زنگ زدم به یه نفر،جواب
نداد.5 دقیقه بعد مسیج زد سلام فلانی جان،کاری داشتی زنگ زدی؟
واقعا این یه قلم رو نمیدونم چجوری هضم کنم.سوای اینکه رسما فحش حساب میشه،هرچند
احتمال زیاد طرف حالیش نیست،جدا طرف چی توی مغزش میگذره اینو می پرسه.
ما که نرفتیم،ولی گویا روز حساب و کتاب و دفتر و مشق،سگ صاحبشو نمی شناسه.مردم تو صف همدیگه رو هل میدن،از هم جلو میزنن،همدیگه رو که ببینن روشونو می کنن اونور،می خواد برادر باشه،همسر باشه،مادر باشه.چه رسد به دوست و آشنا. خلاصه اینکه یکی بیفته هیچ کی نمیاد دستشو بگیره بلندش کنه.
یک فرض بی رحمانه:اینکه انسان ابژه است و کلا "غیر" سوژه.حالا اگه رادیکال بخوایم بهش نگاه کنیم،گمانم میشه یه چیزی تو مایه پاراگراف اول،فقط اینکه این بیگانگی صرفا منحصر به آخر عاقبت نمیشه،هر صبح که از خواب پا میشی فقط خودتی و خودت.
اما مگه جانمایه همه ما
یک چیز نیست؟اگه این باشه شاید اونقدرا هم با هم بیگانه نباشیم.همین میشه یه موقع یک
هم زبان پیدا می کنی،حالا هر کی،میبینی چه حس خوبیه وقتی می بینی تو این دنیای هر
کی هر کی یکی هست که مثل تو فکر می کنه،یا حس می کنه.
این جوری به ذهنت میاد یعنی بد می شد جا اینکه مادر بچه شو نشناسه و نمیدونم کی
فلان کسشو،اونجام اگه یکی میفتاد،چند نفر بودن که دستشو بگیرن و بلندش کنن،ولو جو
خیلی دلچسب نباشه.
این هفته تهران یک همایش
بود برای بزرگداشت اریک هرملین.حقیقتا جا داره یه فیلم از زندگیش ساخته بشه،من که
شیفته ی مرامش شدم(ویکی پدیای انگلسیش پربارتره).یک جمله از ویکی پدیاش میارم شما
خودتان تا ته قضیه بروید:
<اریک هرملین را دیوانهٔ اسکاندیناوی
نیز خواندهاند، او به مدت ۳۵ سال در تیمارستان بستری بود
و در این مدت بیش از ۱۰۰۰۰ صفحه اشعار پارسی را در ۳۶ جلد به زبان سوئدی ترجمه کرد.>
برای این همایش چند نفر
از سوئد آمده بودند ایران،یکشان کارل اکروالد بود.به قول ویکی پدیا:رمان
نویس،منتقد ادبی،معلم و نگه دار جنگل((Forest Worker!
کارل اکروالد ترجمه های هرملین از ادبیات فارسی رو جمع کرده و دو کتاب با عنوان "گلچین
فارسی" و "مرهم فارسی" منتشر کرده.خودش می گفت من میتونم یه مقدار
فارسی بخونم،ولی نمی تونم صحبت کنم،باید بیام 6 ماه ایران بمانم تا فارسی یاد
بگیرم!
اکروالد که همراه پسرش
به ایران اومده بود،روز اول می خواست موزه ایران باستان و اطراف بازار رو
ببینه،روز دوم برج شبلی دماوند رو.من مامور شدم راهنمایشان شوم،حالا چگونگی و
چطوریش بماند.
برخورد اول که خیلی گرم بودند،گفتم بیاید با مترو برویم،گفت عالیه پیاده بریم تا
مترو.لازم به توضیح است اکروالد 91 سالشه.پسرش هم مردی بود 40 50 ساله که تو
استکهلم،معلم موسیقی دبیرستان بود.توی راه مترو یک بند صحبت کردیم،اکروالد گفت که
زمان جنگ جهانی دوم،هرچند سوئد بی طرف بوده،ولی برای متفقین جنگیده.من به یکی از
آرزوهای دیرینه ام،یعنی هم صحبتی با یکی از بازمانده های جنگ جهانی دوم رسیدم.
از مترو خوششون اومد،گفتند مردم مهربانن،مخصوصا اینکه مردی جاشو به اکروالد داد تا
بشینه.فقط پرسید چرا همه مرد بودند،که گفتم چون خانم ها واگن جداگانه دارند.
باغ ملی رو نشانشان دادم و ساختمان وزات خارجه و موزه پست و ملک.میدان مشق تهران
قشنگه جدا.اون روز هم هوا تمیز بود و کوه های برفی توچال پیدا.خوششان اومد.نظر
شخصی من در مورد موزه ایران باستان،نمای بیرونیش فوق العاده ست،اما داخلش اصلا در
شان موزه ملی ایران نیست.دو تا راهروئه.اکروالد هم بیشتر دنبال مطالب مرتبط با
صوفی گری و اینا بود،بهش گفته بودم ایران باستان و احتمالا هیچ موزه دیگه ای چیز
مرتبط با صوفیسم پیدا نمی کنی.یه مجسمه گاو رو نیگا کردیم و اومدیم بیرون.
از اونجا راه افتادیم طرف بازار و کاخ گلستان،گفتم از وسط پارک شهر ببرمشان و
پیاده راهی نیست.وسط راه دیدم همچی رنگ از رخسارش پریده،ولی بهش می گفتم بشین دو
دقیقه استراحت کن،نفس نفس زنان می گفت نه من خوبم بریم.گوستاو(پسرش) گفت پاپا
هروقت اینجوری می گه یعنی اصلا خوب نیست.خواستم دلش رو بدست بیارم،دو تا رنگارنگ
تو جیبم داشتم گفتم جناب بیا،کالری کالر((Colory Color بخور،خوب
چیزیه.گفت نمی خوام.دوتاشو خودم خوردم.بازار که رسیدیم صرفا به نهار خوردن بسنده
کردیم.ولی از رستوران بازار خوششون اومد،از در و دیوار آدم می ریخت.فکر کنم تا
حالا رستورانی به این شلوغی هیچ جای دنیا ندیده بودند.
روز دوم صبح راه افتادیم
سمت دماوند.البته می دانست این صرفا یه بنای یادبوده و قبر شبلی نیست،ولی گفت دوست دارم برم اونجا.عاشق شبلی بود.توی راه کلی حرف زدیم،جاده خشک بود و فقط ارتفاع کوه ها برف
داشت،ولی یه ماه دیگه جاده خیلی قشنگه.وقتی همه جا سفیده.
گفت ماهی گیری یا شکار میری؟گفتم نه جناب،خجالت کشیدم بگم تفریح ما با ماشین دور
زدن و قهوه خانه رفتنه،گفتم کوه نوردی میرم،این کوه های بلند توچال رو می بینی؟من رو
بلند ترین نقطه ش بوده م.پرسیدم Forest
Worker یعنی چه که شما
هستی؟با علاقه توضیح داد اطراف شهر من پر جنگل و درخته،پدر من و پدربزرگ من همین
کار رو می کردند،میدونستند چه درختی باید قطع بشه یا چه درختی باید نگه داری
بشه.یا کجا چه درختی باید کاشته بشه.نگهبان جنگل بودند.گفتم چه شغل جالبی،کاش منم فارست ورکر بودم.
خواستم یه کم موسیقی ایرانی براشون بذارم،شهر خاموش کیهان کلهر رو گذاشتم.ولی چون
اکروالد گوشش سنگین بود و نمی شنید مجبور شدم صدا رو کلی زیاد کنم،تا خوب با
موسیقی ایرانی آشنا بشه.ولی سراسیمه گفت خاموشش کن لطفا!حیف شد خوب آهنگی بود.
دماوند هوا عالی بود،خورشید درخشان،ابرهای سفید و آسمان آبی.برج شبلی که رسیدیم یه
10 دقیقه ای منتظر یک نفر که باهاش هماهنگ کرده بودیم ایستادیم که بیاد و در رو
باز کنه.وقتی اومد دیدم یک نفر نیست پنج شش نفر بودند.کلی سلام احوالپرسی کردیم.نقش
یک تعدادیشون رو متوجه نشدم چی بود.ولی اکروالد بعدش گفت خیلی خوب و بامحبت بودند.برج
رو دیدیم،چیز خاصی نیست،شبیه برج طغرل ری میمونه.از اونجا منظره شهر دماوند پیدا بود،سه
چهار تا گنبد قدیمی که یکیشون مشخصا قبلا خانقاه بوده.این عکس رو کارمند میراث
ازمان گرفت،هرچند توصیه های اکید من مبنی بر کادربندی و اینکه لطفا شبیه سه تا
مداد توی عکس نیفتیم رو نادیده گرفت:

گفت دماوند شخصیت
داره،اینجا هتل داره؟دوست دارم بیام و چند ماهی بمونم،بخوانم و بنویسم.گفتم بله
بیایید،بهار بیایید!با خنده گفت وقتی پیر شدم میام.
دوست داشتند دماوند نهار بخوریم،با پرس و جو رستوران خوبی پیدا کردیم،نهار خوردیم
و راه افتادیم سمت تهران.(مشخصا از پارک دوبل من خیلی کیف کردند،گفتم سوئد شاید نه
خیلی،ولی تهران خیلی احتیاجتون میشه.)
راه برگشت خود تهران خیلی ترافیک بود.فوق لیسانس اکروالد فلسفه و مطالعات انسانیه،ازش
پرسیدم متفکر مورد علاقه ت کیه؟گفت نیچه و ویتگنشتاین.راجع به نیچه گفت که جوانیش
تحت تاثیر امرسون فیلسوف آمریکایی بوده،امرسون تاکید داره رو اعتماد به نفس و
اینکه توی فکر و عمل تحت تاثیر کسی یا جامعه نباشیم.
به من گفت تو از کی خوشت میاد؟گفتم اسپینوزا.(کاراکتر فوق العاده ای داشته،هوش
سرشاری هم داشته و مشخصا خیلی فلسفه معنوی و غیر خشکی داره).گفت اوهووم اسپینوزا.اسپینوزا
که می شنوم یاد صلح میفتم.
گفت من هر سفری که میرم خاطرات سفرم رو می نویسم،در خاطرات سفر تهرانم راجع به تو زیاد
خواهم نوشت،و این که از اسپینوزا خوشت میاد.
تهران که رسیدیم،خداحافظی کردیم.پشت چراغ قرمز بودم به سمت خانه،یه پسر فالفروش اومد دم پنجره.گفت فال بخر.گفتم فال نمی خوام تازه گل خریدم پولام تموم شده.یه بسته بادام خشک داشتم تو ماشین،برای مهمانانم اورده بودم تو راه بخورند.پاکتو گرفتم لب پنجره گفتم بیا بادام.پشت چراغ قرمز،یه سی ثانیه ایه در سکوت بادام خوردیم.چراغ که سبز شد یه فال پرت کرد تو ماشین و دوید رفت.عارف مسلکی بود واسه خودش.
پی نوشت:این عکس از اکروالد و همسرش خیلی خوبه.یه جا اشاره ای به همسرش کردم،جواب نامفهومی داد.بعد فهمیدم همسرش فوت کرده.

پی نوشت دوم(کاملا بی ربط):فکر می کردم "مردی برای تمام فصول" یک تئاتر خسته کننده و یه اجرای بی روح و شعاری از یه متن کلاسیکه ولی خیلی خوب بود.لذت بردم.
پی نوشت سوم:
Dear Amir,
I met Daddy yesterday and he told us for hours, yes hours, about the wonderful journey, the hospitality he was met by and the interesting people that he got the chance to talk to! He was so happy for everything! The visit to Shibli’s memorial place was also important and its realization made him glad.
Best,
Hedda

گویند این گل در آن زمان که گلوی سیاووش با تیغ تیز گرسیوز آشنا میشد، شاهد ماجرا بود.از پس آن اندوه، گلگونه رخ، سر به زیر افکند تا آرام آرام اشک بریزد بر بیگناهی سیاوش:
چو سرو سیاوش نگونسار دید
سراپردهٔ دشت خونسار دید
بیفکند
سر را ز انده نگون
بشد زان سپس لاله ی واژگون
امروز قبل ظهر با مترو داشتم می رفتم دانشگاه سابق،گفت مترو ولیعصر توقف نداریم.گفتم بهتر.رسید مترو فردوسی،دیدم جل الخالق،یه جماعت عظیمی جمع شده بودند توی ایستگاه که مثل سیل جاری شدند تو قطار،مقدار قابل توجهی دختر جوان مشکی پوش و پسرای شونزده هفده ساله مو آب و جارو کرده.دوزاریم افتاد آها تشریف می برند بدرقه مرتضی پاشایی.ایستگاه دروازه دولت تقریبا کل جمعیت از قطار پیاده شد که از هم می پرسیدند بهشت زهرا کدوم وریه.(این برادر محمد حسینی که شومن هست هم با کت شلوار مشکی وایساده بود بغل من).من هنگ بودم که فاز ملت چیه کلا.از چند روز پیش هم که تلویزیون نشون میده تو شهرای مختلف مردم جمع می شند من هنگم که فاز چیه.
خوب آره دیگه،همه جای
دنیا یک سری مراسم هست که مردم دور هم جمع می شن.کارناوال سالسا برزیل،گاوبازی
پامپلونا،فستیوال آبجو خوری،کمیک کن ها،هالووین و ... الی آخر.محرم توی ایران حتی.
توی این تهران که از سر صبح تا بوق سگ هر کی دنبال بدبختی خودش از این ور به اون
میدوه،مضافا کم پیش می آید بهانه ای برای اجتماع،ما هم که اسلام دست و پامونو
بسته،بعضی فرصت ها غنیمته.برای شوآف،برای ژست،برای دور هم بودن.شماره رد و بدل
کردن و قص علی هذا.اصلا قبول کنید ژست عزادار گرفتن به آدم حس خوبی می ده.
میتونم تصور کنم که پسرا صرفا برا مراسم این بنده خدا رفتن آرایشگاه،یا دخترا شبش قبل خواب فکر کردن فردا لاک چه رنگی بزنم،سلبریتی ها پیش خودشون فکر کردن چی بپوشم فردا بیشتر جلوه کنم.(قبول دارم تو موقعیتش باشی سخته فکر نکنی.)
این میشه که آدم ناخودآگاه به این فکر میفته که از این چه میدونم یک میلیونی که رفتن مراسم،دست کم نود درصدشون مغزشون اندازه نخوده و با موتیو های مذکور اومدن،چون اصولا این حجم مشایعت شایسته انسانهای بزرگ و تاریخ سازه،نه یک خواننده پاپ آهنگ های دوزاری،ولو مرگ نابهنگام و دلخراشی داشته باشد.
پ.ن:حالا فرضا نجف دریابندری که الان سکته مغزی کرده از دنیا برود،این ملت ت خمشان نیست،چون اصلا نمی دونند این پیرمرد کیه،چون اصولا کتاب خوندن کیلویی چند.بله،ملتی هستیم که کل یوم سوراخ دعا را گم کرده ایم.
چند شب پیش خواب دیدم به عنوان حیوان خانگی،دو تا "بچه مورچه" دارم.مدام نگران بودم مبادا گمشان کنم،چون خیلی مورچه های کوچکی بودند.حالا دقیقا نمیدانم اصلا این بچه مورچه چه صیغه ای هست که به خواب من آمد،مثلا مورچه 1 ماهه کودک حساب میشه یا بالغ،اما اینها هر چه بودند تازه متولد شده بودند و هنوز اول راه بودند.
چیزی که مایه دلگرمیم بود این بود،به خودم می گفتم چند ماه دیگه که از اینها مراقبت کنی،بزرگتر می شن و بیشتر دیده می شن،حداقل راحت تر به چشم میان و مدام مجبور نیستی نگران گم کردنشون باشی.
اما آخر گمشون کردم،وقتی روی صندلی عقب ماشین گذاشته بودمشان.هرچقدر گشتم نتونستم پیداشان کنم.بچه مورچه هام گم شده بودند،چیزی که مدام ازش هراس داشتم.
یه دوماهی یه شرکتی کار
می کردم،الان تقریبا یه ماهه اومدم بیرون و بیشتر وقت شریفم رو به استراحت و تفکر
در باب هستی و چیستی آن می گذرانم.البته دانشجو بودن اگه کار و زندگی محسوب میشه
دانشجو هم هستم.
مارکس هیچ وقت شغل ثابتی نداشت و یک بختک تمام عیار بوده.یه رفیق داشته به نام
فردریش انگلس که باباش مایه دار بوده و این انگلس از کاسه باباش کش می رفته می
داده مارکس و مارکس اینگونه ارتزاق می کرده است.اما یه جمله از مارکس در توجیه بی
کار و بی عار بودنش خوندم که سخت تکانم داد."من باید با وجود همه ی مشکلات
هدفم را دنبال کنم و نگذارم جامعه بورژوازی به ماشینی پول ساز مبدلم کند."
از این به بعد کسی ازم پرسید چرا دنبال کار نمیری میگم من باید هدفم را دنبال کنم
و نمی خواهم جامعه بورژوازی به ماشینی پول ساز مبدلم کند.(هرچند من فعلا دقیقا
نمیدونم این هدفی که قراره دنبالش کنم چیه.)بدم نمیاد برم دنبال دزدی و سرقت
مسلحانه و از این دست کارها.چون سر و ته کار خودم خواهم بود و نوکر جامعه ی
بورژوازی نخواهم شد،مضافا هیجان هم داره.
تو قسمت آخر برکینگ بد بحثی میشه بین والتر وایت(معلم شیمی ای که افتاده دنبال
تولید متامفتامین یا شیشه) و زنش در مورد همین شغلی که والتر اختیار کرده.زنش میگه
دیگه نمی خوام بشنوم که بگی من به خاطر شما اینکار رو کردم.والتر میگه:
I did it for me.I liked it.I was good at it.And I was really…I was alive.
پ.ن:بازی دورتموند و بایرن مونیخ صرفا یک فوتبال ساده نیست،نبرد میان خیر(دورتموند-پرولتاریای مظلوم) و شر(بایرن مونیخ-بورژوازی حریص) است.آرین روبن یک چاقال است و میختاریان یک نجیب زاده.
اخیرا غالبا اوقات
فراغتم در اتاقم رو به صورت افقی و یا در حال لمباندن و فیلم و سری دیدن سپری می
کنم،بعضا سنت شکنی کرده مثل امروز که اندیشه پویا رو ورداشتم یه نیگاهی انداختم.یه
بخش داشت راجع به شبکه های اجتماعی و فیس بوک و اینا که جالب بود.یه نقل قول بود
از یه کتاب به اسم "تنها در جمع" نوشته یارویی به نام "شری
ترکل" از روان شناسان سایبری(وات د هل) که بسیار به جا گفته طرف انصافا:
<باید "تنها" باشیم تا بتوانیم بدون مزاحمت بر صفحه ی کامپیوتر و یا
موبایل خود متمرکز شویم.در این شرایط جدید،فضاهای عمومی مانند پارک ها و کافه ها و
فرودگاهها دیگر فضاهایی برای مراودات اجتماعی نیستند بلکه یک مکان گردآوری اجتماعی
هستند،مردم کنار هم می نشینند،اما با هم گفت و گو نمی کنند،افسار هریک از آنها به
موبایل و یا تبلتی متصل است که آنها را به افراد و مکان های دیگر مرتبط می کند.>
توضیح بیشتری لازم نیست.فقط اگر به هر دلیلی از مزخرفاتی مثل وایبر و اینستاگرام و
فیسبوک استفاده می کنید،مراقب باشید یکی بغل دستتون نشست حس کنه کنارش یک آدمیزاد
نشسته نه ای تی یا همچو چیزی.
بی ارتباط به مطالب بالا
یک مطلبی رو در مورد ملاله یوسف زی عرض کنم،این که این اروپاییا اومدن این رو
اینقدر بزرگ کردن تنها نشان از یک واقعیت سهمگین دارد و اون بیکاری مفرط این
جماعته که باعث شده کاملا مغز از کله شون عروج کنه.الان توی کشورهای در حال توسعه
کلی کار برای انجام دادن هست.میتونن برن توی خاورمیانه،آفریقا یا آمریکای لاتین مشغول
شن.مثلا میتونن نفری یه بطری آب معدنی
وردارند از دریای شمال یا دریای بالتیک پرش کنند بیارن توی دریاچه ارومیه یا هامون
خالی کنند.کلیم هیجان داره.چه چالشی بزرگ تر از این که یه دریاچه خشک رو پر کنی؟
ببنید من هم الان سوار اتوبوس شم برم توی کوهستان های پاکستان بچرخم شبه نظامیا
میان اول خودم رو پیاده می کنند بعد مغزم رو.فرضا همچین اتفاقی افتاد.باید جایزه
ساخاروف بگیرم؟باید صلح نوبل بگیرم؟باید توی مجمع عمومی سازمان ملل سخنرانی
کنم؟باید برم بشینم با رئیس جمهور آمریکا و زن و بچه ش گل بگم گل بشنفم؟مگه من
چی کار کردم؟صرفا مورد حمله قرار گرفتم.
تازه من کلی سنمه.اون 17 سالشه.اصولا یک آدم 17 ساله نباید مورد تقدیر قرار بگیره.چون
حالیش نیست چی کار می کنه.دختر هم باشه دیگه بدتر چون دخترا کلا از 12 تا 18 سالگی
به پریود مغزی دچارند.بله نتیجه می گیریم کسی که اینجا باید مورد تقدیر قرار بگیره
منم نه اون ملاله یوسف زی.توی 17 سالگی کتاب خاطراتم نوشته.من با این همه سال سن
بخوام کتاب خاطرات بنویسم با رو جلد و فهرست و تقدیم نامه و موخره جمعا 5 صفحه م نمیشه اونوقت ببینید این ابله با 17 سال سن چه نشر اکاذیبی کرده.
دیشب کنسرت کیتارو بودم.هرچند از لحاظ بودجه صدمات جبران ناپذیری بهم وارد شد ولی 15 سال پیش اینا که کودکی بیش نبودم و کیتارو گوش می کردم فکر نمی کردم یک روزی اجراش تو تهران رو ببینم.
کیتارو نغمه ی کسلی های بعد مدرسه بود به یمن شبکه یک و اینا به تعبیری سورئالیستی.(اگر فهمیدید این که گفتم یعنی چی عدد 1 رو به یک شماره دلخواه اس ام اس کنید و برنده یک سال اشتراک رایگان وبلاگ و دسترسی سریع به پیوندهای روزانه وبلاگ شوید.)

دیشب و امشب 4 اپیزود آخر برکینگ بد رو دیدم و والسلام.بیشتر از سرگرم کننده برای من تفکر برانگیز بود،اینکه آدمها علی رغم پیوندهای اسمی و رسمی چقدر میتونند از هم دور باشند و دور بشند،اینکه حصار دور آدمها و دنیای هر انسانی گنگ و نفوذناپذیره و ناخوانا،اونقدر که پیوندهای انسانی مثل روابط زناشویی،پدر و فرزندی،خانوادگی و دوستی میتونند تا حد صرفا کلماتی بی معنی و پوچ تنزل کنند.