دیشب جولیان را به خواب
دیدم
چمدانهایش را برایش می کشیدم
خودش تاکسی گرفت و رفت
من ماندم و چمدانهایش .
عاشق این دختر لات روشنفکر موکوتاهام که زیرچشماشون گود افتاده پای گوشی تو مترو داد و بیداد می کنند.
من بک خصوصیت دارم و آن کمال گرایی است.وقتی یه نفرو می بینم فرانسه بلده به خودم میگم خاک تو سرت فرانسه بلد نیستی.یکی فلوت بلده بزنه به خودم میگم خاک بر سرت فلوت بلد نیستی بزنی.یکی دندوناش سفیده برق میزنه میگم خاک بر سرت دندونات سفید نیست.الی آخر.نتیجه کمال گرایی اینه که شما در تمام طول زندگیتون احساس خواهید کرد به درد نمی خورید.
چند وقتیه به شخصیت خودم فکر می کنم و به رفتارهام فکر میکنم و حتی به فکرهایی که از ذهنم می گذره فکر می کنم.بعد از تحقیق و تعمیقات فراوان به این نتیجه رسیدم آدمی هستم ترسو،خودخواه،کم فروش و مغزم بر خلاف ظاهر نسبتا موقر و آرامم پر از افکار منفی و کثیف در مورد افراد است.
به میمنت و مبارکی
میزبانی المپیک 2020 به ژاپنی های حیوان صفت سخت کوش تعلق گرفت.یک هفته مشغول
بررسی امکانات و زیرساخت های مادرید،استانبول و توکیو بودم و نهایتا به این نتیجه
رسیدم هیچ کدومشون به درد میزبانی نمی خورن و مناسب ترین شهر برای میزبانی کراکف
لهستانه و دنبال اینم که نامه ای به کمیته ی المپیک بنویسم و دلایلم رو برای
انتخاب کراکف اعلام کنم.یکی اینکه فرهنگ التقاطی و رمزآلودی داره و تاریخی بسیار
پرفراز و نشیب.مضافا دختران خوشگل و یک رودخونه هم داره.چرا نباید شهری با این همه
پتانسیل میزبان المپیک باشه.اما بازم بین اون سه تا توکیو گزینه ی آخرم بود.وقتی
داشتم شادی مردم رو توی خیابون ها میدیدم اشک تو چشام حلقه زده بود.تا حالا یه
ژاپنی دیدید که به قیافش بخوره لشه یا از استراحت و تفریح خوشش میاد؟انگار دولت یه
تراشه توی ماتحت همشون جاسازی کرده که توی زندگیشون مدام افعال مثبت مرتکب
بشند.حتی خوشحالیشون هم تصنعیه.ولی اگه مثلا استانبول برنده شده بود کلی جوون
باحال ترک مثل حیوون می ریختن تو خیابون استقلال آبجو میخوردند.خودتون قضاوت کنید
کدوم ملت جذاب ترند.البته از توهین گذشته فرهنگ باستانی ژاپن و طبیعت کشور فوق
العاده اند.معماری بومی شون هم عالیه اون تلفیق محیط طبیعی با محیط زندگی رو در
معماری هیچ فرهنگ دیگری نمیشه دید.دوست داشتم کار و بارم رو ول می کردم می رفتم
یکی از این صومعه های ذن و اینا که نمیدونم اسمش دقیقا چیه.یه چند سالی میموندم اونجا
یه استاد پیر داشتم هر کار اشتباهی می کردم با چوب میزد تو سرم.دور صومعه هم
درختای زرد و سبز و نارنجی بود با رودخونه های زلال که برم توشون حمام کنم و بعد
چند سال بشم تو مایه های بروس وین توی بتمن.
ولی فعلا تا دو سال نمیتونم برم ژاپن چون ارشد دادم معماری دانشگاه تهران قبول شدم
بعد از 5 سال زجرآور تحصیل در دانشگاهی که از خونمون دور بود و در جریان مترو
سواریهام کلی بیماریهای پوستی و مقاربتی گرفتم حالا یه آب و هوایی عوض می کنم.یه
مشکل کوچک وجود داره اون اینکه مجبورم دو سال به دانشکده ای رفت و آمد کنم که
تعداد زیادی روشنفکر از تخم در اومده ی کوکایینی داره البته اگه بخوان میتونم کلی
مواد ارزون تر بهشون معرفی کنم مثل ناس که مفته همه کارگرای افغانی ناس میزنن
خیلیم حال میده.هرچند من علاقه ای به معاشرت با این افراد و کلا قشر دانشجو و
تحصیلکرده ندارم بیشتر دوست دارم با اراذل اوباش معاشرت کنم با چند تاشونم که تو
شهرکمون می چرخن دوست شدم شبا میان دنبالم بوق بوق میکنن میریم می چرخیم.البته
یکیشون سابقه ی جزایی داره یه بار تخم یه افسر پلیسو کشیده یه سالی رفته زندان آب
خنک خورده اسمش شهرام دراگونه چند بارم با آفتابه تو شهرک چرخوندنش ولی جدا پسر
خوبیه.ولی خوب من چون ریخت و قیافم با اینا یه کم فرق داره هنوز منو از خودشون نمی
دونن حالا هفته ی بعد میخوام برم رو کمرم خالکوبی کنم یه کم از لحاظ فرهنگی بیشتر
بهشون نزدیک میشم.رینگ ارباب حلقه ها به نظرم عالی میشه برای خالکوبی هرچند پلان
معماری هم خلاقانست.
میخوام یه حقیقت تکان دهنده رو در مورد خودم افشا کنم و اون این که اجداد پدری من
از یهودی های قفقاز بوده اند که زمان ایوان مخوف به ایران عصر صفوی مهاجرت کرده
اند و تو ارومیه ساکن شده اند و بعد نمیدونم چی شده اومدند اطراف اصفهان.دارم به
سرعت عبری رو یاد می گیرم و به زودی ورژن عبری وبلاگم راه اندازی خواهد شد.راجع یه
اجداد مادریم هم که گفته بودم از شاهزاده های تبعیدی قاجار بوده اند که کور و به
تویسرکان فرستاده شده اند.باز خدا رو شکر کورشون کرده اند اون بلای دیگری که سر آغا
محمدخان آوردند رو نیاوردند.
شب به خیر.
دوست داشتم به جای این
اسم پوچ و مهملی که الان دارم اسمم یزدگرد بود.فقط نکته ی منفیش اینه که ترکیب فوق
العاده مضحکی با فامیلیم خواهند شد ولی عیبی نداره بذار مردم سوژه کنند مردم اگه
عقل و شعور داشتند به جای این اسمهای من درآوردی یک کم به فکر ترویج فرهنگ ناب
ایران بودند.همین فردا برای تغییر اسمم اقدام خواهم کرد و میخوام خانواده رو هم
سورپرایز کنم هنوز بهشون نگفتم البته چند تا کار دارم باید انجام بدم مثلا تعویض
روغن موتور و خرید کیسه بوکس و چراغ قوه بعدش میرم سراغ تغییر اسم.
چند هفته ای بود ریشم رو نزده بودم و فشار اطرافیانم روم زیاد شده بود که قیافت
جدا رقت بار شده و یه موتور هزار کم داری.ولی جدا وقتی میشه ریش رو نزد برا چی
زد.مضافا موهام هم داره میریزه و برای نگه داشتن بالانس مو در سر و صورت مجبور
بودم ریشمو بلند کنم.قیافم شبیه یهودی سرگردان شده بود تا امروز که یه سبیل نصفه
نیمه گذاشتم و خودمو که تو آینه می بینم انصافا شبیه بلشوئیکای روانی شدم.اگر فیلم
یهودی ابدی رو ندیدید حتما ببینید خیلی جالبه البته من خودمم ندیدم حدس میزنم باید
جالب باشه البته من نازیسم رو اصلا تایید نمی کنم و این فیلم به سفارش گوبلز و
وزارت پروپاگاندای آلمان برای لجن مالیه یهودیان بخت برگشته لهستان ساخته شده.نژاد
پرستی رو هم کاملا محکوم می کنم و فقط حالم از هندی ها چینی ها سیاها عربا بهم
میخوره.جدا سیاها خیلی مرخصن اون نلسون ماندلا داره جون می کنه این احمقا گله ای
جمع میشن جلو بیمارستان می رقصن و سینه هاشونو تکون میدن.مثلا توی ششصدمین سالگرد
ورود طاعون به کنگو مراسم می گیرن توی میدان شهر جمع میشن می رقصن.آخه مغز چقدر
تعطیل.من خوشحالم آمریکا زندگی نمی کنم چون اگه آمریکایی بودم یه ریسیست سیبیل
چخماقیه روانی میشدم که با کلت خون همه مهاجرا رو می ریختم کف خیابون.
حیفم میاد از خوابی که در هفته ی اخیر دیدم چیزی نگم چون خوابی بود به شدت
منطقی،رئال و دقیق.خواب دیدم فرمانده یه ارتش قرون وسطایی هستم در حمله به یک قلعه
ی سنگی با دیوارهای سترگ.ارتشم شامل پیاده نظام،تعدادی سواره نظام،منجنیق و یکی دو
تا برج محاصره بود.نمی دونم چی شد هول شدم یا چی سواره نظامم و تعداد قابل توجهی
از پیاده نظامم رو درگیر نبرد کردم به جای اینکه همه ی پیاده نظامم رو ببرم داخل
برج محاصره ام و سواره نظامم رو برای پرت کردن حواس دشمن مشغول یه درگیریه مختصر
کنم.نتیجه اینکه ترتیب کل سواره نظامم و بخش وسیعی از پیاده نظامم رو دادند و
تعداد اندکی از پیاده نظامم که داخل برج محاصره بودند رو با قساوت سلاخی
کردند.آخرشم برای اینکه تحقیرم کنند فرمانده شون روی منجنیقم ادرار کرد.
ممکنه اصلا براتون مهم نباشه این تعریف هایی که کردم و یحتمل اصلا نفهمیدید چی به
چی شد ولی برای خودم خیلی مهمه چون یکی اینکه به آرزوی دیرینه ام در فرماندهی یه
جنگ باستانی رسیدم و دیگه اینکه در جنگ بعدی دیگه اشتباهات قبلیم رو تکرار نمی
کنم.
داشتم توی سایت آمازون می چرخیدم و واحسرتا که امکان خرید و مستر کارت و این
مزخرفات ندارم و مضافا اونا اصولا پهن هم به ایران دلیور نمی کنند.یه پک یونیفورم
فاشیستهای ایتالیای دهه سی و چهل دیدم و رسما دامانم ز کف برفت.(اصطلاحش همین بود
دیگه البته منطقی بخوایم نگاه کنیم دامان از کف نمیره از پا میرفت باز منطقی تر
بود).اگه کسی میتونه سفارش بده این یونیفرمو برام بخره و بفرسته ممنونش میشم.به
عنوان جایزه هم یک سال اشتراک رایگان رومینگ میدهم به اضافه ی دو سال امکان بازید
رایگان از وبلاگم و دسترسی کاملا رایگان به آرشیوم.جدا خودمو تو اون یونیفرم های
یکدست سیاهشون تصور می کنم مو به تنم سیخ میشه عجب چیزی میشه.میتونم خودمو تصور
کنم با این یونیفرم دارم میرم آشغال بذارم دم در.همسایه ها فکشون میفته.
چند روز شمال بودم و بعد اندی سال رفتم دریای رامسر شنا ولی چون آسمان ابری بود و
هوا سرد آب هم سرد بود و داشتم یخ می زدم ولی انصافا منظره ی قشنگی بود ترکیب مه و
خورشید پشت ابر مانده و دریا و جنگل.فقط حیف موج زیاد نداشت چون خوبیه دریای شمال
به موجشه وگرنه یه دریای آروم لجنی لطفی نداره.اما صبحی در جنگل به دنبال جای
مناسب برای نوشیدن چای بودیم و در این جور مواقع هر کی یه تز میده یکی از یکی
مزخرف تر من یه راه سربالایی که خاکش خیس خورده و لیز شده بود پیدا کردم ازش رفتم
بالا اشاره کردم دنبالم بیایید و بقیه اشاره کردند دیوانه شدی مگه بیا پایین.از
پشتم صدای غرش خرس(شاید هم پارس سگ دقیقا یادم نیست) شنیدم و دویدم پایین که لیز
خوردم و با لگن افتادم وسط جاده نزدیک بود یه ماشین از روم رد شه که از کنارم رد
شد.عصرش هم از پنجره ی یه ویلای متروکه رفتم توش طبقه ی بالاشو گشتی زدم که یه
صدایی اومد نصف سقفش ریخت از پنجره ش پریدم بیرون که زانو و کمرم آسیب جدی
دید.الانم اصلا حالم خوب نیست.
اما چند نکته ی بسیار حایز اهمیت در مورد دریای خزر وجود دارد اینکه حداکثر عمق آن
به 1000 متر یا یک کیلومتر میرسه در شرایطی که حداکثر عمق خلیج فارس 120 متره.برای
همین هنگام شنا در دریای خزر بسیار جانب احتیاط رو رعایت کردم تا غرق نشم.همین طور
عمق دریای خزر در آبهاییش که متعلق به ایرانه و کلا کرانه ی جنوبیش خیلی بیشتر از
شمالشه و گمان کنم آبش گرم تر از اون شمال باشه.اگه می شد با یه روس که غروبا میره
تو کرانه ی شمالی دریای خزر شنا می کنه صحبت می کردم عالی میشد از دمای آب و جنس
ساحلش می پرسیدم و این شعر رو از آنا آخماتووا براش میخوندم:
آه ای شناگر آبهای سرد و سهمگین
تو را از سرمای کشنده باکی نیست
بغضت را چرا فریاد نمی کنی؟
تو را شاید فریادرسی بود...
"فکر نکنید بنده با سیستم روشنفکری و اینا اصلا آشنا نیستم.نه خیر بنده خودم یک زمانی بسیار روشنفکر بوده ام.سالهای سال به جاهای به اصطلاح هنری رفت و آمد داشته ام و همه جور کار هنری کرده ام.ساعت ها را به بحث در مورد چیزهایی که کلا نمی دانستم چیستند گذرانده ام و کتاب هایی که کلا نمی فهمیدم چی چی می گویند خوانده ام.پیش این و آن از مکاتب و فلسفه هایی گفته ام که اصولا شعورم نمی رسید چی هستند اینا کلا.کلی به شب های شعر و گالری های نقاشی و کنسرت منسرت رفته ام و ادای فهمیدن در آورده ام.کلی بردباری کردم تا بتوانم سیبیل نیچه ای در بیاورم و در خیابان باهاش جولان بدهم.در آن واحد با تعداد قابل توجهی دختر مختر پریده ام و قس علی هذا.آها راستی این را هم بگویم که تا دلتان بخواهد موسیقی کلاسیک گوش داده ام."
"از متن یادداشت
چگونه از مرتضی کامران و از کامران دوباره مرتضی شدم نوشته مرتضی(کامران) الف"
اندکی دخل و تصرف در متن گفته ی ایشان انجام دادم (رجوع شود به آنجا که درباره ی جوانیشان
میگویند).نکته ی مبرهن این است که یک لحظه از ذهن آدم خطور کنه شاید اشکال از خود
آدم بوده نه از نیچه و هربرت مارکوزه و گالری های نقاشی.اینکه یه سری متظاهر پوک
مغز آب بسته اند به یه چیزی دلیل نمیشه اون چیزو از هستی ساقط بدونی برو ببین
اشکال کار کجاست.
حکایت ما هم شده از این مانده و از آن رانده ، از هر دو جماعت فراری یا به قولی از
هر طرف که رفتم رسما جز وحشتم نیفزود یا چنان که خیام گوید:
قومی متفکرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی کای بی خبران راه نه آنست و نه این
امروز قصد دارم در مورد
اتفاق اجتماعی تلخی به نام کودکان کار بنویسم.
فیلسوف دانمارکی قرن هفدهم آندریاس افنبرگ میگه : "بچه کار نکنه پس چی کار
کنه".معنا و مفهوم عمیق این جمله ی پرمحتوا هنوز که هنوزه کاملا دریافت نشده
و می بینیم که هرجا کودکانی مشغول کار هستند یکسری کاسه ی داغ تر از آش دارند دم
از حقوق کودکان و این که بچه ها نباید کار کنند و باید کودکی کنند می زنند.این
مدافعان کودکان کار اغلب خودشون بیکارند چون اگه کار و زندگی داشتند ذهنشون به
مسائل مهم تری مشغول بود.اصلا بهتره به کودکان کار بسپرند یه کاری هم برای اونها
جور کنند از این وضعیت درآند.جدا چرا بچه ها نباید کار کنند.مگه خونشون از ما
رنگین تره.میگن بچه باید کودکی کنه.اولا از کجا معلوم کار نکنه میره کودکی می کنه.شاید
رفت دزد شد یا مزاحم نوامیس و اینا.همین بچه هه مصداق خوبیه که کار نکردن بچه ها
داره آینده ی بشریت رو تهدید می کنه.تازه این بچه هایی که همش دنبال چرخ بازیو
شادین رو ببینین.چند روز پیش داشتم از کنار یه زمین بازی پارک رد می شدم کلی بچه
دیدم که داشتند مثل زامبی نوبت همو سر تاب بازی می خوردن.خوب اگه همه ی این بچه
های لوسو سوار وانت کنید ببرین معدنی جایی کار کنند به جای به مشت آدم تن پرور
پرادعا یه سری انسان فهیم سختی کشیده خواهید داشت که شاید رفتن موزیسینی نویسنده
ای چیزی شدن.بله آقاجان همین داستایفسکی فکر می کنید چجوری بزرگ ترین رمان نویس
تاریخ ادبیات شد با پشمک گاز زدن توی زمین بازی؟خیر با سختی کشیدن در سالهای کودکی
و نوجوانی.تازه صرع هم داشت.الان کی صرع داره؟هیچ کی.
از زوایه ای دیگر اگه یک مقدار نگاه پراگماتیک داشته باشیم می بینیم حداقل در
جامعه ی امروز خودمون این که بچه دوازده سال وقت تلف کردن در مدرسه رو فاکتور
بگیره و بره کار کنه بهتر از اینه که دوازده سال وقت تلف کنه(چهار پنج سال دانشگاه
هم اضافه شود) و بعد باز بره همون کارو بکنه.سوال خیلی ساده ست : فارغ التحصیل بیکار
مفیدتر است یا بچه ی کار(دار)؟بچه ی کار(دار).
"تقدیم به محمدحسین کرم کِش از اعضای اتحادیه به کار گیری کودکان"
پیوست اول:تصمیمم مبنی
بر پاسخ دادن به همه ی کامنتها رو ملغی اعلام می کنم.جدا کار طاقت فرسائیه و بعضا
نیازی هم نیست مثلا کسی مینویسه جالب بود یا مزخرف ننویس احتمالا پاسخ من چندان
براش مهم نیست و اصولا پاسخی وجود نداره.
پیوست دوم:میگم کدومشون درسته مثلا "اتفاق اجتماعیه تلخ" یا "اتفاق
اجتماعی تلخ"؟ من خودم از دستور اول پیروی می کردم یکی از رفقا گفت بی سوادا
اینجوری می نویسن ولی دومی جدا مضحکه آدم موقع خوندن دچار مشکل میشه.
هیاهوی گم ماشین ها و
وزوز پشه ها و فریاد فحش های کاف دار مرد طبقه پایینی و دنگ دنگ پیانویی از ناکجا
و تیک تیک ساعت.نیمه شبی داغ دراز کشیده روی تخت خیره به سقف.بدنی که عرق کرده و
با باد سرد کولر یخ می کند.چشمانم را که می بندم باد می پیچد لای برگ درختان و نیم
خیز می شوم لب پنجره.گردابیست آن پایین که مرا به خود می کشد.استخوانم درد می کند.می
پرم.
در آسانسوری شیشه ای هستم که با سرعت بالا می رود و می گریزم از آنها.همهمه ی
تعقیب کنندگانم بیخ گوشم است انگار.به پایین نگاهکی می اندازم که یک سو خشکی ای بکر
است و یک سو اقیانوسی آرام.آسانسور بالا می جهد.کیلومتری شده است گمانم.می پرم.
با سر سقوط می کنم به جایی که انگاری مرز خشکی و اقیانوس باشد.سقوط و سقوط و
سقوط...صدها متر سقوط.نفسم بند می آید.جایی که قرار است بیفتم آب عمقی ندارد و
نگرانم.مثل ماهی چرخی به بدنم می دهم و جهشی می کنم به اعماق.آب سرد اقیانوس حالی
به حالی ام می کند و تا چشم کار می کند ماهی های رنگارنگ می بینم.یکی از آنهایم شاید.
لذتی شاعرانه شاید.مانند دویدن در گندمزاری بی انتها و باران خورده.تو چه می دانی از
مرگ.
از اونجایی که متاسفانه
من هم جزئی از جامعه ی ایران هستم لازم می بینم در مورد مسائل سیاسیه روز و
انتخابات و اینا یک مقدار شفاف سازی کنم.
با اینکه هفته ها تلاش کرده بودم یک ناامیدیه سیاسی در اطرافیانم و بالاخص اعضای
خانواده ایجاد کنم نمیدونم چی شد یه دفه همه رو شور انقلابی برداشت و در مقابل
چشمان حیرت زده ی من حتی پدربزرگم هم که تا هفته ی پیش عصرا با هم می نشستیم فوتبال
می دیدیم به همه فحش می دادیم تسلیم این جوسازیه سیاسی شد.دیروز صبح تازه می
خواستم یک روز نشاط آور رو شروع کنم و داشتم برا خودم صبحانه درست می کردم که دیدم
خانواده دارن میرن رای بدن و به منم گفتن حالا که اینا ائتلاف کردن و اینا بیا
بریم رای بدیم و آدم باش و یک مقدار نسبت به جامعه و آینده احساس مسئولیت داشته
باش و فکر می کنی بی خیال باشی چیزی عوض میشه و تو واقعا مایه ی سرافکندگی هستی و
جور و پلاستو جمع کن چون اگه کسی جز این آقا ائتلافیه رئیس جمهور شه باید از خونه
بری بیرون.باران تهمت و افترا بود که به سر من می بارید و من اول سعی کردم خودم رو
با شکستن پوست تخم مرغ سرگرم کنم ولی جدا قصد نداشتند دست از سرم بردارند.
اول بهشون گفتم پام خیلی درد می کنه و نمی تونم خیلی راه برم مضافا هوا خیلی گرمه
و من از خورشید بدم میاد و آب بدنم سریع تبخیر میشه.
عصر هم خاله م اینا زنگ زدن گفتن ما میخوایم بریم رای بدیم تو هم بیا بریم.همچین
انگار میخواستن برن پیک نیک.نمی دونم تو این فیس بوک چه خبره ولی هرچی هست از
اونجا آب میخوره.
کسی نمیتونه من رو به بی خیالیه سیاسی محکوم کنه چون چهار سال پیش جدا کم نذاشتم و
نزدیک بود در اثر اصابت ضربه ی سهمگین باتوم زانوم به اطراف کمرم نقل مکان کنه (از
صنعت ادبیه اغراق استفاده کردم فقط دو بار گرفت به پاچه ی شلوارم).ولی خوب آدم
نباید به هر سازی برقصه و مدام سطح توقعاتشو بیاره پایین که.مضافا اینکه رئیس
جمهور شدن روحانی مثل این میمونه که برا یه اسکی باز که داره میفته تو دره
زنجیرچرخ بندازی.
حتما حدس میزنید که این استدلالهای منطقیه من اندک تاثیری در مخاطبانم نداشت و سر
میز شام هم دست از سر من برنداشتند و تهدیدها به قدری جدی شد که مجبور شدم بین
پذیرفتن ننگ مهر انتخابات و توی کوچه خوابیدن یکی رو انتخاب کنم و هر انسان عاقلی
خوب تصمیمش مشخصه.فقط چند تا مشکل اجرائیه کوچیک پیش اومد اینکه رفتم تو حوزه اون
چیزی که فکر می کردم شناسناممه ولی پاسپورتم بود رو کوبیدم رو میز یکی از این
خواهرا و طرف گفت این پاسپورته منم گفتم ای دل غافل حالا نمیشه یه مهر تو همین
بزنین چه فرقی داره من که بیکار نیستم دوباره پاشم بیام با شناسنامه رای بدم و
مضافا اصلا نمی خواستم رای بدم و مجبورم کردن رای بدم.ولی نشد که بشه و مجبور شدم
برم شناسنامه ام رو بردارم.
الان هم که دارن نتایج رو اعلام می کنن حس می کنم در یک سیرک بزرگ زندگی می کنم.اگه واقعا انتخابات قبلی شونصد میلیون رفتند به اون ازگل رای دادند الان هم دیگه این یکی ازگل(جلیلی) حداقل باید پونصد میلیون رای می اورد که تازه این یکی یه خورده از اون یکی خوشگل ترم هست.ولی کسانی که الان مسرورند از پیروزیه احتمالیه این جناب روحانی یادشون نره چهار سال پیش بعضیا جونشونو از دست ندادند تا یه سازشکاره تو سری خور بیاد بشه رئیس جمهور.
پیوست:میگم امکان داره اقتدارگرایان بخوان وبلاگ من رو فیلتر کنند و خودم رو هم دستگیر و تبعید کنند اگه اونجوری نکردند که نکردند اگه کردند بدرود.
پیوست دوم:یکی از رفقام گفت خیلی بی شعوری کامنت میذارم جواب نمیدی منم دیگه همه کامنتارو ولو چرند(!No Offence) جواب میدم فقط فحش جواب نمیدم ولی این به این معنا نیست که نمیتونید فحش بدید.