از یک مسئله خوشحالم و اون اینه که احساس می کنم از این که اسفند داره می یاد خوشحالم.یک اتمسفر مثبت توی این ماه حس می کنم.از هواشم خوشم میاد این که هوا خنکیه فوق العاده ای داره و آسمان آبیه.اینکه معمولا چند تا تیکه ابر تو آسمون هست که نذاره نور خورشید حال آدمو به هم بزنه.اینکه درختا هنوز اون سبزی تهوع آور بهار رو پیدا نکردن و به طرز شاعرانه ای خاکسترین.اینکه یکی از معدود ماه هاییه که احساس می کنم کسی کاری به کارم نداره.کسی زورم نکرده کاری رو انجام بدم.میتونم وقتم رو اونجوری که میخوام بگذرونم.اواسط اسفند که پنجره ی اتاقو نیمه باز میذاری و یه نسیم خنکی میاد تو که مورمورت میشه و یه خورده شیفت می کنی زیر پتو،نزدیک غروب هم هست و یه دسته کلاغ قار قارکنان میرن جمع میشن سر یه درخت.هرچند نزدیکه غروبه ولی اون قدر تاریک نیست که لازم باشه چراغو برای کتاب خوندن روشن کنی.یه کتاب عالی دستته مثلا یه فیکشن که موقع خوندنش نتونی آب دهنتو درست قورت بدی یا جنایت و مکافات که با خوندن سطراش مو به تنت سیخ بشه.ولی بعد یکی دو ساعت احساس می کنی که چشمت داره در میاد و پا میشی چراغو روشن می کنی و می بینی که واو چقدر روشن شد صفحه ی کتابت.یه نیگا به ساعت میندازی و میبینی طرفای پنج و نیمه و فکر می کنی چه وقت دوست داشتنی و ایده آلیه برای غروب خورشید این پنج و نیم و فکر می کنی به مرداد که ساعت نه خورشید میره و عقت میگیره.دوباره میخزی و به خوندن ادامه می دی تا اینکه یه جا کتابو می بندی و از تخت می پری بیرون.میری تو آشپزخونه و میشینی رو صندلی و همینجوری 5 دقیقه زل میزنی به بازی و جیغ و داد بچه مچه ها توی محوطه.بعد پا میشی و هلک هلک میری زیر چایو روشن می کنی و باز ولو میشی رو صندلی.پنجره رو باز میکنی،پنجره های اکباتان که دیدی چه جوریه،90 درجه می چرخونیش جوری که باد با شدت بخوره تو صورتت.اگه صورتت یه نمی داشته باشه که خیلی کیفور میشی،مخصوصا اگه صورتتو تازه تراشیده باشی و احساس کنی پوستت داره نفس می کشه.با تمام وجود از شنیدن صدای سوت کتری لذت می بری،میتونی موقعی که یه لیوان از جا ظرفی بر میداری همین جوری 2 دقیقه تو هوا نگهش داری و زل بزنی به کف آشپزخونه.میتونی برای لیوان یه آواز کوتاه بخونی یا باهاش برقصی.ولی نهایتا ترجیح میدی صرفا توش چای بریزی.چایه داغو می مالی روی پاهات نه فقط واسه اینکه چای خنک بشه،بیشتر واسه اینکه پاهاتو گرم کنی.میتونی پاشی بری یه چرخی پایین بزنی،یا تو جاده ای که همه دارن می دون،و دوباره حس کنی که تمام این آدما کنار تو فقط یه سری جسمند،و جوری بهشون نیگا کنی انگار که کهکشان ها از تو فاصله دارند.
ای گربه
پشمالو تو اگر امشب از گرسنگی و سرما تلف شوی من هرگز خودم را نخواهم بخشید.فکر می
کنید استدلال غذا ندادن به یک گربه پشمالو که پشت در آشپزخانه (ای که به تراس راه دارد) ناله ها و میوهای جانسوز سر می دهد چه باشد خوبه؟اینکه "آهای به این گربه هه
غذا ندیا خوشش میاد دیگه نمی ره.مضافا این که زشت گنده و پشمالو هم هست."یعنی
به خاطر قدر شناسی یک گربه از این که یه بار بهش شیر دادین و برای همین هر از چندی
میاد یه سری بهتون می زنه بهش غذا ندین؟جدا؟البته اگه یه مقدار نزاکت به خرج می
دادن اینا و قضای حاجت رو در فضاهای مناسب تری انجام می دادن شاید یک بخش عمده ای
از نگرانی جامعه ی بشری درباره ی جامعه ی گربه ای برطرف می شد.البته اینا پیش داوریه
در مورد گربه مذکور معلوم نیست شاید گربه هه تو خونش توالت فرنگی داشت.خدا رو چه
دیدید.یک نکته ی بسیار بغرنج اینه که هر چند منم قبول دارم که گربه های خاکستری
گنده یه مقدار تن لش و بی خاصیت به نظر میان ولی دلیل نمیشه آدم صرفا از روی
ظاهرشون قضاوت کنه.این که یه گربه گنده و پشمالوئه پس بهش شیر ندیم و یه گربه
کوچولو مامانیه بهش شیر بدیم از لحاظ اخلاقی کاملا مذموم و مردود است.
با توجه به سرمای یک عالمه میلیون درجه زیر صفر و فرکانس محزون صدای گربه ی مذکور
واقعا می گم که دچار عذاب روحی شدم.نمی دانم میدونید یا نه ولی من روح خیلی بزرگی
دارم به طوری که نصفش ازم زده بیرون و سابقه ی بسیار طولانی در رفتار محبت آمیز و
انسانی با حیوانات.بچه که بودم جوجه های زیادی رو تحت کفالت و سرپرستی داشتم که
متاسفانه همشون به خاطر علل مشکوک و نامعلومی مردند.هم چنین دو فنچ،یک کلنی مورچه،دو
عدد بچه قورباغه،مقادیر متنابهی کرم ابریشم(دبستان که بودم با بغل دستیم توی جامیز
یک مجموعه آزمایشات و بررسی های علمی روی کرم های ابریشم و پروانه ها انجام می
دادیم.)و یک سری ماهی ار جمله حیوانات دیگری بودند که افتخار آشنایی با من رو
داشتند.از بحث اصلی دور نشوم،یه خورده شیر ریختم تو در سطل ماست که بهش بدم ولی تا
درو وا کردم دیدم نصف کلش و دو تا پنجه از لای در رد شد.هنوز مطمئن نشدم ولی به
گمانم هدف اصلیش این بود که بیاد تو لش کنه.اگه خونه مجردی چیزی داشتم اصلا شاید
یه رختخوابی تو هال براش مینداختم شب بگیره بخوابه ولی خوشبختانه دو سه نفر که یک
خورده سالم تر از من فکر می کنن هم توی آشپزخانه بودن که بهم گفتن درو وا نکنم.من هم درو
بستم که نزدیک بود گردنش نصف بشه ولی شکرخدا اتفاقی نیفتاد.ولی مگه غذا از حلقم
پایین می رفت؟نه خیر الا با دو لیوان نوشابه که خوردم.فکر کردم بابا این گربه هه
خل و چله.آخه پنج طبقه از پله فرار کوبیده اومده بالا چی کار کنه.الان بعد از گذشت
چند ساعت از اون ضایعه دردناک نمی دونم هنوز نشسته پشت در یا نه.واقعا که قضیه
خیلی تراژیکه.ولی مطئنم شرایط منو درک کرده.همین طور فکر می کنم قاعدتا گربه ها یک
استراتژیه مشخصی برای مقابله با سرما دارند.امیدوارم.
اولین اقداماتی که من در صورت به قدرت رسیدن انجام
خواهم داد:
- حذف لغات "قهوه" ، "سیگار" و "کافه" از دایره واژگان فارسی.
- تعقیب قضایی و ابلاغ احکام سنگین و بدوی بدون برگزاری دادگاه برای افرادی که در
پروفایل فیس بوک شان یا در دو استتوس متوالی و یا سه استتوس غیرمتوالی از واژگان "قهوه" ، "سیگار" و "کافه" استفاده کرده اند.
- به طور کلی تعقیب قضایی و بازداشت افرادی که عضو فعال فیس بوک هستند.
- ایجاد جو رعب و وحشت برای افرادی که عضو غیرفعال فیس بوک هستند.
- سلب آسایش و ایجاد ناامنی برای افرادی که یک زمانی عضو فیس بوک بوده اند.(در
اینجا خود قانونگذار هم مشمول این بند می شود و این نشان دهنده ی اوج دموکراسی فیل
سوپیستی است.)
- جریمه ی نقدی سنگین برای افرادی که هیچ گاه عضو فیس بوک نبوده اند.(صرفا جهت
تامین بودجه ی مملکت)
- اعمال سنوات زندان برای افراد بر اساس تعداد پیج لایک خورده در فیس بوک.
- پلمپ خانه هنرمندان و تمامی متعلقات توش اعم از دربان و اجناس و افراد
مراجع.بدیهی است که افرادی که سابقه مراجعه به خانه هنرمندان را دارند و در لحظه ی
پلمپ در مکان حضور ندارند شانس آورده اند وگرنه اون تو ماندگار می شدند و تا آخر
عمر می توانستند غذای گیاهی نوش جان بفرمایند.
- شناسایی افراد مراجعه کننده به "کافه" های خیابان انقلاب و ولیعصر و
محدوده ی گاندی و واداشتن این افراد به انجام کارهای عمرانی سخت بدون حقوق.(مراجعه
صرفا جهت استفاده از سرویس بهداشتی مشمول این بند نمی شود.)
- تهاجم ناگهانی و هماهنگ به تماشاخانه ایرانشهر و کشیدن پول بلیط تئاتر از حلقوم
بازیگران و کارگردان قضیه.جریمه نقدی تماشاگران تئاتر به مقدار پول بلیط(جریمه بسته به
قیافه طرف می تواند بیشتر هم بشود.)
- ممنوعیت 24 ساعته رفت و آمد در حوالی تئاتر شهر.
- تشویق افراد به برقراری رابطه اجتماعی بر مبنای "توهین متقابل" در
متروی تهران و حومه.
- انتصاب بهمن هاشمی به عنوان سخنگوی دولت.
- انحلال باشگاه های پرطرفدار ورزشی.
- حذف عدد از واحد پول ملی.
- حذف نظام آموزشی کشور.(احتمالا تصحیح نظام آموزشی کشور عملی و اقتصادی نخواهد
بود و بهتر است صورت مساله کلا پاک شود.)
- بلند خوانی آثار تالکین بالاخص سه گانه ارباب حلقه ها از بلندگوهای اماکن عمومی
شهر.
- گل گرفتن دره های شمال تهران و ایجاد تفرجگاه های جدید در یک جای جدید.
- تبدیل برج میلاد به پارکینگ طبقاتی.
یقین دارم که بدون اجرای بی تنزل و تمام و کمال این اصلاحات و قوانین زمینه برای اصلاحات بعدی فراهم نمی شود.
یک مقدار به برنامه هایی که برای بعد از مرگم دارم فکر کردم و به یک
جمع بندی کلی رسیدم.این سلسله مراسم تشییع و ختم و اینارو کلا وصیت می کنم
نگیرن.البته از اونجایی که بالاخره تشییع یک واقعیتی است باید بیشتر بهش فکر
کنم.تو خیابون که نمی تونن ولم کنن(بد فکریم نیس ولیا خیلی آوانگارده).شاید وصیت
کنم مومیایی بشم و توی موزه تاریخ طبیعی یا جغرافیای انسانی ازم استفاده بشه گرچه
بعید میدونم تو این موزه ها مومیایی نگه دارن.یک گزینه هم میتونه این باشه که
خاکسترم بکنن و بریزن تو گلدون توم گل میمون یا اقاقیایی چیزی بکارن بذارن لب
پنجره.(فقط باید یه لیبلی چیزی داشته باشه کسی کود مود توش نریزه بالاخره آدم یه
قدر و مرتبتی داره.)البته این گلدون و اینا یه خورده رمانتیکه به گروه خونی من
نمیخوره برا من همون مومیایی یا پودر بچه شدن بهتره.
به جای مراسم ختم و اینا ترجیح می دم یه کار به درد
بخورتر انجام شه.فکر کنم برگزاری یک مجموعه ورک شاپ معماری داخلی یا داستان نویسی
گزینه ی خوبی باشه.از اونجایی که باید یادی از من هم بشه وصیت می کنم ورک شاپ ها
در زمینه های مورد علاقه من باشه و از آدمهایی دعوت بشه که توی زندگیم بهشون ارادت
داشتم.یکیش دارن شانه که اگه بتونه یه پرزانته راجع به فیکشن نویسی بده خیلی روحم
خوشحال خواهد شد.حتی اگه برگزاری ورک شاپ ها قطعی شه میتونم برای حضار پیام
ویدئویی هم بدم.اوه ارباب حلقه ها رو داشت یادم می رفت.میشه جای چهلم یه سالن
سینما رزرو کرد و کل سه گانه ارباب حلقه ها رو پشت سر هم با نقد و بررسی نشون
داد.البته مدتش یه کم طولانی میشه(15 ساعت مثلا) ولی وقتی همه آدما اومدن میشه درو
قفل کرد دیگه مجبور شن تا آخرش بمونن.اگه یکی از بازیگراش هم بیاد که خیلی
اوکازیون میشه و مسلما گزینه اول من لیو تایلر عزیزم(لیدی آرون)است.مثلا شاید یه
چنین جمله ای بگه "به یاد فلانی که هر کدام از فیلم های سه گانه رو 8 بار دید
و تا کتاب دوم هم پیش رفت که به علت مشغله زیاد از خواندن کتاب سوم منصرف
شد."در انتهای مراسم هم انیا میتونه اون آهنگ "می ایت بی" رو اجرا
کنه و اشک در چشم حضار حلقه بزنه.انیا هم شاید راجع به من بگه "هووم...من خوب
تقریبا نمی دونم این بابا کی کی بوده(اشکاشو پاک می کنه-حضار
منقلب)ولی...ولی..(گریه اش می گیره میان جمعش می کنن می برنش)"
یک مسئله ای وجود داره و اون این که اگه بازماندگانم
بخوان همه این افرادو بیارن باید دسته جمعی کلیه هاشون رو بفروشن.من انتظار اینو
ندارم که همه موارد الزاما عملی بشه.درک می کنم...ولی بعید می دونم خیلی بشه کاریش
کرد.یه باره دیگه.نمی دونم شاید کل برنامه موسیقی که برای یک هفته تدارک دیدمش
بتونه در یک شب جمع بشه مثلا سر سال که شد آنادما بیاد یه اجرای مختصر داشته باشه.
این از مسئله ی مراسم و اینا که باید حالا چند روز
قبل مرگم بشینم قشنگ برنامه ریزی کنم.یه بحث مورد ارث و مرثه که خیلی پیچیده
نیست.اگه در آینده ی نزدیک بیفتم بمیرم که خیالم راحته هیچی ندارم که بخوام بذارم
برا کسی.مگه یه سری کتاب مزخرف که می سپرم همرو آتیش بزنن.اگه در آینده ی دور
بخوام بمیرم هم دقیقا وضع همینه چون پول تو جیب من نمیمونه.خلاصه اینکه از ما چیزی
در نمی آد.یه چند تا دی وی دی فیلم دارم که ترجیح میدم بذارن تو قبرم.چون اومدیم و
این مصری های باستان حق داشتند و می شد از وسایل تو قبر استفاده کرد.ضرر که نداره.
برای سنگ قبر طرح ویژه دارم.یکی اینکه دیزانش رو
کاملا خودم با فتوشاپ انجام می دم میدم رو سنگ پلات بگیرن.میشه یه شیت 2 متر در
نیم متر سنگی.بین جمله هایی که برای سنگ قبر در نظر دارم فکر کنم "توقف بیجا
مانع کسب است،حتی شما دوست گرامی"از بقیه بهتر باشه.دیدین اینایی که تو
قبرستون راه میفتن زل میزنن به سنگ قبر ملت.خیلی رو اعصابن.بعد فکر کنین همه هی
بیان زل بزنن به سنگ قبرتون.انگار بیلبورد تبلیغاتیه.سال مال که عمرا نمی
نویسم.چون اعتراف می کنم یکی از تفریحات کثیفی که خودم همیشه وقتی میرم قبرستون
دارم پیدا کردن آدمیه که رکورد طول عمرو داره.آدم ساعت ها سرگرم میشه.
اینارو که خوندید شاید فکر کنید الان میخوام خودمو
از پنجره بندازم بیرون.نه آقا.من یه بلک لیست دارم که تا اینا رو نکشم خودم نمی
میرم.در کل نمی دونم چند سال زنده میمونم ولی حسم بهم می گه یه چهل پنجاه سال دیگه
زنده ام.میدونید اگه اونجوری بشه از یه جهتی خیلی بد میشه،این لیو تایلر و انیا و
دارن شان فکر نکنم زنده باشن تا اون موقع.
در این دو ماه اولی که از پاییز گذشته بود هر روز صبح از خواب بلند می شدم و فکر می کردم چه جالب که هنوز سرما نخورده ام و تا حدی هم خوشحال بودم و به خودم افتخار می کردم.اما هفته ی پیش با شلوارک رفتم بیرون ورزش و تفریح که چاییدم و سرما خوردم.اولش ناراحت شدم چون فرداش باید می رفتم عروسی و اصلا خوشم نمی آد دونه دونه برا آدما توضیح بدم که "بله،شاید از ظاهر پریشانم حدس هایی زده باشید که سرمای سختی خورده ام و برای سلامتی خودتان هم که شده است بهتر است عقب بایستید."بنابراین در این مورد هیچ وقت در دست دادن و روبوسی پیش قدم نمی شوم،ولی خوب اگه کسی خواست خوب مسئولیت عواقبش با خودش.نهایتا به خیر گذشت و ویروس رو به دو سه نفر بیشتر منتقل نکردم.
از بچگی خیلی مشکلی با سرماخوردگی نداشتم چون آدم مدرسه و اینا که نمی رفت،صبح تا 10 می خوابیدم و بعدش یه پتو می پیچیدم دور خودم می نشستم برنامه خردسالان نیگا می کردم.حس رخوت بی نظیری داشت،با یه درجه توی حلق آدم.یه قصه های جزیره ای چیزیم نشون می داد که دیگه عالی می شد.اصلا یه حس دیگه ای داشت.هایدی و وروجک و آقای نجار هم برای یک کودک سرماخورده خیلی حس خوبی می آورد.
هفته ی پیشم که مریض شده بودم چنین حسی داشتم البته جز روزایی که مجبور بودم برم دانشگاه که خیلی حس خوشایندی نبود ولی آخر هفته اش که خونه بودم لم داده بودم روی تختم که کنار پنجره است و برف رو تماشا می کردم و هی پلکام می افتاد.تجربه فوق العاده ای بود.سرم هم داغ و سنگین بود.حیف که کتاب خوب چند وقتیه دستم نیومده وگرنه اگه یه کتاب خوبیم دستم بود عالی می شد.
اگر دلتان می خواهد دل یک آدمی که دارد دوران نقاهت سرماخوردگی اش را می گذراند را شاد کنید می توانید به آدرس من کتاب بفرستید.ترجیحا رمان روسی بالای هزارصفحه.با تشکر.
اگر افکار شما وقت و بی وقت به ذهنتان هجوم می آورند.
اگر به دنبال راهی برای خلاصی از فکرهایتان هستید.
اگر دلتان می خواهد سر میز صبحانه به هیچ چیزی فکر نکنید و با آرامش صبحانه تان را بخورید.یک مسئله ای که در مورد نوشتن وجود داره اینه که هر چی بی پرواتر بنویسی و تولید محتوای بیشتری داشته باشی بالاخره یه چیزی از یه جائیت در می آد ولی اگه آدم اگه خیلی بخواد وسواس به خرج بده جدا از اینکه خودشو سرویس می کنه نهایتا هیچی از هیچ جاش در نمی آد.بنابراین مسئولیت مزخرفاتی که می نویسم رو به عهده می گیرم.ترجبح خودم هم این است که بیشتر فانتزی بزنم تا در مورد خودم بنویسم اما حس و حال فشار اضافی به سیستم مغز و اینا نیست کلا.
گمان می بردم یک تغییر عمده ای در احوالاتم رخ داده که شکم با یک اتفاق تجربی کاملا برطرف شد.دقیقا نظیر اتفاق تلخی که 5 سال پیش برام افتاده بود چند ماه پیش برام افتاد ولی نکته اینجاست که این بار هیچ حسی توم ایجاد نشد در حالی که اون دفعه کلی حس ناک شدم.مسخره است.آدم باید احساس داشته باشه.خیلی مهمه که آدم بالاخره یک حسی-هر حسی-داشته باشه.ببینم آدم پیر شه بدتر میشه یا بهتر؟فکر کنم بستگی به آدمش داره.ژانر پیری من از این پیرمرد درب و داغوناست که ساعت 3 بعدازظهر میشینن تو پارک شطرنج بازی می کنند.فکر نکنم خیلی آدمای جذابی باشن اینا.ترجیح خودم اینه که یه ویلایی چیزی داشته باشم دراز بکشم مارسل پروست بخونم.البته معلومم نیس شاید جوونمرگی چیزی شدم که حالا بریم جلو ببینیم چی پیش میاد.
پیش دانشگاهی کلا سال عالی ای بود.احساس می کردی به یه دردی میخوری .حیف شد چه
سریع گذشت.
امیدوارم در آینده ی نزدیکی خیلی چیزا دور و ورم عوض شه...به یک ری بورن نیازمندم.
آه ای باران
ببار!
روز ها و شب ها ببار
هفته ها و ماه ها
بر سر این شهر سیاه ببار.
صف ماشین ها را
همه و همه را ببر.
حتی آدمهایش را هم اگر خواستی...جز من و معدودی.
آری من را نشوی چون من آدم جالبی هستم و شعرهای قشنگ می گویم.
من جوجه ی رنگی غمگینی
را می شناختم که یک روز پایم را رویش گذاشتم و له شد.
من فنچ کوچک بدبختی را می شناختم که جا اینکه مثل آدم حرف بزنه مدام جیک جیک می
کرد.
من لاک پشت پیری را می شناختم که تو یقه یه بچه هه زندگی می کرد.
من سوسک بالدار ساکتی را می شناختم که از چرخیدن لای پرده های سالن خانه ی ما خوشش
می آمد.
من مورچه ای را می شناختم که زنده زنده سوزانده شد.
من مورچه ای را می شناختم که به جرم ثابت نشده ای (ضدیت با نظام سرطانی) زنده زنده
خورده شد.
من گربه ای را می شناختم که به فنچ کوچک بدبخت مذکور نظر داشت.
من مار بخت برگشته ای را می شناختم که از درد به خودش می پیچید.
من قورباغه ای را می شناختم که عادت داشت قیافه ی مسخره ای به خودش بگیرد.
من مارمولک ترسویی را می شناختم که سرش از بدنش جدا شد.
من موش کثیفی را می شناختم که با ضربات متوالی جارو و به طرز فجیعی مقابل چشمانم
به قتل رسید.
من جوجه کفترهایی را می شناختم که دسته جمعی در یک روز تابستانی قتل عام شدند.
من جوجه ی رنگی خواب آلودی را می شناختم که مال من بود.
من سگ پرسروصدایی را می شناختم که خواب را از چشمانم ربود و ناپدید شد.
من تمام تلاشم را کردم.
بی ثمر بود.