این کنعانی کسکش گایید تیمو مردک بوزینه با اون دک و پوز تخمیش

هر موقع کسی رو اعدام می‌کنن باز میان یه سیرکی راه میندازن که اسمشو بگو و بریم جلوی اوین و مردم بی‌غیرت، البته خیلیاشون از اون جرثومه فساد علینژاد گرفته تا اون دلقک‌های میان‌رده‌ امثال اشکان خطیبی کار و کاسبیشون خون هست، توجه و ایمپرشنی که می‌گیرن وقتیه که یه آشوبی بشه یا یه خونی ریخته بشه. بعد اون موقعی که ما میگفتیم آقا نکنید، تشویق به خشونت و مامورکشی نکنید، اینارو میگیرن اعدام میکنن پسفردا که ماجرا بخوابه، زبونشون دراز بود. زبون امثال اینهارو باید برید.

ایران از لحاظ اجتماعی دچار فروپاشی شده، مردم رو جلوی مردم قرار دادن. دو دسته هم اینکار رو کردن، یکی حکومت و دیگری اصطلاحا اپوزیسیون، البته حیف لقب اپوزیسیون برا اینا، دلقکن. از جرثومه تا دماغ‌دراز و پیاده‌نظام توییتریشون. موسوی 88 حواسش بود که مردم رو جلوی مردم قرار نده، 30 خرداد هم که گفته بودن بیاین میزنیم فراخوان رو کنسل کرد. چون جون و خون مردم براش مهم بود. جرثومه ولی با خون و جون مردم لایک جمع میکنه و کاسبی میکنه.

سیزن 5 فارگو رو نشستم دیدم قسمت اولش رو، جالب بود. سیزن 3 کسشر بود 4 رو هم ندیدم. این شهر ما فیلمبرداری شده، هی میگردم ببینم لوکیشن آشنا میبینم یا نه.

این سریال sex education قسمت اول فصل آخرش رو شروع کردم ببینم که دچار حالت تهوع شدم، این سریال ترویج فساد و تباهی میکنه و آینده‌ی نزدیک جوامع غربی رو به تصویر میکشه که وقوع انتهای دنیا رو وعده می‌دهند، آنجا که مردان خود را شبیه زنان کنند و زنان خود را شبیه مردان کنند و مردان به مردان اکتفا کنند و زنان به زنان.

شب یکشنبه‌ای هست که شب آمدم دانشگاه و در آفیس، اتاقی واقع در نبش ساختمان که سراسر شیشه و نما دارد در دو طرف. بیرون سفید و برفی‌است، یعنی برف نمی‌آید، نشسته است از دیشب. سرد است و حدود منفی بیست درجه. دانشگاه سگ پر نمی‌زند و تنها خودم هستم. کمی که کار کردم، رفتم پایین و علفی روشن کردم. آمدم بالا و های شدم، فکرهای عمیق و زیاد و حل بسیاری از مسائل و اکنون آرامشی سراسر وجود من را فرا گرفته است و به Pergolesi Stabat Mater گوش می‌دهم. حالا دوباره میرم سر وقت Mad Men. عجب سریالی، عجب دیالوگ‌هایی. عجب سناریوهایی. عجب شخصیت‌هایی.

newest plans

اون قضیه این که خودم رو ممکنه بکشم کلا کنسله، خداوند این فرصت رو به ما داده که زندگی کنیم و تعالی کنیم و کشتن خود گناهی بزرگ در حق خود و پروردگار هست. علت بعدی هم اینه که تا کور بشه چشم بدخواهانم، میخوام خواری در چشمانشون باشم.

جدیدا خیلی علاقمند شدم که یک سفر بتونم برم عراق، مخصوصا نجف و کوفه. خسته شدم از این کلگری.

این یارو خاویر میلئی که آرژانتین رئیس‌جمهور شده رو من می‌شناسم. شیاطین زیادی در چشمانش که دریچه‌ای به روح هست میبینم، خدا به مردم اون کشور رحم کنه که نادانسته دجال رو آوردن به قدرت رسوندن.

از حدود سه ماه قبل "پورن" رو کاملا متوقف کردم. خودارضایی هم فقط دوبار جهت خالی نبودن عریضه. اون رو هم کلا متوقف میکنم. سکس هم که نداشتم، اینجا کلا تلاشی هم براش نمیکنم، اینجوریه که انگار همه‌چیز روی استندبایه. تاثیراتش اینه که حساسیت آدم میره بالا، با زن‌ها هم رفتار آدم بولدتر و اگرسیوتر میشه، جدی به این فکر میکنی که بری لنگای ملت رو بدی بالا. با خودارضایی و پورن خیلی انگیزه‌ای برای این کار نداری. آها، احساس تنهاییم هم بیشتر شده که خوبه. همین احساس تنهایی رانه میشه که بری اصطلاحا اپروچ کنی به زن‌ها، قبلش اساسا برای اپروچ هم انگیزه‌ای نداری. حالا شاید بهترین تصمیم نبوده در این عملا تبعیدی که درش قرار دارم ، ولی چون باید روحم رو تعالی بدم عملیش کردم. به جاش گاهی نماز میخونم، یبار گریه‌م هم گرفت موقع نماز خوندن. بستگی به مودم داره، از روی ترس و بهشت رفتن و این موارد نمیخونم طبعا، فقط گاهی کار دارم با خدا. اگه بهشت اون شکل رئالی که در قرآن توصیف شده رو داره من اصراری به بهشت رفتن هم ندارم اساسا، شیر و عسل و میوه دیگه یه روز دو روز، الی‌الابد باشه که کسخل آدم درمیره اون تو. خلاصه شبیه صادق قطب‌زاده شدم که می‌گفتن از طرفی انواع و اقسام الکل رو بلد بود، از اونطرف صدای نماز و گریه میومد از اتاقش.به نظر میاد ربطی هم ندارن به هم واقعا، مگر مسائلی باشه که ما هنوز نمیدونیم.

من به عنوان یک مرد حدود 32 سال در یک اتاق در خونه‌ی پدر مادرم زندگی کردم و مستقل نبودم. احساس میکنم حتی  به مرحله‌ای رسیده بودم که تصور استقلال برام از لحاظ روانی ترسناک شده بود. مخصوصا استقلال برای "مرد" مهمتره، مرد باید زندگی بچرخونه. اینجا آب‌بندیم کرد به نسبت. به خودت بیا مرد، داری چه غلطی می‌کنی؟ تغییر ایجاد کن، مرد باش.

با پدر مادرم حرف زدم، گفتم  برمی‌گردم یک مدت دیگه اگه اینجا سریع کار درست پیدا نکنم، روی جیب یا کار کسشر جنرال اینجا وانمیسم، میخوام تشکیل خانواده هم بدم. 3 سال هم ویزا دارم بعدش فوقش یه مدت میرم ببینم چه خبره دوباره برمی‌گردم. گفتم شما به من خونه بدین، ماشین بابا رو هم میخرم. انداخته یه گوشه استفاده نمیکنه. کار رو شما کاریتون نباشه، خودم درستش میکنم. خونه رو گفتن بهم میدن، قبل اینکه بیام کانادا و موندن رو بالا پایین می‌کردم هم گفته بودن که میدن. فقط بدیش اینه دو تا ورودی بغل خونه‌ی مامان بابامه. تو میخوای دیگه از زیر سلطه‌ی پدرت کامل بکنی، جایی بری که نتونه ببینتت. ولی باز بغل گوششی. حتی روشن خاموش شدن چراغ توی خونه‌ت رو میتونه ببینه. فروختن و جای دیگه گرفتن هم دردسره تو این رکود و  وضع تخمی مملکت. ماشین رو هم گفت نمیخواد پول بدی. قابل حدس بود ولی خوب ژست رو باید گرفت. میخوام "مردی" باشم که هیچ‌وقت نبودم. تصمیم بگیر مرد. ولی نمیدونم، تویی که خونه ماشین رو از بابات بگیری هنوزم مردی یا نه. احتمالا نیستی، ولی باید ژستش رو گرفت.

آدمه و تناقضاتش، هنوزم به همه‌ی گزینه‌های پیش رو فکر میکنم. خیلی بستگی به عواملی داره که حداقل بخشیشون از دست من خارجن و در کوتاه مدت مشخص میشن.

+ تراویس، سر جدت برو وردپرس یه وبلاگ بساز.

من یک مطالبی بگم در مورد پست قبل، البته خیلی هم مهم نیست ولی میگم. من دو سال قبل یکبار بلیط کنسل کردم برای کانادا. یکبار هم 4 ماه انداختم عقب تا فکر کنم و تصمیم بگیرم، نهایتا هم با فکر تجربه کردن اومدم نه مهاجرت. پست‌های دو سال قبلم گواه هستن. من یک آدمی بودم با یکسری علایق و یک سری فعالیت‌های پراکنده، حالا فرصتی شده بود که دو سال هم برم در یک کشور دیگه‌ای روی یک موضوعی کار کنم و "تجربه" کنم. اساسا زندگی به نظرم همین تجربه‌ست، عمیق کردن "تجربه‌ی زیسته". شنیدین میگن تا میتونی زندگی کن؟ همون. کارهای مختلف بکن، با آدمهای مختلف آشنا شو، دوست داشته باش، سفر کن و جاهای مختلف رو ببین، تلاش کن پیدا کنی تو چه چیزی خوبی و شکوفاش کن، حالا نشد هم نشد، مهم اون نگاه به مسیره، اصلا انسان به مسیر زنده‌ست و نه هدف. اصطلاحا از وقتت استفاده کن. داوود رشیدی یک چیزی برای سنگ مزارش نوشته بود: آمدم، دیدم، رفتم. تا میتونی ببین. همه‌ی اینا برا چی؟ برای تعالی. برای انسان شدن. کسی که نگاه دینی یا معنوی داره ممکنه این رو ترجمه کنه برای به خدا رسیدن. میگن خودشناسی مقدمه‌ی خداشناسیه؟ همون. ما همه یک ظرفیت وجودی‌ای داریم اول راه این دنیا، اینجا همه‌ی داستان اینه که چقدر تعالی کنیم. خلاصه اینکه سعی کنیم آدم بهتری باشیم، از خدا هم بخواهیم کمکون کنه که بتونیم آدم بهتری باشیم، متعالی‌ترین دعا همینه به نظر من.

خلاصه. من اومدم کانادا با انتظارات حداقلی و پیش‌بینی بدترین سناریوها. چند نفر در کامنت‌ها به یکسری مسائل شخصی اشاره کردن که معمولا راهکار کسیه که مطلقا توانایی فکر و تحلیل برای نقد کردن یا سوال پرسیدن نداره و سعی می‌کنه با ترور شخصیت کلیت مطلب رو بی‌اعتبار کنه، یا صرفا میاد فحش میده. مرگ مغزی متحرک. حرفایی مثل اینکه تو داری "خایه‌مالی" میکنی چون اونجا گهی نشدی یا جنم نداری به جایی برسی و در خونه‌ی شِرد زندگی میکنی و از این قبیل. ببینید در برخی موارد، یکسری تجارب شخصی منفی زندگی غرب برای شمای مهاجر خاورمیانه‌ای واقعا ممکنه روی قضاوتتون تاثیر بگذاره، خوداآگاه یا ناخودآگاه. یا سندروم استکهلم اصطلاحا. شخص من، دسامبر داره میشه دو سال که اینجام، این دو سال واقعا برای من خیلی بهتر پیش رفته از انتظارم. خونه‌ی خوب و همخونه‌های خوب (من یک نفرم، مشکلی با خونه‌ی شِرد ندارم تا وقتی که استیبل بشم)، ماه چهارم تونستم کار پراپرتی منیجمنت بگیرم، تابستونش دستیار ریسرچ گرفتم، آخر تابستون برای تزم فاند گرفتیم، دو تا اسکالرشیپ با مبلغ خوب بردم، یک سال کار مسئول فروش لوازم کوهنوردی گرفتم که ایران هم شاید کار مشابه رو به من نمیدادن به خاطر تجربه‌م از اون کار، همین ترم هم رسما یه دستیاری استاد استودیوی برنامه‌ریزی شهری رو زدن زیر بغلم، منی که اصلا پلنینگ نبوده رشته‌م و بیشتر برام شده فرصت یادگیری. الان هم اونقدری پول جمع کردم توی همین این 1 سال که میتونم سه سال اینجا باهاش پام رو بندازم رو پام. پس به من نگو جنم نداری، اونم تویی که شبیه سایه‌ میای وبلاگ یه آدم رندوم فحش مینویسی، به خودت تو آینه نگاه کن. اگر هم فرض، من دیدگاهم تحت تاثیر مسائل زندگی شخصیم تغییر کرده باشه، شما باز حرف رو نقد میکنی نه شخصیت رو. مخصوصا اگر دنبال چیزی یاد گرفتن باشی، اگر میخوای تا آخر عمرت همچنان خر بمونی که هیچ.

کار و اقامت خوب نگرانی داره و سنگ بزرگه اگر میخوای اینجا بمونی، کار هم همه‌جا سخته و مخصوصا توی رشته‌ی ما ایران و کانادا نداره. کم‌کم دارم فکر میکنم که شاید بلندمدت دلم بخواد کانادا بمونم اگر شرایط جور بود، ولی گفتم، از قبل اومدن هم فکرم این بود که اگر شرایط جور نشد بیام ایران و دفتر خودم رو راه بندازم. چون اینجا نمیتونم همچین کاری بکنم. ولی خوب قبلش بسیار سفر باید کرد. ولی هیچ‌کدوم اینا اساسا ارتباطی با دیدگاه سیاسی من نداره و تناقضات و نگرانی‌ها و بالا و پایین‌های شخصیمه که همه داریم در زندگی.

من جمهوری اسلامی رو صفر و یک نمیبینم. هیچ‌ آدمی رو هم صفر و یک نمیبینم. مثلا شخصیت و کاریزمای خمینی رو تحسین میکنم، از گوشه‌ی یک اتاق در تبعید طومار یک سلطنت رو در هم پیچید. ولی با ایده‌ی حکومت اسلامی مخالفم. جنبه‌هایی از انقلاب اسلامی رو تحسین میکنم، تلاش برای استقلال و آزادی و جستجوی معنویت. ولی در مجموع با ایده‌ی انقلاب مخالفم، ایده‌آل این بود که شاه اصلاحات می‌کرد و کار رو کامل میسپارد دست امثال امینی و بختیار و بازرگان و کنار میرفت.

خطرناک اینه که نفرت از جمهوری اسلامی آدم رو کور کنه. اونموقع نگاهش صفر و یک میشه، از اسلام بگیر تا انقلاب و افراد. من هم شاید در مقاطعی اینطور بودم، ولی یک سال اخیر چشمم رو باز کرد. آدم‌ها انگار از آرزوهاشون صحبت می‌کردن، یا وقتی می‌دیدن واقعیت رو نمی‌تونن تغییر بدن لغات رو تغییر می‌دادن. به اعتراضات و شورش کور می‌گفتن "انقلاب"، به 57 می‌گفتن "شورش". انگار برای کسی سوال هم ایجاد نمی‌شد آقا این "تنها راه خیابان" جز هزینه برای شما چی داشته و داره؟ "براندازی" دقیقا یعنی چی؟ فکر کنم توی ذهنشون اینه که می‌ریزیم بیت رهبری رو تسخیر می‌کنیم بعد جمهوری اسلامی دود میشه میره هوا و در لحظه ابرهای تیره کنار میرن و آفتاب دموکراسی و آزادی تابیدن می‌گیره. چطور فکر می‌کردین چهار تا دلقک بی‌مایه‌ از اونور دنیا میتونن تغییری داخل کشور ایجاد کنن که براشون یقه جر می‌دادین؟ چرا فکر می‌کنید "پهلوی تنها راه نجات"؟ اینکه تنها ویژگی مهمش تخم پدرش بودنه که اون رو شما هم دارین، چرا شما نه؟ بعد اینکه این سیرک انقلاب بازی و اینا توی توییتر تموم شد، افتادن به گدایی "تحریم سپاه" از دولت‌های خارجی تا بلکه بدون دستاورد نمونه این همه های و هوی. بعدش هم اون خبیث‌ترهاشون تعارف رو کنار گذاشتن و رسما افتادن به گدایی حمله‌ی نظامی به ایران از اسرائیل آدم‌کش و بقیه. یعنی ببینید دیگه نهایت اون چاه بی‌وطنی، خباثت و کثافتی که آدم میتونه توش فرو بره. مجاهدین خلق میدونید برای چی اینقدر منفورن و همین براندازها هم اصطلاحا گردنشون نمیگیرن؟ چون همدست دشمن خارجی شدن در تجاوز به ایران. توجیه‌شون هم عینا توجیه کسانی که گدایی زدن سر مار رو می‌کنن.

به نظرم وظیفه‌ی ما برای بهتر کردن زندگی و کشورمون مبارزه‌ی روزمره و شخصیه، همین که نظرها رو بشنویم و مستقل قضاوت کنیم، پای خودمون رو بگذاریم تو کفش کسی که 180 درجه مخالف ما فکر میکنه برای اینکه بهتر بفهمیم چرا اینطور فکر میکنه، و توی زندگی شخصیمون جوری باشیم که اعتقاد داریم، همین مبارزه‌ی مدنی حجاب مثلا. بقیه کمدی-تراژدی بود که البته چشم خیلی از آدمها رو به خیلی از مسائل باز کرد فکر می‌کنم، من تنها نیستم. در کل، با قبول کردن مسئولیت شخصی جامعه تغییر میکنه و در بلندمدت سیستم هم شروع به تغییر میکنه.

من راستش به بهشت و دوزخ اون جوری که توی قرآن توصیف شده اعتقاد ندارم، فکر میکنم تمثیله، بهشت و دوزخ در درون ماست، خود ما هستیم. اینکه چقدر میفهمیم، و سعی میکنیم بفهمیم، و سعی میکنیم بهتر باشیم، و آکبند نیایم بریم که این میشه:

«وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِّنَ الْجِنِّ وَالاْنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ یَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لاَّ یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ یَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِکَ کَالاَْنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ»؛ (به یقین گروه بسیارى از جنّ و انس را براى دوزخ آفریدیم؛ آنها دلها [عقلها] یى دارند که با آن [اندیشه نمى کنند، و] نمى فهمند؛ و چشمانى که با آن نمى بینند؛ و گوشهایى که با آن نمى شنوند؛ آنها همچون چهارپایانند؛ بلکه گمراهتر! اینان همان غافلانند [چون امکان هدایت دارند و بهره نمى گیرد]).

من از لحاظ فکری و مشخصا دیدگاه سیاسی طی یکسال اخیر دچار اصطلاحا "شیفت پارادایم" شدم، جوری که گاهی ترس برم می‌داره. انقلاب 57 دیگه به نظرم "نکبت‌بار" نمیاد، از جمهوری اسلامی و حتی شخص خامنه‌ای اونقدر که پیشتر بدم میومد بدم نمیاد، از اینکه از کشته شدن قاسم سلیمانی خوشحال بودم شرمگینم، سیاست‌های منطقه‌ای ایران و نگه داشتن عراق و سوریه و لبنان زیر نفوذ به نظرم برای امنیت ملی کشور ایران کار عاقلانه‌ای میاد، و ازینکه ایران تنها کشوریه که بدون ترس از قدرت‌های غربی و بدون لکنت از فلسطین حمایت میکنه حس خوبی دارم. همین استقلال رای و جلوی زورگو ایستادن به نظرم از ارزش‌های انقلاب 57 بود که نسبتا محقق هم شد. فکر می‌کردم تقابل "ما" به عنوان مردم عادی مخالف حکومت و جمهوری اسلامی تقابل خیر و شره، تا بعد دیدم نه خیر، اصطلاحا سرکوب‌شده خودش داره حداقل در فکر  به سرکوبگر تبدیل میشه. در تقابل کسی که به زور میخواد سر اون یکی حجاب کنه و اون یکی هم عمامه‌ی اینو میپرونه من بی‌طرفم، از خوشبینانه جهالت و بدبینانه خباثت کسانی که برای باخت تیم ملی فوتبال و ضربه‌ی فنی شدن کشتی‌گیر کشورشون جشن میگیرن یا از اینکه ورزشکار اوکراینی دست ورزشکار ایرانی رو پس میزنه خوشحال میشن من دچار حالت تهوع میشم، مچ بند مشکی بستن، سرود ملی نخوندن، کنفرانس خبری یارو اومد گفت خداوند رنگین کمان، بازم بعد باختشون ریختم خوشحالی کردن. بخت اونا که نه، باخت تیم ملی کشورشون. تو چیکار کردی جز توی توییتر مزخرف نوشتن و هشتگ زدن؟کسی که مدام کاسه‌ی گدایی جلوی همین کشورهای خارجی‌ای میگیره که خودشون مدام استانداردهای دوگانه دارن حال من رو به هم میزنه. فقط امیدوارم که جمهوری اسلامی سر عقل بیاد و برای بقای این مملکت هم که شده یک سری اصلاحات سیستماتیک اجتماعی و سیاسی ایجاد کنه و در عین این که استقلال خودش رو هم در سیاست خارجی حفظ میکنه رابطه‌ش رو با غرب بر مبنای منافع ملی و نه ایدئولوژی لجوجانه تنظیم کنه. به نظرم در آینده‌ی شاید میان مدت همه‌ی این اتفاقات هم خواهد افتاد.