یه عصری گفت با هم از دانشگاه بریم کوله لپتاپ بگیره. منم فکر کنم یه چیزی میخواستم بگیرم. رفتیم پیاده از دانشگاه به چهارراه ولیعصر و به بالا. یه کوله گرفت عین مال من. روی پلهبرقی وایساده بودیم گفت فلان چیز رو برات میفرستم، گفتم شماره من رو که نداری؟ گفت نه. گفتم خوب اینه.
چهار پنچ نفری قرار بود بریم سینما سپیده غروب از دانشگاه، دو سه ساعتی وقت داشتیم. من یه وقتی داشتم از کلینیک 16 آذر، یادم نمیاد چی بود دقیقا. گفتم من وقت کلینیک دارم، میرم و برمیگردم تا شما اینجایین. بعد چند لحظه مکث یکدفعه گفت من هم باهاش میرم، احساس میکنم همه جا خوردن. با هم رفتیم کلینیک، نشست منتظر تا من برم داخل و برگردم. کارم که تموم شد از راهرو پیچیدم سمت ورودی و با دیدنش قلبم گرم شد، مشکی پوشیده بود یادمه که بهش خیلی میاومد، بوتهای بلند و شال مشکی که موهای روشنش رو ریخته بود بیرون از زیرش. روی صندلی نشستیم تو حیاط رودکی و کلینیک که یادم نمیاد چی شد حرف به این کشید که من بهش گفتم من خوب نیستم، گفت تو خیلی خوبی.
اون آخرین بارهایی که دانشگاه بودیم، فکر کنم بزرگداشت یکی از استادامون بود تو سالن هنرهای زیبا. تموم که شد شب شده بود دیگه، با دو تا از پسرا نشسته بودیم روی نیمکتای وسط حیاط اصلی. دیدمش که تنها داره میره، گمونم یه مکثی کرد که بیاد سمت ما، ولی منصرف شد و رفت. یه کم شب دلگیری بود کلا. اومدم سمت مترو که بیام خونه، دیدم پیام داده "من دلم نمیخواد برم خونه، کجایی؟" اومدم حین از پلهبرقی پایین رفتن جواب بدم که دیدم پایین پلهها وایساده. رفتیم تو حیاط رودکی نشستیم و سیگار کشیدیم. یکسری از بچهها رفته بودن یه کافهای، نمیدونم چی شد که رفتیم اونجا. من که حوصلهی جمع نداشتم، اومدیم بیرون. گفت تا متروی هفتتیر باهام میای؟ گفتم بریم.
اون زندگی و شور بود و من سکوت و خستگی. من از یک دنیا بودم و اون از دنیای دیگهای.
من به قصد مهاجرت دائمی تا آخر عمر نیومدم کانادا، هنوزم نظرم همونه. چند روز پیشم یه صحبتی با مامانم میکردم که فلان آپارتمان رو بفروشین یه زمینی بگیریم من اگه برگشتم باهاش کار کنم. نمیدونم با مدرک ریسرچ طراحی اینجا کار درست و حسابی میتونم پیدا کنم یا نه. برای اقامت فکر کنم مجبورم پیدا کنم. دیروز پریروز با مامان بابام صحبت میکردم بابام اینجوری بود که حتما اقامت رو بگیر. فکر کنم ایران برگشتن کنسله تا قبل اینکه اینجا (اگر بشه) اقامت بگیرم، حداقل 2 3 سال دیگه. توی ذهنم بود شاید سفری برم توی این یکی دو سال، که خوب منتفیه. کاری ندارم. اگرم اینجا اقامتی نتونستم دربیارم جدی دارم فکر میکنم برم خودم رو بندازم توی خلیج مکزیک که دیگه ایران برگشتن به شکل ابدی منتفی میشه. گیری افتادیم توی این زندگی انصافا.
من مامانم رو خیلی دوست دارم. به نظرم خیلی آدم خوبیه و ندیدم تا حالا کسی رو ناراحت کنه و قطعا جاش در بهشت هست. اینقدر آدم خوبیه و بهش سمپاتی دارم که بچه بودم توی مدرسه وقتی اتفاق بدی برای خودم میفتاد به جای اینکه دلم برای خودم بسوزه برای مامانم میسوخت، منطق عجیبیه ولی احساسم این بود. مثلا دبستان بیشتر بچهها از مدرسه غذا میگرفتن من از خونه غذا میبردم، از این ظرف غذا آهنی مستطیلی زشتا بود میبردم میدادم آشپزخونه گرم کنن یارو یادمه صاف مینداخت رو شعله زیاد آتیش این غذای منم میسوخت. یبار زیاد سوخت معلممون که یک خانمی بود اومد دید گفت غذای این بچه رو چرا اینجوری کردین. اونجا یادمه دلم خیلی برا مامانم سوخت، گفتم بیچاره غذا درست کرده داده من آوردم اینا سوزوندن. اون روز خانم معلممون از غذای مدرسه بهم داد یادمه، الویه و نوشابه زرد بود.
گاهی آدم به زندگی بقیه نگاه میکنه و میبینه زندگیشون زیر و رو شده، ولی زندگی خودت انگار خیلی فرق نکرده. یعنی من خیلی اینجوریم. یه چیزی هست اسمش رو میگذارم تغییرات منفعلانه. یعنی نسبتا روتین زندگیت رو بری، ولی اتفاق هایی بیان توی مسیرت که زندگیت رو زیر رو رو کنن. یعنی تو خیلی عامل این تغییرات نیستی، برات اتفاق میفته، مفعولی به نوعی. حالا مخصوصا در مورد رابطه و ازدواج و اینها این تغییرات شدید خیلی بیشتر در مورد زنها صادقه تا مردها. یه دختری بود همکلاسی ارشدمون، صدیقه. این بچه شهرری و مشخصا از خانوادهی سنتی و سطح پایینی بود. خودش البته شورشی میزد. در به تخته خورد این اپلای (فرار) کرد رفت آمریکا 6 7 سال پیش، چند وقت پیش اتفاقی فیسبوکش رو دیدم شده "میس لورنس"، آلبوم عکسهای عروسیش که یه مرد آمریکایی خوشتیپ تو هوا از کمر بغلش کرده دارن لب میگیرن. یعنی توی کمتر از 10 سال، زندگی یجوری براش چرخیده که فک کنم توی خوابم نمیدیده. اما مردا که یکیش ما باشیم، شما اگر دنبال چرخش شدید توی زندگی هستین باید خودتون دست به کار بشین. بزنید به دل یک کاری، یا زانو بزنید جلوی فلان دختر. وگرنه اگه مرد منفعلی باشی با یه ریتم ثابت همینجور فقط میری جلو.
چهارشنبه 7 تیرماه. خواب دیدم آمریکا رو دیدم و قراره برم یونان و فرانسه. خوشحال بودم که لیست کشورهایی که دیدم داره پربار میشه، چون این روزا توی بیداری یکی از مهمترین دغدغههام اینه که زمان داره به سرعت میگذره و کلی جا هست که من هنوز ندیدم: اروپا، آمریکای لاتین، آفریقا، الی آخر. رفته بودم کاستاریکا، جزیرهی استوایی. دو تا جزیرهی خیلی کوچیک، چیزی شبیه دو تا تیکه زمین سبز بزرگ توی آسمون کشور معلق بودن، ارتفاع کم حدود 100 متری مثلا. هر کدوم هم درخت نیمهجونی روشون بود، توی خواب فکر میکردم لابد به خاطر ارتفاع اون بالا یه کم سردتره و درختا جون ندارن. ریشههاشونم از زیر پیدا بود. توضیحشم این بود که کاستاریکا یکسری آزمایشات نظامی یا همچین چیزی انجام داده و این دو تا تیکه زمین شوت شدن رفتن بالا و به خاطر جاذبه همینطور معلق موندن اون بالا (در حالیکه دقیقا به خاطر جاذبه نباید معلق میموندن ولی خوب توی خواب گاهی منطق برعکس میشه).
عمدهی جذابیت این کار من در دکاتلون همین برخورد با آدمهای مختلف هست. حالا با بعضی مشتریها گاهی گپی شکل میگیره، یا داستان متمایزی دارن که توی ذهنم میمونن.
یه خانمی اومده بود با دو تا دختر تینیجر 12 13 ساله که براشون مایو بخره. قیافهشون خاورمیانه یا جنوب اروپا میخورد، یه ته لهجهی فرانسوی هم داشتن. فکر کردم احتمالا اهل کبک باشن. ازم پرسید عربی صحبت میکنی؟ به خاطر اسمت، میلاد رو از روی جلیقهی کارم خونده بود. گفتم نه فارسی، ایرانی هستم. گفتن ما مصری هستیم، اسکندریه. خونگرمیشون توی ذهنم مونده. وقتی داشتن میرفتن هم من رفته بودم صندوق، هر سه تاشون سر گردوندن برام دست تکون دادن و رفتن.
من نمیدونم قیافهس لهجهس چیه خیلیا فکر میکنن فرانسوی هستم. البته دکاتلون کلا فرانسویه، خیلی از تیم هم فرانسوی هستن. شاید بخشی به خاطر اینه. قیافه هم خوب ایرانیها متنوع هستیم و خیلیامون تیپیکال خاورمیانهای نیستیم، برا همین تشخیصش راحت نیست برای بقیه. صندوق وایمیسادم اسپانیایی و یونانی و کلا جنوب اروپا هم زیاد میگفتن. لهجه هم لابد از این فلوریان یه کم ناخودآگاه تاثیر پذیرفتم ملت رو به اشتباه میندازم. یه خانم حدود چهل سالی بود اومد یه سوالی کرد، خیلی استایل ورزشکاری هم داشت، کلاه کپ و لگینگ تا زانو و رکابی. من تا زبون باز کردم این نیشش تا بناگوشش باز شد، با یک لبخندی خیره شده بود به من. منم یه کم ظاهر حفظ کردم ولی نشد خندهم گرفت. گفت فرانسوی کبک هستی؟ گفتم نه خانم ایرانیم. باز هفته پیش تو فروشگاه دیدمش با یه مردی بود، خواستم برم سلام کنم گفتم ولش کن.
گاهی حتی دیگه نمیپرسن منم توضیح نمیدم، استهلاکه هر دفعه توضیح دادن. یه یارو کانادایی بود اومد گفت فلانجا کجاست. زبون باز کردم توضیح دادم دیدم انگار طوطی زبون باز میکنه صاحبش با ذوق تماشاش میکنه چجوری، اونجوری، آخرشم گفت به به مقسی بوکو! گفتم خواهش میکنم خوش بگذره، خدا شفات بده.
دو تا مرد 40 50 ساله بودن، یه کانادایی سفید و یه آسیایی. گفتن ما تو صنعت فیلم هستیم و داریم میریم اسپانیا فیلمبرداری. فکر کنم گی هم بودن، یه کم جلف بودن و یه صحنه هم آسیاییه یه شلوار امتحان کرد و از اتاق پرو اومد بیرون گفت نظرت چیه؟ سفیده هم گفت خیلی بهت میاد و یکی کشید در کون طرف. خیلی هم چیز میز میخواستن، برای کفش ازم پرسیدن اونجا گرم و خشکه، لازمه ضدآب بگیریم؟ که نهایتا یه ضدآب گرفتن چون سفیده پوشید و ذوق کرد که احساس میکنم هیچی پام نیست بسکه راحته. گفت قراره روزی 7 8 ساعت راه هم بریم و راحتی هم خیلی مهمه، انتخاب بدی نبود. بعید میدونم از این دوتایی که من دیدم اثر فاخری دربیاد، شبیه این زردساز حرفهایا بودن. شایدم سوپری چیزی میخواستن برن بسازن، اصلا بعید نیست.
اون دوراهی کفش هایکینگ ضدآب یا "تنفسپذیر" رو با یه مشتری دیگهای هم داشتم. یه مرد 60 70 ساله کانادایی بود که با خانمش اومده بود، گفت داریم میریم آلاسکا. آلاسکا هم گویا زیاد بارون میاد، پرسیدم گفت تو مایههای ونکووره. گفت بعدش هم داریم میریم مراکش. جمع اضداد بود. نهایتا اون تنفسپذیره رو برداشت که طبعا برای مراکش گزینهی خیلی بهتری بود، گفت حالا یه کم هم پامون توی آلاسکا خیس بشه اتفاق خاصی نمیفته که درست هم میگفت. آخرش هم گفت کجایی هستی؟ گفتم ایران. که گفت داره یه کتاب میخونه از یه کرد که از انگلستان رفته بوده عراق با داعش بجنگه. یه توضیحاتی داد که بخشیش رو فهمیدم ولی صد در صدش رو متوجه نشدم و الکی فقط تایید کردم. از این غربیهای مسن فرهیخته بود که سواد خوبی دارن در مورد امورات دنیا و بقیهی کشورها و خیلی هم راغبن باهات گپ بزنن، معمولا هم از موضع بالا وارد صحبت نمیشن و متواضع هستن، به صرف اینکه تو ایرانی هستی و اون کانادایی حس خودبرتربینی ندارن.
گاهی بچه مچههام جالبن. بعضی اوقات مادر پدرها این مدلین که بچه رو میفرستن جلو سوالش رو خودش بپرسه تا تعاملات اجتماعی رو تمرین کنه. خیلیاشون هم با تته پته و خجالت و بدون اینکه توی چشمات نگاه میکنن سوالشون رو میپرسن. همین امروز یه دختربچهای اومد پرسید تور پروانهگیری دارین؟ که نداشتیم. یکباری دو سه تا تینیجر اومدن گفتن زیر 300 دلار دوچرخه دارین؟ که نداریم، ارزونترین 390 دلار. بهشون گفتم برن کنیدین تایر اونجا 250 هم گیر میاد.
یکبار هم صندوق وایساده بودم دیدم سه تا دختر حدود 13 14 ساله اومدن یکیشون هم داشت هق هق گریه میکرد. اون بزرگترینشون که همچین به خودش مسلط هم بود یه توضیح سریعی داد تو این مایهها که ما دو سه تا پسر آلمانی و اوکراینی دیدیم این دوستم (همون که داشت گریه میکرد) خواست براشون تردستی کنه و کیفش رو غیب کنه، بعد نفهمیدیم چی شد دیدیم پسرا نیستن کیف دوستم که در اصل کیف مامانشه و کلی چیز میز توش بوده هم نیست، میشه دوربین مداربسته رو برامون چک کنید؟ حالا منم که زبان الکن و اینم کلامش سریع، یه دو سه باری گفتم باز بگو تا شرح ذکر شده کمکم دستم اومد. گفتم پسرارو میشناختین؟ گفتن نه. دختره همینجور داشت اشک میریخت. دو نفری از همکارا رو خفت کردم گفتم بیاین ببینین چه گلی به سر بگیریم با اینا، یکیشون که اسمش جیکوبه و خیلی هم بچه باعشق و بامرامیه برداشت بردشون دفتر سکیوریتی مال شرح ماوقع ثبت کنن، یکی دیگه که اسمش مایکله و اونم بچه باعشقیه رفت یه چک کنه ببینه شاید کیف رو جایی توی فروشگاه جا گذاشته باشن. 5 دقیقه بعد مایکل با کیف برگشت. جیکوب هم برگشت بگه گزارش رو ثبت کردن که کیف رو بهش دادم گفتم پیدا شد برو بهشون بده. دلم میخواست خودم میدادم و واکنششون رو میدیدم.
گاهی هم آدمایی میان که فکر میکنی دنیا چقدر ناعادلانهست. یک باری یک زن میانسال سیاهپوست که 3 زن سفیدپوست سندروم داون دنبالش میکردن اومد سمتم و از توضیحش اینطور متوجه شدم که یک چیزی تو مایههای مددکار اجتماعیه و اون سه زن دیگه مددجوهاش هستن که میخواد براشون مایو بخره و ببرتشون استخر. تشخیص سن افراد سندروم داون یک مقدار سختتره، ولی فکر کنم بازهای بین 30 تا 50. دنبال سایز ایکسلارج هم بودن. اون فضای اتاقهای پرو گشوده به فروشگاهه، موقع امتحان کردن مایوها خیلی آوکوارد تک تک اومدن بیرون تا نظر مددکار و احیانا بقیه رو بگیرن. یک باری هم دو نفری رو دیدم توی بخش کولهپشتیها که نسبتا حیران بودن و با چشماشون دنبال کمک میگشتن. یه مرد حدود 60 70 ساله که بازوی یه پسر جوان معلولی رو گرفته بود، پسر عینک آفتابی به چشمش بود و به گمونم نابینا هم بود. مرد گفت چندوقت پیش برای پسر یه کولهپشتی و درای بگ گرفتیم که وسایل استخرشو بگذاره توشون، ولی کوچیکه و الان یه چیز بزرگتر میخوایم، راهنمایی میخواست که چه کولهای بگیرن. وقتی باهاش صحبت کردم گفت من یه کم مشکل شنوایی دارم، بلندتر کنار گوشم صحبت کن تا بشنوم. لحنش توی ذهنم مونده که خیلی سینمایی و آروم بود و یک لبخندی هم داشت که کلا روی صورتش بود. یک ریش جوگندمیای هم داشت، یه کم آدمو یاد آلن واتس مینداخت طرف با اون صدای عمیق و لبخند مذبوحانه و ریشش. یا این رهبر فرقهها که با کاریزما کلی آدم جذب میکنن ولی پشت پرده قضیه شیادیه. یه کیفی بهشون پیشنهاد کردم که رفتن نشستن روی یک نیمکت ببین آیا میشه همهی وسایل پسر رو درش جا داد یا نه، که شد. وسط کار هم در حالیکه ما داشتیم وسایل رو توی کوله میچپوندیم سر پسر افتاد روی شونهی مرد، مرد با همون لبخند گفت اینم دیگه خوابش گرفته. وسایلشونو من تا صندوق براشون کشیدم، مرد پسر رو هم با زحمت با خودش میکشید چه برسه اون همه بار. آخرشم کوله رو کامل بست انداخت رو دوشش و با پسر رفت. فقط ارتباطشون رو دقیق متوجه نشدم، اگه اینم مددکار یا داوطلب بود که یک مقدار حکایت کوری عصاکش کور دیگر شود بود.
چند هفته پیش هم یکی اومد، مرد حول و حوش 40، صورت هم مدل اینایی که زخمخورده و خستهی ورزش و ماجراجویین – آفتابسوخته و نیمچه ریشی و چین. این آدمایی که خیلی وقف ورزش و کوهنوردی و سفر و ماجرا هستن آدمای شفاف و خوب و صمیمیای هستن، انگار چشماشون دروغ نمیگه. این هم خیلی گرم اومد شروع کرد سوال پرسیدن و صحبت. دنبال یه شلوار محکم بود. گفت تو خودت هم کمپینگ و سنگنوردی و اینا میکنی؟ گفتم بیشتر هایکینگ و کوهنوردی و اینا. البته صادقانهش این بود که میگفتم ببین من تازه یک سال و خردهای هست از ایران اومدم بیرون. اونجام مخصوصا یکی دو سال آخر دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت. اینجام که به قول خودتون نیوکامرم و هیچی ندارم، انتظار نداری که امکانات تفریحم با تو کانادایی یکی باشه. خلاصه. گفتم سنگنوردی میکنی؟ گفت میکردم، 30 سال پیش. یخنوردی هم میکردم. گفتم دیگه نمیکنی؟ دستشو آورد بالا و یکی از انگشتاشو نشون داد که از یک بند قطع شده بود، گفت اینجوری سخته، سر همین یخنوردی اینجوری شد. گفت الان از درخت میرم بالا. کلا اصرار داشت از یه چیزی بره بالا انگار. البته گفت این یکی کارمه، چوب موب میبرم. خوب الگویی بود یارو. به قول اینایی که میخوان جالب باشن منم بزرگ شدم میخوام شبیه یارو شم. ولی نه انصافا بهار دیگه که مدرک دانشگاهمو بگیرم فعلا توی ذهنم اینه 6 ماه ببندم برم مکزیک، تا چشمام بیشتر شفاف شه.
یک مقدار علف کشیدم. آخرین باری که تنها علف کشیدم یادم نمیاد. شاید ماهها پیش بود. الان که علف کشیدم برنامهم این بود که یک انیمه از خالق "نام تو" ببینم. ولی الان دارم به این فکر میکنم که 25 سالگی تا 35 سالگی انگار همهچیز خیلی تغییر میکنه. بگذریم. حدود 12 سال پیش، سال سوم چهارم لیسانس، با یه دختری توی اینترنت آشنا شدم به نام مهدخت. یادم نمیومد چطور، یا از روی فیسبوک همینجوری پیداش کرده بودم یا از گودریدز. خلاصه با هم صحبت زیاد میکردیم. قیافش خیلی به نظر من ظریف و زیبا میومد، بینی و صورت ظریف، موهای مشکی، و چشمهای زیبا. اسمش هم که مهدخت بود. 3 4 سالی از من بزرگتر بود یعنی من مثلا 22 سالم بود اون 25 6 سالش بود. من اون موقع کلا خیلی میترسیدم. الانم میترسم، ولی کمتر. الان بیشتر خستهم. خلاصه میترسیدم به دخترها بگم میخوام ببینمت. یا بیا بریم بیرون. چون اینسکیور بودم. الانم هستم، ولی کمتر. خلاصه هیچوقت به مهدخت نگفتم میخوام ببینمت. یا بریم بیرون. فقط یکبار به شمارهش که یادم نیست از کجا کش رفته بودم (فکر کنم از یهجایی از تو همون فیسبوکش پیچونده بودم) زنگ زدم. صداش خیلی قشنگ بود. به اسمش و چهرهش میومد. من ولی سریع قطع کردم. من خیلی میترسیدم. از بچگی فکر کنم میترسیدم. از این پسربچهها بودم که عینکی هستن و با دهن باز زل میزنن به بقیه و وقتی وارد یه فضایی پر از غریبه میشن با دست مانتوی مامانشون رو میگیرن و پشتش پنهان میشن. دوم دبستان که بودم مینیبوس مدرسه یهو زد رو ترمز، منم وسط مینیبوس وایساده بودم که با سر رفتم خوردم تو پایهی صندلی راننده. یعنی این تصویریه از توی ذهنم دارم. عجیبه نمردم. هیچی مامانم خونه نبود زنعموم یه گاز استریلی چیزی چسبوند به سرم. قاعدتا باید میبردنم بیمارستان بخیه بزنن. هنوز جاش روی سرم هست، یه لکهی کوچیک سفید وقتی موهام رو خیلی کوتاه میکنم. بعد شبیه اون داستان شل سیلور استاین تا یه سنی فکر میکردم موهام تاب دارن، که یه موقعی موهام رو خیلی کوتاه زدم دیدم نه همچین متقارن نیست. یعنی اون بادی که سر بعد از ضربه کرده بود دیگه هیچوقت نخوابید، فکر کنم میبردنم بیمارستان میخوابید.
مهدخت رو میگفتم. آره هیچوقت ندیدمش. ارتباطم هم باهاش همون موقعها قطع شد. گاهی فکر میکنم کاش میدیدمش. دختر مخترهایی که بعدا باهاشون شروع کردم بیرون رفتن هیچکدوم اون حس رو بهشون نداشتم. الانم اسمش انگار اصلا نیست توی اینترنت.
کلا سالهای لیسانسم سالهای عجیبی بودن. یه جایی میگفت آدما چیزای بد یک خاطره رو فراموش کنن و چیزای خوبشو یادشون میمونه. من ولی اینجوری نیستم. سالای لیسانسم سیاه به نظرم میان. سیاه و خسته. 18 تا 22 سالگی. علم و صنعت. اینسکیور بودم و در تنهایی خودم غوطه میخوردم. دوستای همورودیم هم عجیب و خسته بودن. دلم نمیخواد برگردم به اون سالا، جدیدا احساس میکنم دوست دارم از آدمهاش هم فاصله بگیرم تا بتونم بیشتر از اون سالها فاصله بگیرم و دور شم. البته در عین حال گاهی خاطرات خسته و شیرین هم هستن. بهرحال ذهن اون سالها کلا جور دیگهای فکر میکنه. به آینده خیلی فکر نمیکنی. به پوچی ممکنه فکر کنی، ولی هیچموقع به استیصال وجودی نمیرسی. اینکه صبح پاشم چطور سر کنم تا شب شه. توی زندگیم چیکار کنم تا روزا به آخر بیان. میای خونه یه گیم باز میکنی شروع میکنی تا شب بازی کردن. فرداشم میری دانشگاه بچرخی. تابستون هم که شروع بشه محوطه سبز میشه، ستونهای پیلوتیهای اکباتان هم که انگار مدام برات مستطیلهای سبز و تابلوهای بهار قاب میکنن. بعد با پوریا میری بیرون، میرین توی محوطه، سوپری یه سیگاری میگیرین، دو تا دلستری میگیرین، میشینین راجع به دخترهای دانشگاهتون صحبت میکنین یا با خوشحالی در مورد مسائل پیشافتادهی دیگه بحث و تبادلنظر میکنید. بعد دم غروب هم که میشه صدای جیرجیر اون پرندهها میاد که معمولا بهار و تابستون دم غروب دستهای پرواز و جیرجیر میکنن. فکر کنم سار باشن.
یا با فرزام میری آپادانا سیگار میکشی. اون عصرهای تابستون 88 هم بود. همون ون آپادانا. همیشه منتظری ببین دخترمختر چی هست توی ون کنارت بیفته. دیگه خیلی چیزی یادم نمیاد. یعنی نه که یادم نمیاد همین دیگه. دانشگاه که تاریک بود. بقیهش اوکی بود.
برم این انیمه رو ببینم. میخوام این چتی همش به تولید محتوا نره، یک بخشیش هم به دریافت محتوا بره.
این کار من در دکاتلون به اصطلاح کاستومر سرویس هست و به طبع یک محیط اجتماعی که هر روز با کلی آدمهای مختلف برخورد داری. حالا بعضیاشون میشن هایلایتهای اون روزم و خاطرهشون توی ذهنم میمونه. بین همکارهام هم یه پسر فرانسوی هست توی دپارتمانمون که باهاش خیلی رفیقم، فلوریان. برخوردای اولم با آدما یادم نمیاد، کاش مینوشتم. به خودم اومدم دیدم با فلوریان رفیقم مثلا. روز اول کار رو یادمه ولی، شانس من شنبه هم بود شلوغترین روز. همون اول صبح تا تلفن شرکت رو آتیش کردم زرت یکی زنگ زد منم شبیه ابلها جواب دادم (زنگ رو گوشی همه میفته میتونی دایورت کنی یکی دیگه جواب بده). بعدا از همکارم که گوشی رو دوان دوان بهش رسوندم فهمیدم که سوال این بوده که شما توی ورکشاپتون چوب اسکی تیز میکنید؟ حالا این که مطلقا ایدهای از جواب نداشتم بماند اساسا سوال رو هم متوجه نشدم. گفتم آره شما چوب اسکی که میخرین کفشش رو هم باید بخرین (؟). چند ثانیه سکوت شد بعد یارو گفت قربان شما متوجهی من چی دارم میگم؟ اینجا بود که رفتم یکی رو خفت کردم گوشی رو دادم دستش که سر جدت بگیر ببین این چی میگه. تا اومدم ریکاوری روحی کنم یه زنه اومد گفت "رانینگ وست" دارین؟ مجدد توی مرحلهی درک سوال موندم که چی هست اساسا این رانینگ وست؟ ولی خوب از مشتری که نمیشه پرسید. منم دیدم بهترین کار پاک کردن صورت مسالهست، گفتم نه نداریم! حالا بعدا فهمیدم یک فروشگاه لوازم ورزشی رانینگ وست نداشته باشه شبیه اینه بری استارباکس بگه قهوه نداریم. نه تنها داشتیم، بلکه در تعداد و رنگ و طرحهای بسیار متنوع هم داشتیم. 2 ساعت بعدش زرت خانمه رو باز دیدم، گفت خواستم بهت بگم رانینگ وست داشتین گفتی نداریم! منم گفتم ببین من روز اولمه کلا شیش میزنم، واقعا متاسفم که گمراهت کردم. حالا نمیدونم تمام اون مدت تو فروشگاه بود یا برگشته بود مشخصا این رو به من بگه بره. حالا رانینگ وست چی هست؟ نیمتنه دویدن.
حالا صحبت این دوست فرانسویم بود. تقریبا هم سنیم. دو سه تا کشور من جمله ایرلند توریسم و جغرافی خونده و با ویزای کار اومده کانادا، میگفت پلنم اینه برگردم فعلا اومدم بچرخم. خوب نردی هم هست. میگفت خیلی جالبه که شمال ایران یه نوار سبزه بعد اونور رشتهکوههای بلند یهو خشک میشه. صحبت ترافیک بود یه عکس از ترافیک تهران نشونش دادم گفت چرا همه ماشینا شبیه همن؟ راست هم میگفت زبونبسته همه تیبا و 206. رفته بود عکسای ماهوارهای تهران رو توی گوگل دیده بود میگفت چرا درخت کمه اینقدر. یبارم به من گفت میلاد میلاد، شاه یا آیتالله؟ گفتم هیچکدوم.
یک خانم کانادایی 50 و خردهای ساله هم هست توی دپارتمان به نام شارلین، که اون اول که من اومده بودم هرچی سوال موال داشتم ازش میپرسیدم و کمکم کرد کلی. اینم اطلاعاتش در مورد ایران خوب بود، گفت خوب وقتی از ایران اومدی بیرونا. بعد گفت 10 12 ساله هوا پسه، نیست؟ گفتم آره همچین چیزایی. دو بار ازدواج کرده و 7 تا بچه داره. یه کمم محافظهکار میزنه، بحث یوگا پنت و اصطلاحا ساپورت شد گفت حالا خیلی لزومی نداره همه برجستگیهای اندامهای شخصی آدم رو ببینن! من با دخترم که چهارده سالشه کشمکش دارم سرش. به نظرش مد مبتذلی میومد. یک خانم مکزیکی 40 و خردهای ساله هم هست به اسم آلبا که انگلیسی رو خیلی دست و پا شکسته صحبت میکنه با اینکه شوهرش کاناداییه. داشتم فکر میکردم منطقیتر اینه که شوهرش اسپانیولی بلد باشه، وگرنه در برقراری روابط موثر قاعدتا باید دچار چالش باشن. خیلی اطلاعات خاصی در مورد ایران نداره این آلبا. ولی با من خیلی خوبه، کلا خیلی هم گرم و بامحبته. یبار برام یه غذای مکزیکی آورد و گذاشت توی یخچال به نام تامال که خمیر ذرت حاوی کشمش و پیچیده شده در برگ ذرت بود که واقعا خوب بود. هفته پیش هم برگشت بهم گفت میلاد من از کار کردن با تو لذت میبرم، آدم خوبی هستی. گفتم من سگ درگاهتم به مولا، تف کن توش شنا کنم. حالا منم یبار باید براش قرمهسبزی درست کنم ببرم، احتمالا تا آخر تابستون که قرارداد دارم و بعدش حسم اینه که میندازنم بیرون. ولی خوب به قول نووهچنتو به یورش.
حالا اون بخش برخورد با مشتریان رو در پست دیگهای تعریف میکنم، الان خستهم میخوام برم شام بخورم.
در ادامهی پست قبل اینم باید اشاره کنم که الان حدود یک سال و چهار ماه هم هست که پدر و مادرم رو ندیدم. داشتم فکر میکردم بیشترین مدتی که پدر مادرم رو ندیده بودم آموزشی سربازی بود، آبان 95. اون موقع یک چیزی حدود 40 روز کلا توی پادگان نگهمون داشتن. یعنی فقط یکبار مرخصی شهری دادن بعد یک ماه که یه عصری با سه تا دوستام دربست گرفتیم رفتیم یزد چرخیدیم. بعد یک ماه غذای پادگان رفتیم یه پیتزایی زدیم که یکی از بهترین و لذتبخشترین وعدههای غذایی بود که توی زندگیم خوردم. بعدشم رفتیم چهار تا میوه خریدیم و برگشتیم خودمون رو تسلیم کردیم. زن هم دیدیم. چون یک ماه کلا مونث ندیده بودیم. فکر کنم البته هفتهی سوم اینا یه پیادهروی برد بلند رفتیم که اونجا رسیدیم به روستا و جادهطوری اطراف پادگان اونجا یه موتوریای داشت میرفت که ترکش یه توده پارچهی سیاه نشسته بود. اونجا یادمه چشمای همه موجود مونث رو تعقیب میکرد که داشت در افق محو میشد. خلاصه اینطور. اون 40 روز طولانیترین مدتی بود که ننه بابام رو ندیدم. بعدش هم یه بازهی تقریبا 9 ماهه در سال 97 و بلافاصله بعد تموم شدن سربازیم میرفتم معدن داییم کار بازسازی انجام میدادم، اونجا هم 1 ماه معدن بودم 1 هفته تهران. ولی خوب هیچکدوم به رکورد در حال بهبود 16 ماه الانم نمیرسن. حالا عجیب اینه خیلی احساس دلتنگی نمیکنم. همون آموزشی بعد یک هفته زنگ زدم خونه انگار دو قرن گذشته بود بسکه سخت میگذشت. البته این احساس دلتنگی نکردنم فکر کنم بیشتر به خاطر بیزاری و وحشت از اون زندگی نکبتواری هست که دو سال آخر قبل اومدن داشتم. از معدن که برگشتم که 6 ماه لاس با اپلای دکترا و اینا (همه رو هم جز دو تا پذیرش پولی تخمی ریجکت شدم) زدم که کرونا شروع شد. از تابستون 99 تا زمستان 1400 نکبت کامل بود. بهار 99 که اصلا یادم نمیاد چه گهی میخوردم. منتظر بودیم کرونا یکی دو ماهه تموم شه فک کنم. کلا بیکار خونه بودم. یعنی یک حالتی از زندگانی هست که من با یقین میگم مرگ ازش بهتره، اونم مرد بیکار و بیعاره. حالا اضافه کن با 30 سال سن خونه ننه باباش هم باشه. یعنی خود خدا هم فکر کنم تایید میکنه که نه این یک مورد جدی خودت رو بکش. تابستونش سرم به یک کار بازسازیای برای داماد و یکی از دوستامون گرم شد. پاییزش یک شرکت مهندسی صنایع کار نگارش انگلیسی میخواستن که دوست خواهرم پرسید کسی رو میشناسی؟ گفتم خودم میام. رفتم دو ماه نشده گفتم نیستم اومدم بیرون. اول زمستون یکی از دوستام یه آگهی جذب نیروی یه شرکت معماری و شهری برام فرستاد که گفتن بیا مصاحبه، البته پروژهای نه استخدام دائمی. یادمه اون چند روزی که منتظر جوابشون بودم افتاده بودم روی تختم و میگفتم جان مادرت درست شو، نشی چجوری سر کنم من این روزها رو. اونجاها بود که خیلی ارگانیک کمکم داشتم مذهبی میشدم. خلاصه شرکته جور شد و همون موقعها هم داشتم چهار تا جای جدید من جمله همین کلگری رو اپلای میکردم. جای شرکت جردن بود، یک ساعت و نیم صبح رفتن و یک ساعت و نیم شب برگشتن توی ترافیک بودم، سر جای پارک هم که هر روز دهنم سرویس میشد. یه کوچهای بود بلوار طور که حمل با جرثقیل نبود ولی جریمه میکرد. شانسی بود دیگه یه مدت ماهی اصلا جریمه نشدم، بعد مثلا تو یه هفته دوبار شدم. یه کاغذ گذاشتم زیر برف پاک کن "جان مادرت جریمه نکن کارمند اجارهنشینم" که البته تاثیری نداشت. یه جوری ترافیک و آلودگی کونم رو پاره کرده بود که ساعت 7 اینا که میرسیدم به پارکینگ اکباتان احساس میکردم چند لایه کثافت و دود روی صورتمه، یبار هم که رسما تو همون پارکینگ بزاق و اسید معده بالا آوردم. اسید معدهم حاد شده بود، نمیدونم استرس بود محیط بود چی بود، افتاده بودم به سرفه که مدتی هم طول کشید فهمیدم مسببش رفلاکس معدهست. 6 ماهی تا اول تابستون مشغول اون شرکته بودم. با آدمهای جالبی هم آشنا شدم اونجا. حالا همون موقع پذیرشهای کانادام هم اومده و بود و درگیر فکر کجا برم بودم که در مقطعی در انتهای تابستون بعد کنسل کردن بلیط وینیپگ به اصلا برم یا نرم تغییر صورت مساله داد. اون برهه حقیقتا کیریترین برهه از زندگیم بود که میگفتم خدا یا یه مسیری بگشا یا منو بکش راحت شم برم. دیگه اوایل پاییز که کلگری رو قطعی کردم یه کم دلم بیشتر باهاش بود و تکلیفمم معلوم شده بود ولی باز پوسیده شدم تو خونه، کار خاصی نداشتم بکنم. شبا چراغو خاموش میکردم بلند بلند پادکست انگلیسی گوش میدادم. یه عصری ماشین مامانمو برداشتم برم بنزین بزنم سریعتر بگذره. یه عصر پاییزی نسبتا دودآلودی هم بود. نزدیکای خونه که رسیدم احساس بدبختی بهم هجوم آورد و ریز شروع کردم گریه کردن. بدجور افسرده شده بودم. یه احساسی داشتم، اینکه زندگی همه داره میره جلو، من انگار وایسادم. با این تفاسیر خیلی جای تعجب هم نداره چرا دلم برای "خونه" تنگ نشده. ولی چندباری خواب شیرینی خامهای دیدم. فکر کنم همین دیشب هم دیدم. اینجا شیرینی خامهای درست نداره.
401 اولین سالی بود که توی زندگیم کلا ایران نبودم، از این جهت سال مهمی بود. البته از جهات دیگهای هم سال مهمی بود، کار پیدا کردم اینجا و پول درآوردم. یه ترسم قبل اومدن این بود که نتونم برای پروژهام فاند بگیرم یا کار نسبتا درستی پیدا کنم و مجبور باشم یه مدت زیادی از جیب بخورم یا مجبور شم از خانواده بگیرم یا ناچار برم تی بکشم یا ظرف بشورم. قبل اومدن یبار بابام بهم گفت "تنها میخوای پاشی بری چیکار کنی اونجا اصلا؟" یکبار دیگه هم گفته بود حالا مطمئنی میتونی کاری چیزی پیدا کنی اونجا؟ نتونستی چی؟ که من گفته بودم برمیگردم. البته اینجایی که اومدم خیلی پولی لازم نبود از خانواده بگیرم و این ابهامات هم کمرنگتر بود، حتی وقتی که در یک مقطعی میگفتم من اصلا نمیخوام برم بابام یه شب سر شام با تغییر موضع 180 درجهای گفت "میلاد کلگری رو برو". آخر تابستون یک جایی بود که کفگیر به نظر میومد داره به ته دیگ نزدیک میشه، همون روزا یه ایمیل اومد که اسکالرشیپ گرفتم. نشانهای از پروردگار بود. بعدشم آخرای سال میلادی رفتم دکاتلون استخدام شدم به عنوان مسئول فروش و "راهنمای" لوازم ورزشهای “outdoor”. خیلی از این کار راضیم. کلی آدم مختلف میبینی. بیشترا فک میکنن من فرانسویم. احساس میکنم گاهی طی یک کسکلک ناخودآگاه لهجهم رو هم یه کم فرانسوی میکنم که به شک دامن میزنه. هفته پیش یه خانوادهی چهار نفری اومدن که تاجیک افغان میخوردن و شنیدم ریز دارن فارسی حرف میزنن. گفتم شما اهل تاجیکستان هستین؟ گفتن نه افغانستان. گفتم من هم ایرانی هستم، هر کمکی چیزی بود بگین. دو تا بچهی کوچیک داشتن، یه دختر چهار پنج ساله و یه پسر دو سه ساله. هر کدوم هم یه دوربین دوچشمی گرفته بودن باهاش ور میرفتن. دختربچه اومد با خجالت به من گفت این چطور کار میکند؟ گفتم باید یک چشمت رو ببندی و توش نگاه کنی. دوباره گفت چطوری کار میکند؟ تکرار کردم. یه کم فکر کرد و توش نیگا کرد، دوباره آروم با همون لحن سوالی خاص گفت چطور کار میکند؟ مجدد توضیح دادم. داشتم با یکسری لباس ورمیرفتم، اومد گفت شما چکار میکنید؟ گفتم دارم این لباسها رو مرتب میکنم. یه کم فکر کرد، دوباره با اون لحن سوالی و مظلوم پرسید چکار میکنید؟ مجدد تکرار کردم. گفتم اسم شما چیه؟ گفت من یک چیزی جان و برادرم یک چیز دیگه جان. خود اسامی رو دقیقا متوجه نشدم، ولی جان آخرش واضح بود. گفتم چه اسمای قشنگی. گفت نام شما چیست؟ گفتم میلاد. سوالی پرسید میلاد جان؟ گفتم بله بله. گفت برادرم ساعت دارد، من ولی ساعت ندارم. یه نیگا به ساعت من کرد گفت شما ساعتتان را کجا خریدین؟ گفتم همینجا یه مالی بود از اونجا خریدم. داشتن میرفتن به مامان باباش گفتم بچههای بامزهای هستن. یک تیکه از قلب من رو کندن و با خودشون بردن.
خلاصه اینکه 401 اینجوری. حالا بیشتر مینویسم. الانم که دیگه کمکم داره بهار میشه و زمین سبز میشه. یعنی خیلی تدریجی و سوسکی چمنا که 5 6 ماهی قهوهای هستن دارن سبز میشن. زمستون امسال یه 4 5 ماهی فک کنم برف روی زمین بود. وقتی هفتهی پیش برفا دیگه کامل آب شدن برگای پاییزی که روی زمین و زیر برف مونده بودن افتادن بیرون، فریز شده بودن رسما چندماه. یعنی زمینی که کمکم داره به سبزی میزنه، روش برگای نارنجی هست، یه برف ریزی هم اومد و یه تاچ سفید هم اضافه شد. رسما اثر سه تا فصل رو همزمان میشد روی زمین دید.
چند شب پیش خواب میدیدم که نگرانم از اینکه باقی عمرم رو هم تنها بمونم. کلیاتی ازش یادمه ولی جوری بود انگار با ترس و استیصال در به در دنبال کیس میگشتم و فکر میکردم نکنه جدی نتونم هیچوقت هیچکسی رو پیدا کنم. ولی جالبه، وقتی بیدار شدم مساله اونقدر به نظرم بغرنج نمیومد. به قول نوهچنتو و ترجمهی درخشان معصومی همدانی، "به یه ورش". سالها و بلکه دهههاست که کلا به یه ورشه. از سالهای ابتدایی دبستان. منظورم اینه الانم که گاهی آینده رو برای خودم ترسیم میکنم یا به 10 سال دیگه فکر میکنم بیشتر خودمم توی تصویر تا دونفر.
دیشب خواب میدیدم برگشتم به دبستانی که میرفتم. یه مدرسهای بود به نام پیوند، پشت پمپ بنزین ولنجک. انگار مدرسه تعطیل شده بود و معلما داشتن میومدن بیرون، یکسری مرد میانسال بودن با کت شلوار کراوات یک شکل شیک و یکسری زن میانسال که دقیقا یادم نیست مینیژوپی چیزی پوشیده بودن یا حجاب نداشتن یا چی. رفتم توی حیاط مدرسه که شلوغ بود و خیلی پارادوکسیکال انگار کلی از معلما و کادر جمع شده بودن. از چند خانم که نشسته بودن پرسیدم من سال 77 تا 79 اینجا دانشآموز بودم، آقای پناهی زندهست؟ آقای پناهی ناظممون بود که اون موقع هم سنی داشت. گفتن نه مرده. گفتم خانم درخشان چی؟ خانم درخشان معلم پنجم دبستانم بود که منو دوست داشت. اونم یه کم سن دار بود. یه کم مکث کردن، گفتن خانم درخشان هم مرده. زدم زیر گریه. بعد یه کم فکر کردم، چون داشتم توی خواب تقلا میکردم اسم معلم چهارم و سومم رو به یاد بیارم. یادم اومد. خانم اصفهانی هنوز هستن؟ یکیشون چرخید و گفت خانم اصفهانی! کارتون دارن! بعد خانم اصفهانی اومد. گفتم من فلانی هستم. فکر نکنم یادتون بیاد. خانم اصفهانی خیلی دوستم داشت. یبار یادمه سر کلاس منو جلوی همه بچهها بغل کرد که بچهها خندیدن و من کلی خجالت کشیدم. یادم نیست خانم اصفهانی دقیقا چی گفت. شاید یه چیزی تو مایههای اینکه ما خیلی خوشحال میشیم وقتی بچهها برمیگردن. گفتم خانم عباسی هم هنوز هستن؟ خانم عباسی معلم سومم بود. نسبتا جوون و سکسی بود. یادمه از اولین حسهای کراش زندگیم بود، یعنی حسی که بهش داشتم نسبت به حسی که به بقیه داشتم فرق میکرد. یه دختری هم داشت همسن ما که با پسر معلم بهداشت که اونم همسن ما بود گاهی توی مدرسه میچرخیدن و ما بهشون میخندیدیم. گفتن آره! خانم عباسی! خانم عباسی اومد. مجدد جزئیات مکالمه رو یادم نیست. یه چیز رو روشن یادمه فقط. گفتم من گاهی خواب میدیدم که اومدم مدرسه توی تمام این سالها. خوشحالم که بالاخره تونستم واقعنی بیام و شما رو ببینم. غافل ازینکه اینم خوابه، و احتمالا تا آخر زندگیم نه دیگه به اون مدرسه برمیگردم (چون بعیده کسی مونده باشه که بشناسمش) و نه دیگه هیچوقت خانم اصفهانی و عباسی و درخشان رو خواهم دید، مگه توی همین خواب.
یکی اینکه محیطی هست که کلی آدم که نمیشناسی همه همزمان دارن صحبت میکنن. فکر کنم اکثرا هم به تخمشونه بقیه چی مینویسن. یعنی همه همون حس به تخممی رو به توییتای تو دارن که تو نسبت به توییتای بقیه داری، چون همه یکسری نوبادی هستیم دیگه. حالا اینکه کلی نوبادی دارن همزمان حرف میزنن رو دو جور میشه دید، یکی اینکه خوب یک فضای دموکراتیکه که میتونی با زندگی و نظرات کلی آدم معمولی مثل خودت آشنا بشی که در حالت عادی هیچ دریچهای به زندگیشون نداری، همین رو مثلا اومبرتو اکو تحت عنوان "هجوم احمقهایی" میبینه که در حالت عادی تنها گوشهایی که برای شنیدن حرفاشون هست دو سه تا دوست و رفیق توی باره. من چون از جمعهای شلوغ هیچوقت حس خوبی نمیگرفتم نظرم به دومی نزدیکتره در مورد چنین فضایی و کلا سوشیال مدیا. یک مطلب دیگه هم اینه نهایتا اونجا خواهی نخواهی یک جندهی لایک و توجه هستی، چون اساسا معیار سنجش اون آیکون لایک هست. دریای کسشر هم که ساحل نداره به خودت میای میبینی هی داری فکر میکنی برم فلان اتفاق رو توییت کنم چهارتا لایک جمع کنم. بعد مثلا ۱۰۰ تا لایک میگیره میگی ایول موفقیتآمیز بود، دو تا میگیره میگی ای بابا کیر خوردم باید استراتژیم رو عوض کنم. حالا ممکنه لایک مسالهی ثانویت باشه صرفا بخوای نظرت رو بیان کنی ولی ذات سوشیال مدیا خودنماییست و جلب توجه. من یک ماهیه خیلی کمتر میرم توییترو احساس سبکی روح و ذهن میکنم و انگار یکسری وزنه که به روحم بسته بودن باز شده و حالا رها و سبکبال شدم. کانال وحیدآنلاین و گروه ایرانیان کلگری رو هم ترک کردم و این احساس سبکی روحم واقعا ملموسه، اینکه در یک ماه اخیر پورن و خودارضایی رو هم ترک کردم خیلی موثر بوده.