضیه
خیلی تراژیکه.ولی مطئنم شرایط منو درک کرده.همین طور فکر می کنم قاعدتا گربه ها یک
استراتژیه مشخصی برای مقابله با سرما دارند.امیدوارم.
اولین اقداماتی که من در صورت به قدرت رسیدن انجام
خواهم داد:
- حذف لغات "قهوه" ، "سیگار" و "کافه" از دایره واژگان فارسی.
- تعقیب قضایی و ابلاغ احکام سنگین و بدوی بدون برگزاری دادگاه برای افرادی که در
پروفایل فیس بوک شان یا در دو استتوس متوالی و یا سه استتوس غیرمتوالی از واژگان "قهوه" ، "سیگار" و "کافه" استفاده کرده اند.
- به طور کلی تعقیب قضایی و بازداشت افرادی که عضو فعال فیس بوک هستند.
- ایجاد جو رعب و وحشت برای افرادی که عضو غیرفعال فیس بوک هستند.
- سلب آسایش و ایجاد ناامنی برای افرادی که یک زمانی عضو فیس بوک بوده اند.(در
اینجا خود قانونگذار هم مشمول این بند می شود و این نشان دهنده ی اوج دموکراسی فیل
سوپیستی است.)
- جریمه ی نقدی سنگین برای افرادی که هیچ گاه عضو فیس بوک نبوده اند.(صرفا جهت
تامین بودجه ی مملکت)
- اعمال سنوات زندان برای افراد بر اساس تعداد پیج لایک خورده در فیس بوک.
- پلمپ خانه هنرمندان و تمامی متعلقات توش اعم از دربان و اجناس و افراد
مراجع.بدیهی است که افرادی که سابقه مراجعه به خانه هنرمندان را دارند و در لحظه ی
پلمپ در مکان حضور ندارند شانس آورده اند وگرنه اون تو ماندگار می شدند و تا آخر
عمر می توانستند غذای گیاهی نوش جان بفرمایند.
- شناسایی افراد مراجعه کننده به "کافه" های خیابان انقلاب و ولیعصر و
محدوده ی گاندی و واداشتن این افراد به انجام کارهای عمرانی سخت بدون حقوق.(مراجعه
صرفا جهت استفاده از سرویس بهداشتی مشمول این بند نمی شود.)
- تهاجم ناگهانی و هماهنگ به تماشاخانه ایرانشهر و کشیدن پول بلیط تئاتر از حلقوم
بازیگران و کارگردان قضیه.جریمه نقدی تماشاگران تئاتر به مقدار پول بلیط(جریمه بسته به
قیافه طرف می تواند بیشتر هم بشود.)
- ممنوعیت 24 ساعته رفت و آمد در حوالی تئاتر شهر.
- تشویق افراد به برقراری رابطه اجتماعی بر مبنای "توهین متقابل" در
متروی تهران و حومه.
- انتصاب بهمن هاشمی به عنوان سخنگوی دولت.
- انحلال باشگاه های پرطرفدار ورزشی.
- حذف عدد از واحد پول ملی.
- حذف نظام آموزشی کشور.(احتمالا تصحیح نظام آموزشی کشور عملی و اقتصادی نخواهد
بود و بهتر است صورت مساله کلا پاک شود.)
- بلند خوانی آثار تالکین بالاخص سه گانه ارباب حلقه ها از بلندگوهای اماکن عمومی
شهر.
- گل گرفتن دره های شمال تهران و ایجاد تفرجگاه های جدید در یک جای جدید.
- تبدیل برج میلاد به پارکینگ طبقاتی.
یقین دارم که بدون اجرای بی تنزل و تمام و کمال این اصلاحات و قوانین زمینه برای اصلاحات بعدی فراهم نمی شود.
یک مقدار به برنامه هایی که برای بعد از مرگم دارم فکر کردم و به یک
جمع بندی کلی رسیدم.این سلسله مراسم تشییع و ختم و اینارو کلا وصیت می کنم
نگیرن.البته از اونجایی که بالاخره تشییع یک واقعیتی است باید بیشتر بهش فکر
کنم.تو خیابون که نمی تونن ولم کنن(بد فکریم نیس ولیا خیلی آوانگارده).شاید وصیت
کنم مومیایی بشم و توی موزه تاریخ طبیعی یا جغرافیای انسانی ازم استفاده بشه گرچه
بعید میدونم تو این موزه ها مومیایی نگه دارن.یک گزینه هم میتونه این باشه که
خاکسترم بکنن و بریزن تو گلدون توم گل میمون یا اقاقیایی چیزی بکارن بذارن لب
پنجره.(فقط باید یه لیبلی چیزی داشته باشه کسی کود مود توش نریزه بالاخره آدم یه
قدر و مرتبتی داره.)البته این گلدون و اینا یه خورده رمانتیکه به گروه خونی من
نمیخوره برا من همون مومیایی یا پودر بچه شدن بهتره.
به جای مراسم ختم و اینا ترجیح می دم یه کار به درد
بخورتر انجام شه.فکر کنم برگزاری یک مجموعه ورک شاپ معماری داخلی یا داستان نویسی
گزینه ی خوبی باشه.از اونجایی که باید یادی از من هم بشه وصیت می کنم ورک شاپ ها
در زمینه های مورد علاقه من باشه و از آدمهایی دعوت بشه که توی زندگیم بهشون ارادت
داشتم.یکیش دارن شانه که اگه بتونه یه پرزانته راجع به فیکشن نویسی بده خیلی روحم
خوشحال خواهد شد.حتی اگه برگزاری ورک شاپ ها قطعی شه میتونم برای حضار پیام
ویدئویی هم بدم.اوه ارباب حلقه ها رو داشت یادم می رفت.میشه جای چهلم یه سالن
سینما رزرو کرد و کل سه گانه ارباب حلقه ها رو پشت سر هم با نقد و بررسی نشون
داد.البته مدتش یه کم طولانی میشه(15 ساعت مثلا) ولی وقتی همه آدما اومدن میشه درو
قفل کرد دیگه مجبور شن تا آخرش بمونن.اگه یکی از بازیگراش هم بیاد که خیلی
اوکازیون میشه و مسلما گزینه اول من لیو تایلر عزیزم(لیدی آرون)است.مثلا شاید یه
چنین جمله ای بگه "به یاد فلانی که هر کدام از فیلم های سه گانه رو 8 بار دید
و تا کتاب دوم هم پیش رفت که به علت مشغله زیاد از خواندن کتاب سوم منصرف
شد."در انتهای مراسم هم انیا میتونه اون آهنگ "می ایت بی" رو اجرا
کنه و اشک در چشم حضار حلقه بزنه.انیا هم شاید راجع به من بگه "هووم...من خوب
تقریبا نمی دونم این بابا کی کی بوده(اشکاشو پاک می کنه-حضار
منقلب)ولی...ولی..(گریه اش می گیره میان جمعش می کنن می برنش)"
یک مسئله ای وجود داره و اون این که اگه بازماندگانم
بخوان همه این افرادو بیارن باید دسته جمعی کلیه هاشون رو بفروشن.من انتظار اینو
ندارم که همه موارد الزاما عملی بشه.درک می کنم...ولی بعید می دونم خیلی بشه کاریش
کرد.یه باره دیگه.نمی دونم شاید کل برنامه موسیقی که برای یک هفته تدارک دیدمش
بتونه در یک شب جمع بشه مثلا سر سال که شد آنادما بیاد یه اجرای مختصر داشته باشه.
این از مسئله ی مراسم و اینا که باید حالا چند روز
قبل مرگم بشینم قشنگ برنامه ریزی کنم.یه بحث مورد ارث و مرثه که خیلی پیچیده
نیست.اگه در آینده ی نزدیک بیفتم بمیرم که خیالم راحته هیچی ندارم که بخوام بذارم
برا کسی.مگه یه سری کتاب مزخرف که می سپرم همرو آتیش بزنن.اگه در آینده ی دور
بخوام بمیرم هم دقیقا وضع همینه چون پول تو جیب من نمیمونه.خلاصه اینکه از ما چیزی
در نمی آد.یه چند تا دی وی دی فیلم دارم که ترجیح میدم بذارن تو قبرم.چون اومدیم و
این مصری های باستان حق داشتند و می شد از وسایل تو قبر استفاده کرد.ضرر که نداره.
برای سنگ قبر طرح ویژه دارم.یکی اینکه دیزانش رو
کاملا خودم با فتوشاپ انجام می دم میدم رو سنگ پلات بگیرن.میشه یه شیت 2 متر در
نیم متر سنگی.بین جمله هایی که برای سنگ قبر در نظر دارم فکر کنم "توقف بیجا
مانع کسب است،حتی شما دوست گرامی"از بقیه بهتر باشه.دیدین اینایی که تو
قبرستون راه میفتن زل میزنن به سنگ قبر ملت.خیلی رو اعصابن.بعد فکر کنین همه هی
بیان زل بزنن به سنگ قبرتون.انگار بیلبورد تبلیغاتیه.سال مال که عمرا نمی
نویسم.چون اعتراف می کنم یکی از تفریحات کثیفی که خودم همیشه وقتی میرم قبرستون
دارم پیدا کردن آدمیه که رکورد طول عمرو داره.آدم ساعت ها سرگرم میشه.
اینارو که خوندید شاید فکر کنید الان میخوام خودمو
از پنجره بندازم بیرون.نه آقا.من یه بلک لیست دارم که تا اینا رو نکشم خودم نمی
میرم.در کل نمی دونم چند سال زنده میمونم ولی حسم بهم می گه یه چهل پنجاه سال دیگه
زنده ام.میدونید اگه اونجوری بشه از یه جهتی خیلی بد میشه،این لیو تایلر و انیا و
دارن شان فکر نکنم زنده باشن تا اون موقع.