هرچند برای یک بازهی کوتاهمدت، ولی به نظر خودم خوششانس بودم که این کار دکاتلون رو گرفتم. یعنی گاهی فکر میکنم جا داشت یه پولی هم میدادم میومدم چندماه این همه چیزی که یاد گرفتم رو یاد میگرفتم یا با مردم لاس میزدم. کار رو هم همخونهی ایرانیم بهم گفت، که رفته بود و گفت زده بودن نیرو میخواهیم، من اینجوری نبود که در به در دنبال کار باشم، یه فاندی بالاخره گرفته بودیم و کار پراپرتی منیجمنتم رو هم داشتم ولی چون وقتشو داشتم گاهی یه چکی میکردم کارهای پاره وقت رو. اساسا با فروشگاه دکاتلون هم به واسطهی همین همخونهم آشنا شدم و بار اول رفتم یکسری کفش و راکت و این چیزا خریدم. پارسال که همخونهی قبلی ایرانیم رفت و دنبال همخونهی جدید میگشتیم، من اینجوری بودم که ترجیحم دوباره ایرانی بود، به نظرم ترکیب مناسبی میومد دو ایرانی یه غیرایرانی. به نفر جدید اوکی دادم و بعدش باز چند تا پیام گرفتم که به فکر فرو بردنم، یکی یه دختر ایرانی و یکی یه دختر فرانسوی. ولی گفتم مرد پرنسیپ داشته باش، بهشون گفتم من آلردی به یکی اوکی دادم کنسل کرد خبر میدم، با اینکه هیچ قرارداد یا پرداختی هم در کار نبود و میشد بزنم زیرش. همخونهم یه اخلاقای تیپیکال مبتذلی داره، مثلا میری میبینی پشت میز لنگاشو دراز کرده داره کلیپ فحاشی توی اینستاگرام میبینه شبیه کفتار میخنده. یا یگبار با ژست کنفوسیوس برگشت گفت قبول داری قرآن کسشره؟ اونجا داشتم فکر میکردم عجب غلطی کردم دختر فرانسوی رو رد کردم برای این کمعقل. ولی بعدترش فکر کردم، اگه همین رو نگرفته بودم هیچوقت پام به دکاتلون باز نمیشد و این همه تجربهی جالب برام پیش نمیومد. البته آدم هیچموقع نمیدونه اگه اون یکی کار رو کرده بود چه اتفاقایی میفتاد، چه بسای اتفاقای جالبتری پیش میومد. اما، احساس میکنم که همیشه باید طبق اون پرنسیپ جلو رفت و من کار درستی کردم. چون کارما. از این به بعد هم همیشه سعی کنم پرنسیپ رو رعایت کنم در همهی جوانب زندگیم.
یه فرم آنلاینی پر کردم برای اپلای دکاتلون و یک رزومهی یک صفحهای هم درست کردم که آره من اصلا از بچگی نافم رو با ورزش و کوهنوری و اینا بریدن و نه تنها این بلکه سابقهی کار فروش هم دارم در ایران در جینوست و دیدم به یک مورد خالی بندی بسنده نکنم و فروشگاه زنجیرهای شهروند رو هم اضافه کردم. میدونید خوب راستیآزماییش برای اونها کار دشواریه و مبنا رو میگذارن روی صداقت (این موارد اون داستان پرینسپ و اینا کنسله، اینجا داستان بخور تا خورده نشی و اینا مطرحه و من بعد هم همین خواهد بود). هفته بعدش خونه پشت لپتاپ بودم که موبایلم زنگ زد و سلام و علیک و اسپنسر هستم از دکاتلون و رزومهت جالب بود و وقت داری چند تا سوال بپرسم که گفتم در خدمتم و آخرشم گفت جمعه بیا مصاحبه حضوری. شب قبلش رفتم سوال جوابهای تیپیکال مصاحبه کار فروش رو دیدم توی یوتوب و یادداشت کردم و تمرین. فرداش رفتم مصاحبه 90 درصد سوالا که همونا بود، خوب از خودت بگو، چرا این شغل رو اپلای کردی، رابطهت با ورزش چیه، سابقه کار فروش داری، یه مشتری بیاد عصبانی باشه چجوری باهاش برخورد میکنی، الی آخر. یعنی وسط سوال من جواب رو آماده داشتم بکوبونم توی صورتش. یکی دو جا هم سوالش تموم شد چند ثانیه مکث کردم فکورانه خیر شدم به افق مثلا سوال چالشیای بود من دارم فکر میکنم، بعد جوابو کوبوندم تو صورتش گل از گلش شکفت گفتن دقیقا همینطوره. رمز کار اینه جوابایی بدی که طرف میخواد بشنوه. گفت ورزش چی میکنی؟ جز کوهنوردی و فلان اسکی رو هم گفتم. گفت چه جالب کجا اسکی کردی راکی؟ گفتم نه یکبار پیست پارک المپیک توی شهر. حالا یبار با همخونه قبلیم و دوست دختر فیلیپینش رفته بودیم تویوب بازی.
یکسری تک تصمیمهای ریز میتونن باعث اتفاقهای مهمی توی زندگی آدم بشن. مثلا من گاهی فکر میکنم، اگه همخونهی ایرانی الانم رو نگرفته بودیم من کلا پام به دکاتلون باز نمیشد (اینکه الان دارن میندازنم بیرون مسالهی ثانویه و از ارزشهای گشوده شدن پام به اونجا و این تجربهای که داشتم کم نمیکنه)، چون اساسا اون اولین بار با دکاتلون من رو آشنا کرد و آگهی کار رو هم اون بهم گفت که همچین چیزی زده بودن. حالا بعضی زمانها هست که به من این فکر میکنم که عجب خبطی کردم به اون دختر ایرانی یا دختر فرانسوی که برای اتاق ابراز تمایل کرده بودن از روی پرنسیپ گفتم نه من قبلا قول اتاق رو به نفر دیگهای دادم که زودتر از شما ابراز تمایل کرد و یک پسر ایرانی گرفتم، مخصوصا در بعضی لحظههای خاص مثل اون دفعهای که در حالیکه لنگش رو روی صندلی دراز کرده بود و در حالیکه سرش توی گوشی بود برگشت با یک لحن کنفوسیوس واری بهم گفت "قبول داری اسلام کلا کسشعره؟". در این زمانها من بعد اینکه به اون عجب غلطی کردم فکر میکنم به گزارهی اول هم فکر میکنم، که نکنه واقعا در هر پیشامدی حکمتی نهفته است و در هر حال مثبته که اون پرنسیپ رو حفظ کرد.
اون یکی دو هفتهی اول که تازه رفته بودم یکبار یه دختر زیبای کانادایی اومد گفت یه شلوار ساپورت طوری رو میخواد که تنها سایز موجودش پای مانکنه. منم گفتم بسمالله، بریم که شلوار رو از پای مانکن دربیاریم و تقدیم ایشون کنیم. این اومد وایساد تماشا منم افتادم به جون مانکن، حالا این شلوارم سایزش اکسترا اسمال مگه در میومد. اول اومدم خیلی کلاسیک شلوارو از کمر بگیرم بکشم پایین در محدوده باسن گیر کرد دیگه پایینتر نیومد. یه کم اومدم زور رو چاشنی کار کنم دیدم حالا جر میخوره بیا و درستش کن. بعد یه کم فکر کردم لنگ مانکن رو گرفتم برعکس گذاشتمش زمین دوباره شروع کردم کشیدن، انگار حالا فرقی میکنه از کدوم سمت بکشی. حالا این دختره هم وایساده بود خیلی معذب در سکوت تماشا، منم کمکم داشتم سرخ میشدم و از صورتم عرق میریخت. اون تلاش آخرم که دیگه سوپرمذبوحانه بود یه دست انداختم لای پای مانکن شروع کردم تو هوا شلوارو کشیدن، خوشحالم جز اون یک نفر کسی دیگهای نبود ببینه اون صحنه رو. اینجا به دختره گفتم یه لحظه من الان برمیگردم، رفتم دنبال فلوریان گفتم دستم به دامنت بیا سر جدت یه شلواره از لنگ این مانکن بکشیم بیرون برای مشتری آبرو حیثیتم رفت. هیچی اومد دوتایی به کم بکش بکش کردیم آخر سر دراومد. منم خیس عرق پیروزمندانه شلوار رو تقدیم طرف کردم اونم یه لبخند معذب زیبایی زد تشکر کرد رفت.
یک آخر هفتهی شلوغی بود یکبار، دیدم یه مردی مستاصل طور اومد بهم گفت دستمال از کجا میتونم پیدا کنم؟ یک جایی رو میخوایم پاک کنیم. اول دستگیرم نشد چی میگه، بعد فهمیدم که میگه خانمم بالا آورده روی زمین، دستمال رو برای پاک کردن اون میخواد. بعد خانمش هم اومد خیلی پریشون مرتب میگفت ببخشید ببخشید. گفتم بابا شما غمتون نباشه، فقط بگین کجاست ما ردیفش میکنیم. با یک حالت قدردانی و شرمندگیای رفتن. دلم براشون سوخت، مخصوصا برای خانمه. بعد فکر کردم کاش بهشون یه آبی چیزی تعارف میکردم. توی گروه چت فروشگاه نوشتم "مشتری توی دوچرخهسواری بالا آورده"، کاپیتان زنگ زد نظافت مال اومدن رفع و رجوعش کردن نهایتا. بعدش که فکر میکردم به نظرم اومد شاید یه کم هم قضیه فرهنگی یا شخصی باشه، خیلی موارد شاید طرف اصلا به روی خودش نیاره و سریع از محل وقوع حادثه دور بشه جای اینکه مسئولیت شخصی احساس کنه.
یک آقای ایرانی هست، زیاد میاد معمولا آخر هفتهها. یه دختر کوچکی هم داره که معمولا داره برا خودش دوچرخه یا اسکیت تست میکنه. با هم یه معاشرتی میکنیم هر دفعه که میاد، به من میگه دانشجوی خط امام. همینجوریا، نه که مثلا فک کنه بسیجیای چیزی هستم. یه کم ایرانی تیپیکال دور از وطنه، ازینا که پارسال فکر میکردن داره انقلاب میشه. دفعه آخر ازم پرسید این کنسرتا رو رفتی دیگه؟ معین و ابی. یجوری پرسید انگار پیشفرضش این بود منطقا هر کی ایرانیه اینجا باید کنسرت ابی و معین رو بره. گفت من انقدر رفتم دیگه برام تکراری شده. گفتم نه والا من نرفتم، خیلی علاقهای بهشون ندارم. باید اضافه میکردم تنها کسی که اگه بیاد حاضرم پاشم برم کنسرتش تتلوئه تا یه کم ذهنیتش باز بشه. کلا نسبت به هموطنها حس دوگانه دارم. شک دارم به رو خودم بیارم یا نه. یه مرد ایرانیای رو یک شبی با علی بودیم بیرون مکدونالد دیدیم یه گپی باهاش زدیم، میگفت اینجا رابطهی ایرانی با ایرانی عشق و نفرته.
یه پسری اومده بود یکی دو هفته پیش کفش میخواست بگیره. میگفت یه کفش میخوام برای کار، روزی 7 8 ساعت راه میرم راحت باشه. قیافه و رنگ پوستش خاورمیانهای میخورد، بدن ورزشکاریای داشت و خیلی هم خوشرو بود، دست و پا شکسته انگلیسی حرف میزد و میخندید. بهش گفتم کجایی هستی؟ گفت اصالتا فلسطین، ولی ابوظبی به دنیا اومدم. گفت تو کجایی هستی؟ گفتم ایران. گل از گلش شکفت و گفت ماشاالله! اومده بود کانادا ارشد بخونه، میگفت از ماه دیگه هم کلاسای زبانم شروع میشه. ازش پرسیدم اینجا رو بیشتر دوست داری یا ابوظبی؟ گفت حبیبی معلومه ابوظبی، اینجا اصلا آدم نمیبینی! پاسپورت بگیرم فاک آف کانادا! گفتم امارات ایرانی هم زیاده، گفت آره حبیبی تو ماچ فارسی! آخرش گفت برم یکی دو جا دیگه هم کفش ببینم تا تصمیم بگیرم. توی ذهنم مونده که چقدر خوشبرخورد بود و مدام لبخند داشت.
دو تا پسر فرانسوی سی و خردهای چهل ساله اومده بودن کفش کوه بگیرن. داشتن میرفتن پاتاگونیا، جنوب شیلی و آرژانتین. گفتم پاتاگونیای شیلی میرین یا پاتاگونیای آرژانتین؟ گفتن هردو، میریم کلمبیا یه ون میخریم ازونجا میندازیم میریم پایین. یه کفش ترکینگ ضدآب سبک بهشون پیشنهاد دادم که تخفیف خورده بود. گویا بارون زیاد میاد اونجا. گفتن تو کجایی هستی؟ گفتم ایران. گفتن کدوم شهر؟ گفتم پایتخت گهگرفته، تهران. خندیدن. 2017 سفر کرده بودن، بیشتر شهرهای توریستی رو رفته بودن. شیراز و اصفهان رو بیشتر از بقیه پسندیده بودن. نمیدونم صرفا رفیق بودن یا رابطهی عمیقتری داشتن. معمولا تو فرهنگ ما دو تا پسر مدام با هم اینور اونور میرن رواله، فرهنگ غربی خیلی کمتر رواله و غالبا تو کار همدیگه هستن. من با علی که کار پراپرتی منیجمنت میکردم یباری با ماشین رفتیم یکی از خونهها، یه زن میانسال کانادایی که خودش یکی از مستاجرها بود رو گذاشته بود کنار کاستیو (اسطورهی ونزوئلایی) مدیریت کنه خونه رو، اجاره و اینها جمع کنه. من بیرون وایساده بودم، ازش سیگار گرفتم وایسادیم گپ زدن. گفت شما دو تا چیزه، با هم چیزین؟ با همین؟ گفتم نه به خدا ما گی نیستیم.
یه زوج دور و ور ۷۰ ساله داشتن کفشها رو نگاه میکردن، یک مرد حدود ۴۰ ساله هم همراهشون بود که فکر میکنم پسرشون بود، کنار موهاش سفید شده بود. روی نیمکت نشسته بود و با خودش با حرارت حرف میزد. یک چیزی شبیه آلبوم یا کتاب تصویری هم دستش بود. اول فکر کردم داره تلفن صحبت میکنه، بعد دیدم نه با خودشه. نمیدونم چی شد باباش اومد یه چیزی با نیمچه پرخاش گفت رفت. این ولی خیلی به جاییش نبود، همچنان با خودش در حال مکالمه بود. دو سه تا تیکه خرده کاغذ از رو زمین برداشت و انگار دونه دونه براشون اسم گذاشت و وارد مکالمهشون کرد، این تیمه، این مک، این پیت. باباش دوباره پیداش شد، دیدم اومد وایساد یه دستی به سر پسر کشید.
خواب دیدم زمستان است و در یک فضای باز، جایی ایستادهام. کنارم انگار دو تا تیر و تختهی چوبی بود. از دور دیدم یه گرگ سفید در حالی که بهم خیره شده داره به سرعت سمتم میاد. فهمیدم به زودی کارم تمومه، با گامهای سریع و مصمم انگار فقط داشت میومد که کار من رو بسازه. یه نگاهی به تیر و تخته انداختم ببینم میشه پناهی ازش درآورد یا نه، که دیدم نه، فایدهای نداره. پس فقط وایسادم تا بیاد، کاملا بیدفاع و تسلیم محض، منتظر.
من خیلی به خاطر وضعیت ایران و از سختی کشیدن این مردم ناراحتم. درسته که باید به خود رجوع کنیم که بفهمیم چی شد اینجوری شد، ولی به نظرم اینقدر مردم بدی نیستیم که این وضع حقمون باشه. از خدا میخوام که زودتر یه روزی بیاد که لبخند روی لبای این مردم باشه، از اون کارگر معدن تا بقال سرکوچه تا پدر و مادر و خانواده و دوستای خودم خوشحال باشن از زندگی توی ایران.
البته من یک نکتهی دیگه رو هم اضافه کنم. یک سال اخیر به من آموخت چقدر انسان گاو و کمعقل در دور و اطراف ما زیاده. اینها به خاطر شعور پایین شایستهی بدترینها هستن که سرشون بیاد. اساسا حضور من در توییتر باعث شد هر آدم جدیدی که میاد سمتم، مثلا شما فرض کن یک ایرانیای سر کار میاد سمتم ازم سوال میپرسه، به خودم بگم ببین همین ممکنه یکی از اینا باشه که توی سوشیال مدیا کامنت میگذارن "پهلوی تنها امید ملت"، یا مثلا تاجزاده یک صحبتی میکنه کوت میکنن که "اصلاحطلب اصولگرا دیگه تمومه ماجرا"، یا هر هفته اینجا تو کانادا برای خودشون میرن تظاهرات با شعار "تا آخر ایستادهایم".
انسانه و تناقضاتش دیگه، چه کنیم.
بلاگاسکای قفلی زده روی تراویس و پستهاش رو پاک میکنه، حالا هم وبلاگش رو بستن :)) ستون تراویس، برین تو بلاگاسکای و برو وردپرس.
یه پیرزنی این نزدیکیای ما هست من خیلی تو ایستگاه اتوبوس نزدیک خونه میبینمش. از این مدلهاست که اینقدر پیرن که دیگه حقیقتا روی فرم نیستن، شیرین 85 90 رو داره. خیلی اوقات که میرم خرید اون رو هم میبینم که داره میره خرید یا میاد. دفعهی اول توی اتوبوس نمیدونم چی شد سر صحبت باز شد، ازم پرسید کجایی هستی؟ گفتم سمت جنوب روسیه، آبخازیا. نمیدونم چه مرضی توم افتاده بود سرکار بگذارم بنده خدا رو. اون اولها گاهی ملت رو سر کار میگذاشتم، یا حوصله نداشتم بگم ایران.
اون دو سه ماه اولی که اومده بودم یکبار با همخونهم پاشدیم رفتیم کلاب ببینیم چه خبره. من رفتم گوگل کردم، نوشته بود ساعت 9 باز میشه. راس 9 دم در کلاب بودیم، شبیه این مهمونا که 1 ساعت قبل اینکه صاحبخونه شروع کنه آماده شدن زنگ خونه طرف رو میزنن. هیچی نفری 10 دلار دادیم رفتیم تو، اغراق نمیکنم، یک نفر هم تو نبود جز ما. یه فضای تاریکی بود با یه استیج خالی و یه پلهای که میپیچید میرفت پایین. بیشتر شبیه صحنه جرم متروکه بود میزانسن. به دوستم (علی) گفتم حاجی بیا بریم ببینیم پولمون رو پس میده یا نه. رفتیم گفتیم ما نظرمون تغییر کرد، میشه پولمون رو پس بدین؟ یه دختره بود پشت دخل، گفت نه. بشینید حالا شلوغ میشه. دیگه ما هم دیدیم چارهای نداریم، رفتیم نشستیم چشم به انتظار. حدود سه ساعت بعدش، کم مونده بود علی رو جمعیت به حالت دراز روی دست رد کنن. من ولی 20 سالمم بود از رقصیدن و حرکت دادن خودم بدم میومد، چه برسه الان که یه چیزی حدود 15 سال از متوسط سن جمعیت بزرگتر بودم فک کنم. علی هم البته از لحاظ سنی در وضعیت مشابه من به سر میبرد، ولی کلا صحبتش این بود "بابا حالا که اومدیم خوش بگذرون". من فقط هر نیم ساعت یبار میرفتم از در پشتی تو یه حیاط شکلی که سیگار بکشم، به یک کاری سرم گرم باشه حداقل. یه دختری بود که خیلی خوشگل هم بود انصافا. تنها وایساده بود. بهش سیگار دادم، صحبت شد گفت کجایی هستی، گفتم نروژی. فک کنم باورش شد. بهش گفتم رفتیم تو اگه پایه باشی با هم برقصیم. انگار دارم قرارداد شفاهی نشر کتاب مثلا باهاش میبندم. گفت باشه. بعد یکی از دوستاش اومد دنبالش رفتن تو، من تا اومدم بجنبم به خودم برم دنبالش تا مفاد توافق رو پیگیری کنم دیدم توی سیاهی گم و گور شده.
حدود ساعت 2:30 بعد از نصف شب در حالی که تک تک سلولهای بدنم داشتن شیون میکشیدن که ما رو به تخت برسون، تو ماشین یه دختر مکزیکی 20 21 سالهی دو برابر مجموع هیکل من و علی بودیم به سمت خونهشون. از تو کلاب تور کرده بود دوستم. یه خونه تیمی مانندی بود، یه سری پک و پارهی سنین اوایل دههی 20 ول بودن کف زمین و مبل. ما هم شبیه عیددیدنی رفتیم نشستیم یه گوشهای، کسی هم نگفت اینا از کجا پیداشون شد بس که طویله و بی در و پیکر بود خونه. باز من به عنوان راه فرار، رفتم بیرون سیگار بکشم، سه چهار تا از اون گنگ خونه هم وایساده بودن. حالا دما هم مثلا منفی بیست. یکیشون پرسید کجایی هستی، گفتم نروژی. گفت جدی؟ من هلندیم. دیدم بد هچلی افتادم. یه کم پته مته کرد گفت نمیخوام ریسیست باشم، ولی خیلی شبیه نروژیها نیستی. منم دیدم راست میگه زبون بسته، آخه نروژ الدنگ با این سیس؟ بیشتر ازینکه احساس ناامنی بکنم بابت گفتن اینکه ایرانیم، واقعا یه مرض بیعلتی برای سرکار گذاشتن بود. وگرنه مشکلی با گفتن اینکه ایرانیم ندارم. سرکار مشتریها زیاد ازم میپرسن کجایی هستی. دو مورد مرد کانادایی مسن گفتن ما از ایرانیها که میپرسیم کجایی هستین میگن پرشین، نمیگن ایران. گفتم بیخود میگن. پرشین قوم و زبانه، اسم کشور ایرانه. اونا احتمالا از قضاوت شما میترسن که نمیگن ایران، برای من خیلی مهم نیست. فقط یکی دوجا بود که یه کم احساس بدی پیدا کردم از برخورد خارجیها. یکی یه مرد نسبتا مسنی بود، گفت فرانسوی هستی؟ گفتم نه ایران. یه کم لحنش برگشت، گفت اوه. احتمالا اینجا رو خیلی دوست داری. باید خیلی دوست داشته باشی اینجا رو. تو بحبوحهی شلوغیهای ایران هم بود. اونجا ناراحت شدم. باید مثلا میگفتم هی جای بدی نیست، طبیعت خوبی داره. خیلی شهر نیست ولی. کلمبیا یا پاراگوئه رو ندید ترجیح میدم. ولی چیزی نگفتم.
خلاصه اون خانم. بعد اون دفعه توی اتوبوس دیگه با هم سلام و علیک میکنیم وقتی میبینیم هم رو. فقط خوشبختانه حافظهش نسبت به اهل آبخازیا بودن من ریست شد. دفعههای بعدی که پرسید کجایی هستی گفتم ایران. خودش پدر و مادرش از لیورپول اومدن کانادا، نمیدونم 80 90 سال پیش لابد. یه بار پرسید چیکار میکنی؟ گفتم دانشگاه میرم یه کار ریتیل هم دارم آخر هفتهها. گفت اوه، پس زندگی نداری. دفعهی بعدی هم همین مکالمه تکرار شد، دوباره تاکید کرد که زندگی نداری. گفتم نمیدونم والا بستگی به تعریفت داره. یه سری تکون داد گفت آره اینم هست. خلاصه اینم وضع ماست، یه خانم ۹۰ ساله اینجا قفلی زده روی من و تاکید که "you don't have a life".
من ایدهم این بود که بیشتر چیزایی که اینجا مینویسم رو تو کانالم هم بگذارم، حالا اگه هم اینجا رو میبینید هم کانالم رو ممکنه خیلی چیزا تکراری باشه که پوزش میخوام. اگه پیشنهادی دارین بدین.
ضمنا، تراویس کجایی؟
من یه کانال تلگرام درست کردم که گاهی نوشتههای کوتاه، موسیقی، لینک یا همچه چیزهایی درش میگذارم. شاید بعضی پستهای وبلاگم رو هم گذاشتم. آدرسش این هست: https://t.me/DomesticatedStrawberries
تراویس اگر اینجا رو میخونی جواب بده، هرکسی ارزش ادبی و هنری وبلاگ تو رو متوجه نمیشه و من معتقدم که تو مارسل پروست یا همینگویای هستی برای خودت. امیدوارم نمرده باشی و به نوشتن برگردی.
یه عصری گفت با هم از دانشگاه بریم کوله لپتاپ بگیره. منم فکر کنم یه چیزی میخواستم بگیرم. رفتیم پیاده از دانشگاه به چهارراه ولیعصر و به بالا. یه کوله گرفت عین مال من. روی پلهبرقی وایساده بودیم گفت فلان چیز رو برات میفرستم، گفتم شماره من رو که نداری؟ گفت نه. گفتم خوب اینه.
چهار پنچ نفری قرار بود بریم سینما سپیده غروب از دانشگاه، دو سه ساعتی وقت داشتیم. من یه وقتی داشتم از کلینیک 16 آذر، یادم نمیاد چی بود دقیقا. گفتم من وقت کلینیک دارم، میرم و برمیگردم تا شما اینجایین. بعد چند لحظه مکث یکدفعه گفت من هم باهاش میرم، احساس میکنم همه جا خوردن. با هم رفتیم کلینیک، نشست منتظر تا من برم داخل و برگردم. کارم که تموم شد از راهرو پیچیدم سمت ورودی و با دیدنش قلبم گرم شد، مشکی پوشیده بود یادمه که بهش خیلی میاومد، بوتهای بلند و شال مشکی که موهای روشنش رو ریخته بود بیرون از زیرش. روی صندلی نشستیم تو حیاط رودکی و کلینیک که یادم نمیاد چی شد حرف به این کشید که من بهش گفتم من خوب نیستم، گفت تو خیلی خوبی.
اون آخرین بارهایی که دانشگاه بودیم، فکر کنم بزرگداشت یکی از استادامون بود تو سالن هنرهای زیبا. تموم که شد شب شده بود دیگه، با دو تا از پسرا نشسته بودیم روی نیمکتای وسط حیاط اصلی. دیدمش که تنها داره میره، گمونم یه مکثی کرد که بیاد سمت ما، ولی منصرف شد و رفت. یه کم شب دلگیری بود کلا. اومدم سمت مترو که بیام خونه، دیدم پیام داده "من دلم نمیخواد برم خونه، کجایی؟" اومدم حین از پلهبرقی پایین رفتن جواب بدم که دیدم پایین پلهها وایساده. رفتیم تو حیاط رودکی نشستیم و سیگار کشیدیم. یکسری از بچهها رفته بودن یه کافهای، نمیدونم چی شد که رفتیم اونجا. من که حوصلهی جمع نداشتم، اومدیم بیرون. گفت تا متروی هفتتیر باهام میای؟ گفتم بریم.
اون زندگی و شور بود و من سکوت و خستگی. من از یک دنیا بودم و اون از دنیای دیگهای.
من به قصد مهاجرت دائمی تا آخر عمر نیومدم کانادا، هنوزم نظرم همونه. چند روز پیشم یه صحبتی با مامانم میکردم که فلان آپارتمان رو بفروشین یه زمینی بگیریم من اگه برگشتم باهاش کار کنم. نمیدونم با مدرک ریسرچ طراحی اینجا کار درست و حسابی میتونم پیدا کنم یا نه. برای اقامت فکر کنم مجبورم پیدا کنم. دیروز پریروز با مامان بابام صحبت میکردم بابام اینجوری بود که حتما اقامت رو بگیر. فکر کنم ایران برگشتن کنسله تا قبل اینکه اینجا (اگر بشه) اقامت بگیرم، حداقل 2 3 سال دیگه. توی ذهنم بود شاید سفری برم توی این یکی دو سال، که خوب منتفیه. کاری ندارم. اگرم اینجا اقامتی نتونستم دربیارم جدی دارم فکر میکنم برم خودم رو بندازم توی خلیج مکزیک که دیگه ایران برگشتن به شکل ابدی منتفی میشه. گیری افتادیم توی این زندگی انصافا.
من مامانم رو خیلی دوست دارم. به نظرم خیلی آدم خوبیه و ندیدم تا حالا کسی رو ناراحت کنه و قطعا جاش در بهشت هست. اینقدر آدم خوبیه و بهش سمپاتی دارم که بچه بودم توی مدرسه وقتی اتفاق بدی برای خودم میفتاد به جای اینکه دلم برای خودم بسوزه برای مامانم میسوخت، منطق عجیبیه ولی احساسم این بود. مثلا دبستان بیشتر بچهها از مدرسه غذا میگرفتن من از خونه غذا میبردم، از این ظرف غذا آهنی مستطیلی زشتا بود میبردم میدادم آشپزخونه گرم کنن یارو یادمه صاف مینداخت رو شعله زیاد آتیش این غذای منم میسوخت. یبار زیاد سوخت معلممون که یک خانمی بود اومد دید گفت غذای این بچه رو چرا اینجوری کردین. اونجا یادمه دلم خیلی برا مامانم سوخت، گفتم بیچاره غذا درست کرده داده من آوردم اینا سوزوندن. اون روز خانم معلممون از غذای مدرسه بهم داد یادمه، الویه و نوشابه زرد بود.
گاهی آدم به زندگی بقیه نگاه میکنه و میبینه زندگیشون زیر و رو شده، ولی زندگی خودت انگار خیلی فرق نکرده. یعنی من خیلی اینجوریم. یه چیزی هست اسمش رو میگذارم تغییرات منفعلانه. یعنی نسبتا روتین زندگیت رو بری، ولی اتفاق هایی بیان توی مسیرت که زندگیت رو زیر رو رو کنن. یعنی تو خیلی عامل این تغییرات نیستی، برات اتفاق میفته، مفعولی به نوعی. حالا مخصوصا در مورد رابطه و ازدواج و اینها این تغییرات شدید خیلی بیشتر در مورد زنها صادقه تا مردها. یه دختری بود همکلاسی ارشدمون، صدیقه. این بچه شهرری و مشخصا از خانوادهی سنتی و سطح پایینی بود. خودش البته شورشی میزد. در به تخته خورد این اپلای (فرار) کرد رفت آمریکا 6 7 سال پیش، چند وقت پیش اتفاقی فیسبوکش رو دیدم شده "میس لورنس"، آلبوم عکسهای عروسیش که یه مرد آمریکایی خوشتیپ تو هوا از کمر بغلش کرده دارن لب میگیرن. یعنی توی کمتر از 10 سال، زندگی یجوری براش چرخیده که فک کنم توی خوابم نمیدیده. اما مردا که یکیش ما باشیم، شما اگر دنبال چرخش شدید توی زندگی هستین باید خودتون دست به کار بشین. بزنید به دل یک کاری، یا زانو بزنید جلوی فلان دختر. وگرنه اگه مرد منفعلی باشی با یه ریتم ثابت همینجور فقط میری جلو.
چهارشنبه 7 تیرماه. خواب دیدم آمریکا رو دیدم و قراره برم یونان و فرانسه. خوشحال بودم که لیست کشورهایی که دیدم داره پربار میشه، چون این روزا توی بیداری یکی از مهمترین دغدغههام اینه که زمان داره به سرعت میگذره و کلی جا هست که من هنوز ندیدم: اروپا، آمریکای لاتین، آفریقا، الی آخر. رفته بودم کاستاریکا، جزیرهی استوایی. دو تا جزیرهی خیلی کوچیک، چیزی شبیه دو تا تیکه زمین سبز بزرگ توی آسمون کشور معلق بودن، ارتفاع کم حدود 100 متری مثلا. هر کدوم هم درخت نیمهجونی روشون بود، توی خواب فکر میکردم لابد به خاطر ارتفاع اون بالا یه کم سردتره و درختا جون ندارن. ریشههاشونم از زیر پیدا بود. توضیحشم این بود که کاستاریکا یکسری آزمایشات نظامی یا همچین چیزی انجام داده و این دو تا تیکه زمین شوت شدن رفتن بالا و به خاطر جاذبه همینطور معلق موندن اون بالا (در حالیکه دقیقا به خاطر جاذبه نباید معلق میموندن ولی خوب توی خواب گاهی منطق برعکس میشه).