یک حد خیلی بالایی از کمال انسان و بزرگی روح اینه که آدم خودش در یک زمینهای بدبخت و بدون دستاورد باشه ولی وقتی دوست و آشنا در اون زمینه به دستاورد میرسن از صمیم قلب براشون خوشحال بشه. متاسفانه خیلی از ماها در ظاهر تظاهر به خوشحالی میکنیم ولی در باطن حسودی میکنیم و حسرت میخوریم. حسادت از بزرگترین رذالتهای بشری هست. انشالله خدا کمک بکنه همه روح بزرگ و عاری از سیاهی و پلشتی داشته باشیم و در این دنیا به مقام انسانیت برسیم.
توی بار یه دختری صندلی بغل من نشسته بود و داشت یک کتابی که دقیقا متوجه نشدم چیه میخوند. موهای کوتاه قشنگ و صورت ظریفی داشت. من با دو تا از دوستای ایرانیم بودم. احساس میکردم که حواسش کامل جمع کتاب نیست و بدش نمیاد گپی با ما بزنه، گاهی هم گوشیش رو چک میکرد. اساسا برای کسی که با کتاب میاد بار میشینه "کتاب" بهانهست، بیشتر هدف معاشرتهای اجتماعی احتمالیه. من با آبجوی اول کمابیش مست شده بودم، گفتم بذار آبجوی رو هم بگیرم بلکه زبونم باهاش بچرخه. دنبال بهانه برای شروع مکالمه بودم. اونم یه آبجو شبیه مال من گرفت، بارتندر یک نوشیدنی دیگه هم گذاشت جلوش که گویا یک ناشناس براش گرفته بود. بهش گفتم "آبجوی خوبیه". به نظرم جملاتی در این سطح بدیهی و ساده برای شروع مکالمه بد نیستن. خوب مست شده بودم. سریع چرخید گفت آره. احساس میکنم منتظر شروع مکالمه بود، چون بعد پرسید که به چه زبونی صحبت میکنیم و آیا اسراییلی هستیم؟ گفتیم نه فارسی، ایرانی هستیم. گفت من یه یهودی ضدصهیونیست هستم. نمیدونم چون دید ما ایرانی هستیم و ممکنه گارد داشته باشیم روی ضدصهیونیست بودن تاکید کرد یا پیشفرض با هر کسی آشنا میشد ضدصهیونیست رو بعد یهودی اضافه میکرد. برای شخص من فرق چندانی نمیکرد. مکگیل کارشناسی تاریخ خونده بود و مجدد یک کارشناسی پرستاری کلگری. فکر کنم با لیسانس تاریخ کار درستی پیدا نکرده که رفته از اول پرستاری خونده. حالا هم پرستار بود. یک مقدار در مورد ییدیش و تاریخ صحبت کردیم. دستشو دراز کرد و گفت اسم من لیزیه. به نظر من که خیلی خوشگل بود. باهاش خداحافظی کردیم و داشتیم میومدیم بیرون که من دو به شک شدم، رفتم سمتش و گفتم میتونم شمارهت رو داشته باشم؟ گفت آره و موبایلم رو بهش دادم تا شمارهش رو بزنه. حالا نمیدونم چون مست بود بهم شماره داد یا نه، هوشیار هم بود میداد. دو تا شمارهی قبلی هم که طی تقریبا یک سال اقامتم توی کانادا گرفته بودم یه فستیوال آبجو بود و همه آدما مست بودن. اون دو مورد رو فکر میکنم بیشتر چون مست بودن بهم شماره دادن، چون فرداش که بهشون پیام دادم جوابی نگرفتم.
لیزی اما بهم جواب داد. وقتی آخر شب بهش پیام دادم نوشت که از مکالمه باهام خوشحال شده. پرسیدم واتساپ داره که براش پادکست و ویدیو بفرستم. گرچه پرسیدن نداره، قبلتر چک کرده بودم و میدونستم داره. خواستم بهش القا کنم که خیلی آدم پیگیر و پاپیچی نیستم. گفت داره. از اولین پادکست تاریخی که براش فرستادم با واکنش مثبت تشکر کرد. همین تحریکم کرد که لینک یه مجموعهی تلویزیونی با نام "داستان قوم یهود" رو براش بفرستم. این دومی رو سین کرد و جواب نداد. بعد فکر کردم نکنه کارم اشتباه بوده. انگار اون برا من یسری ویدیو بفرسته با عنوان "ایرانیها". به نظرم حق داشت که جوابی نداد. گذاشتم آبها از آسیاب بیفته و روز بعدش پیام دادم "من آخر هفته میرم همون بار، خوشحال میشم اگه تو هم بیای نوشیدنیای بخوریم و صحبت کنیم". این رو هم سین کرد و جواب نداد. بدترین خبر ممکن. از یه جا به بعد شبیه فرو رفتن تو باتلاقه که هرچی بیشتر دست و پا بزنی فجیعتر فرو میری. فردا صبحش البته با یک پیام غافلگیرکننده و نجاتبخش از این باتلاق بیرون کشیده شدم، نوشته بود که آخرهفته تولدشه و با دوستانش برنامه داره، ولی خوشحال میشه یه روز دیگه بریم. بعد از خوندن پیامش با خوشحالی به ادامهی روزمرگیم پرداختم، اینکه دیگه هیچوقت خبری ازش نشد مسالهی ثانویه.
افسوس رفتهاند روزها
من نام یک یک آنها را میخوانم
آنها همه فرزند تعبیرهای من از خوابهایشان،
ورد زبان من از مردم دنیاست
در باغها بعضی سالهاست که میگریند
من گفتهام که نام درختهای میانسال را، نام تمام چلچلهها را، برای تو در اینجا نوشتهام
از راه قبرستانها برمیگشتند نور چراغهای آینده
انگار هرگز نبوده بودند،
انگار مرده بودند.
من دوست داشتم اما چنین نشد،
هستی را بنگر که چگونه زیستنش نسبیست.
حالا از راهها که میگذری من از آنها پایین خزیدهام
از آسمان که بنگری هر دایره سوراخ شده است
اما پشت جدارهی این دفها هم به رویت خورشید رفتهام
دنیا برای من معنی ندارد.
من دوست داشتم بمیرم، اما نشد.
گرچه روح تبلور است اما ذهنم غریبترین حافظ تمام ایام است.
عمری گذشت و نخواهد آمد
من در دایره در باغ کاشتم.
هر میوهای میفتد در دایره، تکرار میشود در فاصله، محصول حس زندگانی من بود.
من برای تو در اینجا نوشتهام.
من سالهاست که مردهام، و میروم که بخوابم
من پرده را کنار زدم، حالا تو با خیال راحت در باغ گردش کن، من بالهای پروانه را هم برای تو در اینجا نشستهام.
زیبایی از من بگریخت
زیبایی بر من فرود آمد
وقتی عکسهایت را میبینم،
میدانم که از دست میروی.
بار هستی
از تحملم خارج است،
این چتی.
من که باشم که ببینم، که بروم که ببینم.
صداها برایم آزام شدهاند
دیشب خواب دیدم قراره برم ایران. یادم نمیاد برا چی. ولی اینجوری بودم خوب تازه دو ماهه اومدم ضایعست الان زرت برم. بعد اینکه حالا چمدون ببند و اونجا باز کن و دوباره ببند و فلان. فرازهای دیگر خوابم خیلی یادم نمیاد.
دیشب های با فلیپ فلاپ جلوی تیم هورتونز بودم، هوای برفی و منفی 5 6 درجه. جواب بود. پاهام قرمز شده بودن. قربون پاهام برم.
22 بهمن برای من جز سالگرد انقلاب نکبتبار اسلامی سالگرد یک اتفاق شخصی هم هست. الان ساعت به وقت تهران حدود 3 نصف شب شنبه 23 بهمنه. 4 سال قبل همچین موقعی، من از بیمارستان برگشته بودم خونه. عصرش تو جادهی کن تصادف شاخ به شاخ کرده بودیم، لحظهی تصادف فرمونی که دیگه کنترلی روش نداشتم رو محکم چسبیده بودم و فقط داد میزدم. تصویر ماشینی که از روبرو میومد هیچوقت از ذهنم نمیره. لحظهی برخورد که همه چیز سیاه و دود شد گفتم خوب دیگه مردیم. بعد چند ثانیه که غبارها فرو نشستن دیدم نه گویا هنوز زندهایم. صورت مامانم خونی بود. داشبورد جمع شده توی پاش. پیشونی و پاش شکسته بود، مردم اومدن کمک. خودم هیچیم نشده بود تقریبا، یکسری کبودی که اونها رو هم بعدا متوجه شدم. مامانم رو آوردیم بیرون. ماشین جلوی چهارتا دختر و پسر جوون بودن. راننده که پسر جوونی بود بیحرکت افتاده بود کنار ماشین. گفتم شت مرده. دختر بغلیش دستشو گرفته بود و گریه میکرد. کتفش شکسته بود. عقبیا چیزیشون نشده بود. دوستای پسره دورشو گرفته بودن و با ترس اسمشو صدا میکردن، مهدی، مهدی. کمکم حالش جا اومد. از شوک بیهوش طور شده بود. ماشینا اسقاط شده بودن هر دو. ماشین ما لب دره ایستاده بود. افسر راهنمایی رانندگی که داشت گزارش حادثه میگرفت یه نگاهی به دره انداخت و گفت میرفتی ته دره چیکار میکردی؟ میمردیم طبعا. درهی عمیقی بود. آمبولانس اومد و مصدومارو برد بیمارستان خلیج فارس توی نمیدونم کجای تهران. فکر کنم طرفای جنوب غرب بود، تا حالا نرفته بودم. من با یکی از سرنشینای عقب سوار ماشین پلیس شدیم و رفتیم کلانتری. اسمش مهران بود. آروم بود و با احترام برخورد میکرد. 3 4 ساعتی کلانتری بودیم برای گزارش و فلان و بیسار. منم نوشتم که قبول دارم و صد در صد مقصرم. اون موقعی که توی کلانتری بودیم مدام فکر میکردم کاش میشد همه چیزمو میدادم و فقط برمیگشتیم به چهار ساعت قبل، به حرف مامانم گوش میدادم و سبقت نمیگرفتم. توی آمبولانس مامانم خودش زنگ زد به خواهرم اینا که ما تصادف کردیم و داریم میریم بیمارستان که خیلی نگران نشن. توی کلانتری یادم نمیاد با کیا صحبت کردم تلفنی. فک کنم با خواهرم یا دامادمون. با بابام فک نکنم. داییم هم فکر کنم زنگ زد و بهش گفتم که رفته بود مستقیم بیمارستان.
6 تا نوجوون گرفته بود آورده بودن کلانتری، مثل اینکه از بالای پل پیادهی مسیر راهپیمایی پرچم شیر و خورشید آویزون کرده بودن.گریه میکردن، یه بسیجی گرفته بودشون آورده بودشون میگفت پرونده براشون درست نکنید میبرمشون پلیس امنیت وزرا. ما کارمون که تمام شد سوار ماشین پلیس شدیم و رفتیم بیمارستان برای اینکه از مصدوما شکایت بگیرن برا بیمه و پزشک قانونی. بیمارستانه کلا مثکه برای مجروحان تصادف و دعوا و اینا بود. توی لابیش یکسری دست به یقه مشغول دعوا بودن. خواهرم و دامادمون و داییم بودن اونجا. یادم نمیاد بابام بوده باشه. بابام مستقیم رفت ایرانمهر فک کنم. توی اورژانس مامانم رو دیدیم. زخم پیشونیش رو بسته بودن. گفتیم ما میخوایم ببریم ایرانمهر. فکر کنم بخیه رو هم ایرانمهر زدیم. مهدی رو دیدم. یک نگاهی بهم کرد که یه چیزی بگه، ولی مکث کرد. گفت داداش برا چی با اون سرعت داشتی میومدی. گفتم نمیدونم، ماشین از دستم در رفت. زخم گوشش رو بخیه زده بودن. دختره رو برده بودن کتفش رو جا انداخته بودن. مامان مهدی هم بود. میگفت مامانتو دیدم خیلی اوضاعش خراب بود. آروم بود. گفتیم شما هم بیارید ایرانمهر که نیومدن. ایرانمهر پای مامانمو جا انداختن برای عمل فرداش. پیشونیش رو هم بخیه زدن. توی اورژانس دیدمش. خالهم هم بود. بابام هم بود. نشسته بودیم توی لابی بابام گفت اصلا تو بیخود کردی رانندگی کردی. سکوت. فکر کنم با خالهم و شوهرخالهم برگشتم من. شبش اومدم و خوابیدم. نمیدونم خوابم برد یا نه. فک کنم برد.
عصرش که تو کلانتری و راه بیمارستان بودیم بدجور دلگیر بود. نور مایل. دوشنبه بود فک کنم. الانم اینجا نور مایله. هوا تمیزه. عصراش دلگیری عصرای تعطیل تهران رو نداره. آدم دلش میخواد بره بدوه.
کاش میشد او را در آغوش گیرم
اما نشد
و دیگر مهم نیست
زیرا هیچ وقت معصومیت نوجوانیام را باز نخواهم یافت
بعد از مردن را نمیدانم
شاید پلی به گذشته بتوان زد
شاید به همین امید زندهام
شاید روزی بتوانم در آغوشش گیرم
و درکش کنم
و نیز خود را
و زندگی را.
مبلها را دیدم
کوهها را
اما تو را نه.