
چند وقته دورت که میچرخم نای سربلند کردن نداری انگار؟تو خودتی همچی.میدونم خسته شدی.از ما خسته شدی؟شاید بست بوده انقدر از ما دیدی تو این چهل سال.از سرتم زیادی بوده.ولی وقار تو رو هیچکی نداره ها.سخاوت تو رو هیچ جا نداره ها.چرا خوبی اینقدر؟من دورت بگردم.
میدونی غروبا خیلی بیشتر دوست دارم.خیلی خوشرنگ میشی.انگار به زور خودتو میون اون دود و هیاهو سرپا نگا میداری،تا شب تو خلوتی شهر یه خستگی در کنی،یه نفسی چاق کنی،آماده شی واسه روز بعد که تو آغوش بگیری اونا که رد میشن رو.
میخواستند چشم تهران باشی نه؟بودی؟فکر نمی کردند اینقدر ببینی تو این مدت شاید.گمونم چشمات خسته شده.میخوای ببندی شون؟ولی نه نبند.وایسا و مارو تماشا کن.وایسا و هوا مارو داشته باش.آخه ما جز تو کی رو داریم تو این شهر بلازده غریب.

این فیلم رو چند وقتی پیش دیدم،کل فیلم گفتگوهای تلفنی داخل ماشین یه مرد میانساله با افراد مختلف که داره میره لندن بنا به دلایلی.موسیقی،بازی و تدوین عالی،برخلاف چیزی که به نظر میاد ابدا هم خسته کننده نیست.
پی نوشت:این قسمت از رادیو چهرازی که به نظر من بهترین بود رو به مناسبت آمدن پاییز بشنوید،فصلی که من رو رسما از نو متولد میکنه و کلا شش ماه دوم سال به شدت روی فرمم،برخلاف شش ماه اول سال که دچار افسردگی فصلی و حالت تهوع ممتد میشم و کلا به زور زنده ام.
این آهنگ فارگو جانم را آتش می زند.

پ.ن:اینم یه مدل وبلاگ نوشتنه.اینکه ساده بیای بک چیز،یک نظر یا یک روزمرگیو بگی و بری.فازم اینه فعلا.
پ.ن دوم:امروز توی این قطار گیر افتادم.اول واگن چند تا جرقه ملو زد که همچی فان بود و برای تنوع بد نبود.دو دقیقه بعد دو سه تا جرقه زد که اصلا فان نبود و خیلی جدی فکر کردم که اصلا جالب نیست آدم توی انفجار واگن قطار بمیره.بعد چند دقیقه هم دود قطار رو گرفت که ملت با لگد افتادند به جون این حفاظ های کپسول های آتش نشانی که منم یکیشو با لگد آوردم پایین یه کپسول زدم زیر بغلم.چند نفرم میخواستن در و پنجره رو بیارن پایین که ناکام ماندند.یکسری صلوات می فرستادند.یکسری هم با موبایل عکس و سلفی می گرفتند.آخر یه درو باز کردن ملت ریختن تو تونل.تو راه تونل یه مامور پلیس افتاده بود به جون یه پسره که گویا جیب یکی دیگرو زده بود.همچنان یکسری عکس و فیلم و سلفی می گرفتند.رسیدیم به ایستگاه صحنه ی دراماتیکی بود کلی دختر داشتن گریه می کردند و یکسری هم دودزده شده بودند افتاده بودند کف سکو.کلا باحال بود فقط خوشحالم منفجر نشدیم.
یکی از تلخ ترین تجربیات زندگیم خوردن ساندویچ مغز بود.یک مقدار اسمش برام جذاب بود وگرنه درمورد محتویات توش خیلی ایده ای نداشتم.کله پاچه و اینا خوردم به طور محدود ولی مغز نخورده بودم.بیشتر تخصصم در محدوده پاچه و کفش و ایناست.توصیف خلاصه ای که میتونم ازش بکنم یه چیز نرم گه لای نون بود.در اعتراف کردن به اشتباهاتم یک مقدار محافظه کارم و چون 5 6 نفر همراه داشتم ترجیحم این بود که حداقل وانمود به خوردن کنم.متاسفانه حجم اون چیز نرم گه خیلی زیاد بود و مجبور شدم یواشکی از لای نون خالیش کنم.گمونم مغز یک گله گوسفند رو لای نون من خالی کرده بودند.اینم بگم این از معدود دفعاتی بود که نون خالی و سس اینقدر به نظرم خوشمزه و جذاب اومد.
نمیدونم چه کسی به اینا گفته میتونند مغز گوسفند رو از جمجمش بکشند بیرون بذارند لای نون و به عنوان ساندویچ به مردم بفروشند.اصلا چرا فکر می کنند انسان باید همچی چیز دهشتناکی رو بخوره.من پیشنهاد می کنم مثانه خرس رو هم تفت بدن بگذارند لای نون بدن دست ملت.با اون منطق که مغز گوسفند رو میشه خورد این یکی رو هم میشه خورد.
این پست رو تقدیم می کنم به آرمان.
میگذریم ما...از روزها و روزها
از ما
میرسیم به...هرچه داشتیم از قبل ها
میسازیم ما تو فکرمون فرداها...بی خبر از رفتن لحظه ها
دیدن کوه... از راه دور
دیدن دشت ...به شرط برگشتن
میگذریم از فرصت کوتاه بودن ما...بی خبر از رفتن لحظه ها
میگذرن روزها از هم
میدوام من تا برسم
اما رد میشن از من
فاصله ها بین ما
نمیذارن تا من تورو ببینم
میگذریم ما...از روزها و روزها
از ما
میرسیم به...هرچه داشتیم از قبل ها
میسازیم ما تو فکرمون فرداها...بی خبر از رفتن لحظه ها
همه چیز همینجاست نه دور و
دورتر
نزدیکتر از تو به تو...از من به من نزدیکتر
میگذرن لحظه ها از پس هم و من اینجااام...
دو تا اثر:
کیکاووس یاکیده - بانو یکی این که دکلمه و موسیقیش عالیه.
Evgeny Grinko-valse یکی دیگه این که موسیقی و فضاسازیش فوق العاده ست.
ترجیح میدم این لینک هارو اینجا بدم تا فیسبوک چون اونجا اینقدر بمبارد محتواست که آدمها چشمشون فقط حرکت می کنه و اصولا برای هیچ پستی 1 الی دو دقیقه بیشتر حاضر نیستند فقط بگذارند.خوراک ترین چیزها عکسه پروفایلی چیزیه که سریع نیگا می کنی یه لایک سگ خور میکنی رد میشی.مضافا اونجا یک مقدار این حس رو دارم که به زور میخوام محتویات مغزم رو بجپونم به جون ملت.اینجا داستانش فرق داره چون کسی که وبلاگ منو باز می کنه صرفا میخواد ببینه من چی نوشتم و گمانم حاضر باشه حتی بیست دقیقه نیم ساعت هم اگه طلبید وقت بگذاره.یه شعر هست نوشته مارگوت بیکل ترجمه احمد شاملو که دکلمه ش رو هم شاملو کرده و شاید بعدا بذارمش میگه:
پیش از آنکه به تنهایی
خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
فریاد می کشم که ترکم گفتند!
چرا از خود نمی پرسم:
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟
آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود.
نکته ی ظریفی که اینجا به نظر می آید اینه که گویا شبکه های اجتماعی ابزاری شده اند که ملت میخواهند احساسشان را،اندیشه و رویایشان،زندگی شان را جا یک نفر که داوطلبانه قبول مسئولیت کرده با صدها نفر به زور قسمت کنند.

این موقع سال افق مه گرفته است،باز خیلی بهتر از اون غبار تیره ایه که صبحای آلوده زمستون داره.اسفند که هوا تمیز میشه،میتونی کو ه های شرق تهران رو ببینی اون ته.
اوایل پاییز اما عالیه،زرد و نارنجی،پنجره رو باز می کنم و از نسیم خنک پاییزی لذت می برم.دم غروب صدای گنجیشکا و کلاغا فضا رو پر می کنه،گه گداری هم صدای طوطی که باغ پشتی کم نداره.
زمستونا برف داشته باشه که عالیه،منظره فوق العادیه.اما اگه برف داشته باشه،وگرنه که چنگی به دل نمی زنه.
خشک و سرد.
آره رفیق میدونی چیه،فکر کنم این که الان تنهام و عشقی تو زندگیم ندارم یه جورایی برای روحم خوبه،آخه هر جوری به زندگیم نیگا می کنم کمبود آزار دهنده ای حس نمی کنم.خانواده ی نسبتا موجهی دارم که اخیرا با ازدواج خواهرم یه عضو خوب بهش اضافه شده،از لحاظ تحصیلات و اینا هم که انصافا خوب آوردم و دارم رشته ی مورد علاقمو میخونم،تیپ و قیافه و اینا رو خیلی در مقام قضاوت خودم نیستم ولی گمون نمی کنم بد چیزی باشه حداقلش اینه که از یک سری استانداردهای حداقلی برخورداره که کفاف یه زندگی شرافتمندانه رو بده.البته ممکنه بی پولی و بی کاری در میانه دهه ی بیست زندگی رو مشکلی حاد بدونی،ولی خوب قابل حله،مخصوصا این که من هیچ وقت آدم مادی ای نبودم،ولی خوب قبول دارم برای رسیدن به برخی اهداف بلند مدتم تو زندگی(مثلا سفر به سیبری و شکار خرس)نیاز به منابع مالی دارم.خوب کار هم از قدیم الایام گفتن جوهر مرده و ابدا بحثی در موردش ندارم.
خلاصه این که شاید تنها کمبود آزار دهنده ام همین مساله عشقی و اینها باشه،این که ماهیت عشق و اینا چیه و اصولا دردی از آدم دوا می کنه یا نه به کنار،از اونجایی که تنها کمبود آزاردهندمه فی النفسه واجد ارزش میشه و علاقه ای به از دست دادنش ندارم.میدونی،وقتی به هر چیزی که میخوای میرسی رفته رفته حریص تر میشی،همه چیز برات بی ارزش میشه.آره دیگه،زندگیم خیلی گه و بی معنا میشه.ولی خوب راهی هم که دارم میرم ممکنه به یه الاغ بی عاطفه تبدیلم کنه.مردی که با سیگارش بادکنک بچه ها رو می ترکونه و حال می کنه ممکنه بدترین سناریو باشه.
بهت بگم جدیدا یه فوبیای بدی افتاده به جونم.به یه مرد میانسال متاهل که فکر می کنم این مردای تن پرور فامیلمون که کاری جز یه گوشه لم دادن و غر زدن بلد نیستند میاد تو ذهنم.باور کن 90 درصد این جامعه شرافت انسانی رو با سبک زندگیشون لکه دار می کنند.میترسم خودم اینجوری شم.میترسم یادم بره دارم از انسانیت فاصله می گیرم.یه موقع به خودم بیام که دیگه خیلی دیر شده.اگه اونجوری شم که همون بهتر هیچ وقت به خودم نیام.حداقل نمی فهمم دارم چه گهی می زنم.ولی خوب از یه طرف دیگه میدونی چه اتفاقی ممکنه بیفته،سنت که بره بالا،یه نیگا به گذشتت می کنی و چیزی نمی بینی.یه نیگا به جلوت می کنی و یه جاده می بینی که دیگه تهشو درختایی که توی هم تاب خورده باشن نپوشونده،این دفعه تهشو می بینی.افق رو می بینی.اون موقع ست که لرزه به تنت میفته.میگی من چی کار کردم.من با زندگیم چی کار کردم.اون فیلمه بود یارو پیکانشو ورداشت انداخت تو جاده چالوس نزدیک بود بره زیر یه کامیون له شه؟آره مال همون کارگردان بنگیه.همون جوری میشی.
خوب آخه تو به من بگو چی کار می کردم.این که من اون کتابو کادو کردم دادم دستش این نبود که عاشقش بودم یا میخواستم باهاش ازدواج کنم یا هرچی.صرفا اون موقع دلم میخواست به یکی کادو بدم.همین.میخواستم به خودم یادآوری کنم وجود دارم.آخرش مجبور شدم از ترس روبرو شدن باهاش یه ربع واسم پشت درخت.تازه شرط می بندم طرف اصلا کتابه رو نخوند.مال این خل و چله کرکه گوره کیه اون بود.همون که به دختره قول ازدواج میده بعد حواله میده به چپش که مثلا چی.بذا به خورده زجر بکشم.تو رو خدا ببین ملت دغدغه دارن ما هم دغدغه داریم.چه کاریه خوب.والا.
حالا نمیخوام خیلی برات تلخش کنم.یه چیزی بهت بگم حالت عوض شه.یه سررسید گرفتم یک یک.کاغذش از این کرم هاست که همچی اون ورش معلومه.به قول خارجیا ترنسپرنته.از این خطای آبی کم رنگ هم داره.راضیم.
چرا خوشحال نشدی؟خوشحال شو.ولی اگه فکر کردی میدمش به تو کور خوندی.
هدر(سربرگ) وبلاگ خوب شده اون بالا ؟خوشتون نیومد بگید عوض کنم.
آخرین باری که قبل بازی ایران و آرژانتین به ایرانی بودن خودم افتخار کردم وقتی بود که فهمیدم برای فرار به ترکیه نیازی به ویزا ندارم.

سیحون معمار خاطرات ما
بود،وقتی که با شنیدن نیشابور یاد بنای آرامگاه خیام و کاشی های معرق بنای آرامگاه
کمال الملک میفتیم،همدان که می شنویم برج آرامگاه ابن سینا به ذهنمان می آید،توس
را باسنگ مرمر آرامگاه فردوسی و مشهد را با سنگ خارای آرامگاه نادر در ذهن داریم.
انگار خانوادگی رسالت داشتند فرهنگ و هنر پژمرده ایران رو احیا کنند،پدربزرگش
میرزاعبدالله با تدوین ردیف موسیقی ایرانی و خود سیحون با بیان همان احساسات
اینبار در کالبد معماری.