نیمه شب در تراس

ای گربه پشمالو تو اگر امشب از گرسنگی و سرما تلف شوی من هرگز خودم را نخواهم بخشید.فکر می کنید استدلال غذا ندادن به یک گربه پشمالو که پشت در آشپزخانه (ای که به تراس راه دارد) ناله ها و میوهای جانسوز سر می دهد چه باشد خوبه؟اینکه "آهای به این گربه هه غذا ندیا خوشش میاد دیگه نمی ره.مضافا این که زشت گنده و پشمالو هم هست."یعنی به خاطر قدر شناسی یک گربه از این که یه بار بهش شیر دادین و برای همین هر از چندی میاد یه سری بهتون می زنه بهش غذا ندین؟جدا؟البته اگه یه مقدار نزاکت به خرج می دادن اینا و قضای حاجت رو در فضاهای مناسب تری انجام می دادن شاید یک بخش عمده ای از نگرانی جامعه ی بشری درباره ی جامعه ی گربه ای برطرف می شد.البته اینا پیش داوریه در مورد گربه مذکور معلوم نیست شاید گربه هه تو خونش توالت فرنگی داشت.خدا رو چه دیدید.یک نکته ی بسیار بغرنج اینه که هر چند منم قبول دارم که گربه های خاکستری گنده یه مقدار تن لش و بی خاصیت به نظر میان ولی دلیل نمیشه آدم صرفا از روی ظاهرشون قضاوت کنه.این که یه گربه گنده و پشمالوئه پس بهش شیر ندیم و یه گربه کوچولو مامانیه بهش شیر بدیم از لحاظ اخلاقی کاملا مذموم و مردود است.
با توجه به سرمای یک عالمه میلیون درجه زیر صفر و فرکانس محزون صدای گربه ی مذکور واقعا می گم که دچار عذاب روحی شدم.نمی دانم میدونید یا نه ولی من روح خیلی بزرگی دارم به طوری که نصفش ازم زده بیرون و سابقه ی بسیار طولانی در رفتار محبت آمیز و انسانی با حیوانات.بچه که بودم جوجه های زیادی رو تحت کفالت و سرپرستی داشتم که متاسفانه همشون به خاطر علل مشکوک و نامعلومی مردند.هم چنین دو فنچ،یک کلنی مورچه،دو عدد بچه قورباغه،مقادیر متنابهی کرم ابریشم(دبستان که بودم با بغل دستیم توی جامیز یک مجموعه آزمایشات و بررسی های علمی روی کرم های ابریشم و پروانه ها انجام می دادیم.)و یک سری ماهی ار جمله حیوانات دیگری بودند که افتخار آشنایی با من رو داشتند.از بحث اصلی دور نشوم،یه خورده شیر ریختم تو در سطل ماست که بهش بدم ولی تا درو وا کردم دیدم نصف کلش و دو تا پنجه از لای در رد شد.هنوز مطمئن نشدم ولی به گمانم هدف اصلیش این بود که بیاد تو لش کنه.اگه خونه مجردی چیزی داشتم اصلا شاید یه رختخوابی تو هال براش مینداختم شب بگیره بخوابه ولی خوشبختانه دو سه نفر که یک خورده سالم تر از من فکر می کنن هم توی آشپزخانه بودن که بهم گفتن درو وا نکنم.من هم درو بستم که نزدیک بود گردنش نصف بشه ولی شکرخدا اتفاقی نیفتاد.ولی مگه غذا از حلقم پایین می رفت؟نه خیر الا با دو لیوان نوشابه که خوردم.فکر کردم بابا این گربه هه خل و چله.آخه پنج طبقه از پله فرار کوبیده اومده بالا چی کار کنه.الان بعد از گذشت چند ساعت از اون ضایعه دردناک نمی دونم هنوز نشسته پشت در یا نه.واقعا که قضیه خیلی تراژیکه.ولی مطئنم شرایط منو درک کرده.همین طور فکر می کنم قاعدتا گربه ها یک استراتژیه مشخصی برای مقابله با سرما دارند.امیدوارم.

با عرض سلام و احترام ؛

نگارنده این تارنما به دلیل افترا و توهین به اشخاص حقیقی و حقوقی و انتشار مطالب مبتذل و موهن در پست آخر وبلاگش تا اطلاع ثانوی در بازداشت موقت به سر می برد.هرچند نامبرده علی رغم تهدید ها و فشارهای وارد شده حاضر به رد اظهارات سوال برانگیزش نشده است اما پیش بینی می شود تا هفته آینده با تشدید فشارها وی از مواضع شرم آور و ضد انسانیش عقب بنشیند در غیر این صورت پرونده به دادگاه ارسال خواهد شد.
رونوشت به جناب رئیس / آنتوان پرخف سرباز وظیفه

رد شده ام

اولین اقداماتی که من در صورت به قدرت رسیدن انجام خواهم داد:


- حذف لغات "قهوه" ، "سیگار" و "کافه" از دایره واژگان فارسی.


- تعقیب قضایی و ابلاغ احکام سنگین و بدوی بدون برگزاری دادگاه برای افرادی که در پروفایل فیس بوک شان یا در دو استتوس متوالی و یا سه استتوس غیرمتوالی از واژگان "قهوه" ، "سیگار" و "کافه" استفاده کرده اند
.


- به طور کلی تعقیب قضایی و بازداشت افرادی که عضو فعال فیس بوک هستند
.


-
ایجاد جو رعب و وحشت برای افرادی که عضو غیرفعال فیس بوک هستند.


- سلب آسایش و ایجاد ناامنی برای افرادی که یک زمانی عضو فیس بوک بوده اند.(در اینجا خود قانونگذار هم مشمول این بند می شود و این نشان دهنده ی اوج دموکراسی فیل سوپیستی است.)


- جریمه ی نقدی سنگین برای افرادی که هیچ گاه عضو فیس بوک نبوده اند.(صرفا جهت تامین بودجه ی مملکت)


- اعمال سنوات زندان برای افراد بر اساس تعداد پیج لایک خورده در فیس بوک
.

- پلمپ خانه هنرمندان و تمامی متعلقات توش اعم از دربان و اجناس و افراد مراجع.بدیهی است که افرادی که سابقه مراجعه به خانه هنرمندان را دارند و در لحظه ی پلمپ در مکان حضور ندارند شانس آورده اند وگرنه اون تو ماندگار می شدند و تا آخر عمر می توانستند غذای گیاهی نوش جان بفرمایند
.

- شناسایی افراد مراجعه کننده به "کافه" های خیابان انقلاب و ولیعصر و محدوده ی گاندی و واداشتن این افراد به انجام کارهای عمرانی سخت بدون حقوق.(مراجعه صرفا جهت استفاده از سرویس بهداشتی مشمول این بند نمی شود.)


- تهاجم ناگهانی و هماهنگ به تماشاخانه ایرانشهر و کشیدن پول بلیط تئاتر از حلقوم بازیگران و کارگردان قضیه.جریمه نقدی تماشاگران تئاتر به مقدار پول بلیط(جریمه بسته به قیافه طرف می تواند بیشتر هم بشود.)


- ممنوعیت 24 ساعته رفت و آمد در حوالی تئاتر شهر.


- تشویق افراد به برقراری رابطه اجتماعی بر مبنای "توهین متقابل" در متروی تهران و حومه.


- انتصاب بهمن هاشمی به عنوان سخنگوی دولت.


- انحلال باشگاه های پرطرفدار ورزشی.


- حذف عدد از واحد پول ملی.


- حذف نظام آموزشی کشور.(احتمالا تصحیح نظام آموزشی کشور عملی و اقتصادی نخواهد بود و بهتر است صورت مساله کلا پاک شود.)


- بلند خوانی آثار تالکین بالاخص سه گانه ارباب حلقه ها از بلندگوهای اماکن عمومی شهر.


- گل گرفتن دره های شمال تهران و ایجاد تفرجگاه های جدید در یک جای جدید.


- تبدیل برج میلاد به پارکینگ طبقاتی.

 

یقین دارم که بدون اجرای بی تنزل و تمام و کمال این اصلاحات و قوانین زمینه برای اصلاحات بعدی فراهم نمی شود.

 

هر سرپناهی خانه نیست

یک مقدار به برنامه هایی که برای بعد از مرگم دارم فکر کردم و به یک جمع بندی کلی رسیدم.این سلسله مراسم تشییع و ختم و اینارو کلا وصیت می کنم نگیرن.البته از اونجایی که بالاخره تشییع یک واقعیتی است باید بیشتر بهش فکر کنم.تو خیابون که نمی تونن ولم کنن(بد فکریم نیس ولیا خیلی آوانگارده).شاید وصیت کنم مومیایی بشم و توی موزه تاریخ طبیعی یا جغرافیای انسانی ازم استفاده بشه گرچه بعید میدونم تو این موزه ها مومیایی نگه دارن.یک گزینه هم میتونه این باشه که خاکسترم بکنن و بریزن تو گلدون توم گل میمون یا اقاقیایی چیزی بکارن بذارن لب پنجره.(فقط باید یه لیبلی چیزی داشته باشه کسی کود مود توش نریزه بالاخره آدم یه قدر و مرتبتی داره.)البته این گلدون و اینا یه خورده رمانتیکه به گروه خونی من نمیخوره برا من همون مومیایی یا پودر بچه شدن بهتره.
به جای مراسم ختم و اینا ترجیح می دم یه کار به درد بخورتر انجام شه.فکر کنم برگزاری یک مجموعه ورک شاپ معماری داخلی یا داستان نویسی گزینه ی خوبی باشه.از اونجایی که باید یادی از من هم بشه وصیت می کنم ورک شاپ ها در زمینه های مورد علاقه من باشه و از آدمهایی دعوت بشه که توی زندگیم بهشون ارادت داشتم.یکیش دارن شانه که اگه بتونه یه پرزانته راجع به فیکشن نویسی بده خیلی روحم خوشحال خواهد شد.حتی اگه برگزاری ورک شاپ ها قطعی شه میتونم برای حضار پیام ویدئویی هم بدم.اوه ارباب حلقه ها رو داشت یادم می رفت.میشه جای چهلم یه سالن سینما رزرو کرد و کل سه گانه ارباب حلقه ها رو پشت سر هم با نقد و بررسی نشون داد.البته مدتش یه کم طولانی میشه(15 ساعت مثلا) ولی وقتی همه آدما اومدن میشه درو قفل کرد دیگه مجبور شن تا آخرش بمونن.اگه یکی از بازیگراش هم بیاد که خیلی اوکازیون میشه و مسلما گزینه اول من لیو تایلر عزیزم(لیدی آرون)است.مثلا شاید یه چنین جمله ای بگه "به یاد فلانی که هر کدام از فیلم های سه گانه رو 8 بار دید و تا کتاب دوم هم پیش رفت که به علت مشغله زیاد از خواندن کتاب سوم منصرف شد."در انتهای مراسم هم انیا میتونه اون آهنگ "می ایت بی" رو اجرا کنه و اشک در چشم حضار حلقه بزنه.انیا هم شاید راجع به من بگه "هووم...من خوب تقریبا نمی دونم این بابا کی کی بوده(اشکاشو پاک می کنه-حضار منقلب)ولی...ولی..(گریه اش می گیره میان جمعش می کنن می برنش)"
یک مسئله ای وجود داره و اون این که اگه بازماندگانم بخوان همه این افرادو بیارن باید دسته جمعی کلیه هاشون رو بفروشن.من انتظار اینو ندارم که همه موارد الزاما عملی بشه.درک می کنم...ولی بعید می دونم خیلی بشه کاریش کرد.یه باره دیگه.نمی دونم شاید کل برنامه موسیقی که برای یک هفته تدارک دیدمش بتونه در یک شب جمع بشه مثلا سر سال که شد آنادما بیاد یه اجرای مختصر داشته باشه.
این از مسئله ی مراسم و اینا که باید حالا چند روز قبل مرگم بشینم قشنگ برنامه ریزی کنم.یه بحث مورد ارث و مرثه که خیلی پیچیده نیست.اگه در آینده ی نزدیک بیفتم بمیرم که خیالم راحته هیچی ندارم که بخوام بذارم برا کسی.مگه یه سری کتاب مزخرف که می سپرم همرو آتیش بزنن.اگه در آینده ی دور بخوام بمیرم هم دقیقا وضع همینه چون پول تو جیب من نمیمونه.خلاصه اینکه از ما چیزی در نمی آد.یه چند تا دی وی دی فیلم دارم که ترجیح میدم بذارن تو قبرم.چون اومدیم و این مصری های باستان حق داشتند و می شد از وسایل تو قبر استفاده کرد.ضرر که نداره.
برای سنگ قبر طرح ویژه دارم.یکی اینکه دیزانش رو کاملا خودم با فتوشاپ انجام می دم میدم رو سنگ پلات بگیرن.میشه یه شیت 2 متر در نیم متر سنگی.بین جمله هایی که برای سنگ قبر در نظر دارم فکر کنم "توقف بیجا مانع کسب است،حتی شما دوست گرامی"از بقیه بهتر باشه.دیدین اینایی که تو قبرستون راه میفتن زل میزنن به سنگ قبر ملت.خیلی رو اعصابن.بعد فکر کنین همه هی بیان زل بزنن به سنگ قبرتون.انگار بیلبورد تبلیغاتیه.سال مال که عمرا نمی نویسم.چون اعتراف می کنم یکی از تفریحات کثیفی که خودم همیشه وقتی میرم قبرستون دارم پیدا کردن آدمیه که رکورد طول عمرو داره.آدم ساعت ها سرگرم میشه.
اینارو که خوندید شاید فکر کنید الان میخوام خودمو از پنجره بندازم بیرون.نه آقا.من یه بلک لیست دارم که تا اینا رو نکشم خودم نمی میرم.در کل نمی دونم چند سال زنده میمونم ولی حسم بهم می گه یه چهل پنجاه سال دیگه زنده ام.میدونید اگه اونجوری بشه از یه جهتی خیلی بد میشه،این لیو تایلر و انیا و دارن شان فکر نکنم زنده باشن تا اون موقع.

بائودولینو

در این دو ماه اولی که از پاییز گذشته بود هر روز صبح از خواب بلند می شدم و فکر می کردم چه جالب که هنوز سرما نخورده ام و تا حدی هم خوشحال بودم و به خودم افتخار می کردم.اما هفته ی پیش با شلوارک رفتم بیرون ورزش و تفریح که چاییدم و سرما خوردم.اولش ناراحت شدم چون فرداش باید می رفتم عروسی و اصلا خوشم نمی آد دونه دونه برا آدما توضیح بدم که "بله،شاید از ظاهر پریشانم حدس هایی زده باشید که سرمای سختی خورده ام و برای سلامتی خودتان هم که شده است بهتر است عقب بایستید."بنابراین در این مورد هیچ وقت در دست دادن و روبوسی پیش قدم نمی شوم،ولی خوب اگه کسی خواست خوب مسئولیت عواقبش با خودش.نهایتا به خیر گذشت و ویروس رو به دو سه نفر بیشتر منتقل نکردم.
از بچگی خیلی مشکلی با سرماخوردگی نداشتم چون آدم مدرسه و اینا که نمی رفت،صبح تا 10 می خوابیدم و بعدش یه پتو می پیچیدم دور خودم می نشستم برنامه خردسالان نیگا می کردم.حس رخوت بی نظیری داشت،با یه درجه توی حلق آدم.یه قصه های جزیره ای چیزیم نشون می داد که دیگه عالی می شد.اصلا یه حس دیگه ای داشت.هایدی و وروجک و آقای نجار هم برای یک کودک سرماخورده خیلی حس خوبی می آورد.
هفته ی پیشم که مریض شده بودم چنین حسی داشتم البته جز روزایی که مجبور بودم برم دانشگاه که خیلی حس خوشایندی نبود ولی آخر هفته اش که خونه بودم لم داده بودم روی تختم که کنار پنجره است و برف رو تماشا می کردم و هی پلکام می افتاد.تجربه فوق العاده ای بود.سرم هم داغ و سنگین بود.حیف که کتاب خوب چند وقتیه دستم نیومده وگرنه اگه یه کتاب خوبیم دستم بود عالی می شد.

اگر دلتان می خواهد دل یک آدمی که دارد دوران نقاهت سرماخوردگی اش را می گذراند را شاد کنید می توانید به آدرس من کتاب بفرستید.ترجیحا رمان روسی بالای هزارصفحه.با تشکر.

 

ads

اگر افکار شما وقت و بی وقت به ذهنتان هجوم می آورند.

اگر به دنبال راهی برای خلاصی از فکرهایتان هستید.

اگر دلتان می خواهد سر میز صبحانه به هیچ چیزی فکر نکنید و با آرامش صبحانه تان را بخورید.
یا وقتی در تاکسی یا مترو نشسته اید
یا سر نهار...
وقتی در مطب دکتر انتظار می کشید
یا وقتی دارید می دوید...
و فقط دلتان می خواهد به هیچ چیز فکر نکنید.
وقتی دیگر احساس می کنید از فکر کردن به جایی نرسیدید و نخواهید رسید...
ما ذهن شما را شست و شو می دهیم و با سیستم های نوین جلوی هجوم افکار به ذهنتان را می گیریم.
ما آرامش را به شما هدیه می کنیم.
به ما فکر کنید.

I Admit I've Lost Control

یک مسئله ای که در مورد نوشتن وجود داره اینه که هر چی بی پرواتر بنویسی و تولید محتوای بیشتری داشته باشی بالاخره یه چیزی از یه جائیت در می آد ولی اگه آدم اگه خیلی بخواد وسواس به خرج بده جدا از اینکه خودشو سرویس می کنه نهایتا هیچی از هیچ جاش در نمی آد.بنابراین مسئولیت مزخرفاتی که می نویسم رو به عهده می گیرم.ترجبح خودم هم این است که بیشتر فانتزی بزنم تا در مورد خودم بنویسم اما حس و حال فشار اضافی به سیستم مغز و اینا نیست کلا.

گمان می بردم یک تغییر عمده ای در احوالاتم رخ داده که شکم با یک اتفاق تجربی کاملا برطرف شد.دقیقا نظیر اتفاق تلخی که 5 سال پیش برام افتاده بود چند ماه پیش برام افتاد ولی نکته اینجاست که این بار هیچ حسی توم ایجاد نشد در حالی که اون دفعه کلی حس ناک شدم.مسخره است.آدم باید احساس داشته باشه.خیلی مهمه که آدم بالاخره یک حسی-هر حسی-داشته باشه.ببینم آدم پیر شه بدتر میشه یا بهتر؟فکر کنم بستگی به آدمش داره.ژانر پیری من از این پیرمرد درب و داغوناست که ساعت 3 بعدازظهر میشینن تو پارک شطرنج بازی می کنند.فکر نکنم خیلی آدمای جذابی باشن اینا.ترجیح خودم اینه که یه ویلایی چیزی داشته باشم دراز بکشم مارسل پروست بخونم.البته معلومم نیس شاید جوونمرگی چیزی شدم که حالا بریم جلو ببینیم چی پیش میاد.

خوبی بچه ها اینه که با مسخره ترین چیزا خوشحال میشن.یه خوبی دیگه شونم اینه که وقتی ناراحت می شن بعد یه ربع ری استارت میشن که عالیه.بازم مسئله تا حدی زیادی شخصیه،مثلا من چه الان و چه بچه گیام به بهانه های بسیار مسخره ای می خورد تو حالم.(سکون و فتحه روی ر اعمال گردد.)این یکی اصلا خوب نیست.ولی هر چیم سعی کنم خودمو اوکی نشون بدم بازم خرابم.از این رو حال و روز ثابتی ندارم،احوالم ثانیه به ثانیه فرق می کنه.

من احساس می کنم اونجوری که حقمه درک نشدم.به نظر خودم خیلی آدم جالبیم که میتونم کلی داستان هیجان انگیز تعربف کنم.مثلا توی تاکسی که می شینم اونی که کنارم میشینه میتونه جا این که بهم چپ چپ نیگا کنه یا دستشو بکنه توی دماغش بهم بگه چقدر از این که کنارم نشسته خوشوقته یا اینکه ازم بخواد اجازه بدم پول منم اون حساب کنه و من بهش بگم نه جانم هر کی مال خودش.ولی من جدا حالم از مترو بهم میخوره.همه آدما بوی عرق میدن و کلی آدم دور و ورت هست که دستشون توی دماغشونه یا دارن خودشونو می خارونن.کلی پیرمرد اعصاب خورد کن توی اون واگنا وجود داره که زیر لب فحش می دن و وقتی جاتو میدی بهشون ازت تشکر نمی کنن.کلی خانوم میانسال وجود داره که بی ادبانه بهت اشاره می کنن از کنجی که میشه توش لم داد و خوابای کوتاه دید موو کنی به صندلی کناری که ماتحتشون فقط با ماتحت یک مرد همجواری داشته باشه نه دو مرد.خیلی مسخره است.آدمام دو دستن یکیا که حرف نمی زنن و مثل زامبی زل می زنن توی صورت همدیگه و دسته دوم اونایی که با صدای بلند چرند و چال می گن.
اگه یه بالنی چیزی داشتم خیلی ایده آلم بود.هم یه هوایی می خوری هم یه ورزشیه(نمیدونم چرا ولی احساس می کنم باید باشه.)

شاید فکر کنید یه خورده قاطی دارم ولی آخرین باری که خیلی بهم خوش گذشت 4 سال پیش بود که پیش دانشگاهی بودم و نمیدونم چه مرضی گرفته بودم که ضربان قلبم شده بود 150 تا در دقیقه.بعد رفتم بیمارستان و دو شب خوابیدم که شب اول کباب چوبی و شب دوم همبرگر دادن.چند تا پرستار خوشگلم بودن که تا صداشون می کردم می دویدن میومدن ببینم چی میگم.ولی اولش قرار بود یه هفته منو نگه دارن که نمیدونم چی شد روز سوم بهم گفتم دیگه برو خونتون.خیلی اعصابم به هم ریخت.هر چی بهشون گفتم من حالا حالاها باید اینجا بمونم تا حالم خوب شه گوششون بدهکار نبود.دلیل نمیشه چون دکترن حال منو از خودم بهتر بفهمن.بعد اینکه انداختنم بیرون هم چند باری سعی کردم دوباره برگردم که نشد.


 پیش دانشگاهی کلا سال عالی ای بود.احساس می کردی به یه دردی میخوری .حیف شد چه سریع گذشت.


امیدوارم در آینده ی نزدیکی خیلی چیزا دور و ورم عوض شه...به یک ری بورن نیازمندم.



نیمه شب در آلاسکا

آه ای باران
ببار!
روز ها و شب ها ببار

هفته ها و ماه ها 
بر سر این شهر سیاه ببار.


خیابان های شهر را بشوی و ببر
ساختمان های خاکستریش را

صف ماشین ها را

همه و همه را ببر.

حتی آدمهایش را هم اگر خواستی...

جز من و معدودی.

آری من را نشوی چون من آدم جالبی هستم و شعرهای قشنگ می گویم.



همه فرزندان من

من جوجه ی رنگی غمگینی را می شناختم که یک روز پایم را رویش گذاشتم و له شد.
من فنچ کوچک بدبختی را می شناختم که جا اینکه مثل آدم حرف بزنه مدام جیک جیک می کرد.
من لاک پشت پیری را می شناختم که تو یقه یه بچه هه زندگی می کرد.
من سوسک بالدار ساکتی را می شناختم که از چرخیدن لای پرده های سالن خانه ی ما خوشش می آمد.
من مورچه ای را می شناختم که زنده زنده سوزانده شد.
من مورچه ای را می شناختم که به جرم ثابت نشده ای (ضدیت با نظام سرطانی) زنده زنده خورده شد.
من گربه ای را می شناختم که به فنچ کوچک بدبخت مذکور نظر داشت.
من مار بخت برگشته ای را می شناختم که از درد به خودش می پیچید.
من قورباغه ای را می شناختم که عادت داشت قیافه ی مسخره ای به خودش بگیرد.
من مارمولک ترسویی را می شناختم که سرش از بدنش جدا شد.
من موش کثیفی را می شناختم که با ضربات متوالی جارو و به طرز فجیعی مقابل چشمانم به قتل رسید.
من جوجه کفترهایی را می شناختم که دسته جمعی در یک روز تابستانی قتل عام شدند.
من جوجه ی رنگی خواب آلودی را می شناختم که مال من بود.
من سگ پرسروصدایی را می شناختم که خواب را از چشمانم ربود و ناپدید شد.
من تمام تلاشم را کردم.
بی ثمر بود.
                       

Spring, Summer, Fall, Winter... and Spring

بچه مدرسه ای که بودم نسبت به گذر فصل ها و ماه ها کلی احساس داشتم و این چقدر خوب است.الان اما خیر،فصل ها و ماه ها که هیچی گذران سالها هم به طرز مسخره ای بی اهمیت شده است.خیلی افتضاحه که هفته ی آخر شهریور و هفته ی اول تیر برا آدم فرق نداشته باشه.یک بیماریه روانیه حاده.
هفته ی آخر شهریور اکثر بچه موچه ها یک احساس دوگانه ی مزخرفی دارند،اکثرا در اون اعماق وجودشون یک حس دلتنگی نسبت به مدرسه احساس می کنند که در غالب موارد اقدام به سرکوب وحشیانه این حس می کنند.من هم همین طوری بودم هرچند هر چی به اول مهر نزدیک تر می شدیم اون حس مثبت نسبت به مدرسه کمرنگ تر می شد تا صبح اول مهر که هیچ بچه ی احمقی دلش نمی خواست از ماشین بابا ننه ش پیاده شه بره از دری تو که بالاش یه پارچه خوشامدگویی نفرت انگیز نصب شده بود.
تابستان هم از سویی فصل نفرت انگیز دوست داشتنی بود.خوب معمولا از حس بطالت و بیهودگی هر دو تعبیر رو میشه در موارد خاص برداشت کرد.من مثل حیوانات روز به روز زندگی می کردم،حساب روز ها و هفته ها رو نداشتم،هر روزی که از خواب بیدار می شدم و می دیدم بابام رو مبل جلو تلویزیون دراز کشیده این یعنی اون روز جمعه اس.دقیقا یادم نیس وقتی روزی 7 8 بار به مامانم می گفتم "مامان حوصله ام سر رفته"چی جواب می داد.ولی هیچ بهم نگفت درشو بزار سر نره.از این جهت مراتب تشکر رو از ایشون دارم.ولی الحق و والانصاف وقتی معلما سر کلاس می پرسیدن "تابستان خود را چگونه گذراندید؟"یک جواب آبرومندی داشتم بدم.یه تابستون می رفتم استخر هتل اوین کلاس شنا.معلم شناهه می گفت ببین بابایی این بچه ها همشون از این کلاس فارغ التحصیل شدن تو هنوز اون میله رو گرفتی داری پا می زنی.منم بهش گفتم من اصلا علاقه ای به شنا یاد گرفتن ندارم اما چون بالای 18 سال ندارم نمیتونم وقتم رو به دلخواه خودم بگذرونم.شوخی کردم اینو نگفتم.مثل گوسفند نیگاش کردم.بعد اومد یدونه از این کمربندا بست به کمرم که چون لاغر بودم تا ارتفاع قابل توجهی اومد پایین.بعد عینه هندونه انداختم تو استخر 4 متری بدون اینکه نظرمو بپرسه.منم کلی آب رفت تو حلقم و دماغم و داشتم به زندگی پس از مرگ فکر می کردم و اینکه آیا خداوند وجود داره یا نه که یارو آوردم بیرون.منم تمام آبی که داخل بدنم نفوذ کرده بود رو از طریق چشمهام دفع کردم.بعد بابام اومد بردم.از این استخره با یه مینی بوسه برمی گشتیم که راننده اش سیبیل داشت و کنار اتوبان چمران اتوبوسو می زد کنار و می شاشید.اونم هر روز.اون چند روز اول دستگیرمون نشده بود چی کار می کنه این یارو.یهو بغل اتوبان می زد کنار و می گفت الان میام.بعد لای بوته ها گم می شد و بعد 5 دقیقه در حالیکه داشت زیپ شلوارشو می کشید بالا پیداش می شد.از اون بالا کل ده ونک رو آبیاری می کرد.نه یه بار دو بار،هر روز.فکر کنم اصلا میونه ای با استفاده از سرویس بهداشتی نداشت.نمی دونم،شاید چند بار که کنار خیابون امتحان کنی معتادی چیزی میشی دیگه دلت رضا نمی ده جای دیگه ای بشاشی.یک آزمایش تجربیه.
خلاصه الان هفته ی اول مهر است و من حسی ندارم.هفته ی آخر شهریور هم حسی نداشتم.هفته ی اول تیر هم حسی نداشتم.اصلا جدیدا کلا به زور دیگه حسی دارم.البته قصد سیاه نمایی ندارم.خیر،من روشنفکر نیستم و هیچ وقت هم نخواهم بود.
البته در اون حد هم نه.یادمه همیشه وقتی تو کلاس می پرسیدن شماها میخواین چی کاره شین؟همه می گفتن خلبان پلیس دکتر رهبر و این چیزا.من همیشه به نظرم مسخره میومد.از من که می پرسیدن همین جوری الکی جواب می دادم.مثلا می گفتم جوجه فروش یا رئیس جمهور.فکر می کردم هه این احمقارو.هیچ کدومشون هیچ پخی نمی شن.البته الان می فهمم که زیاده روی کردم.بعضیاشون شدن و بعضیا نه.(هرچند زوده برا قضاوت آدما تو این سن تو برزخن)
یه بار خانم اصفهانی معلم چهارم دبستانمون جلو کلاس منو بغل کرد و دست به کله ام کشید.همه بچه ها ریزریزکی می خندیدن در حالی که من دنبال راهی برای انتقال اکسیژن به داخل ریه ام بودم.فکر کردم بذا این احمقا بخندن.وقتی بعدن که بزرگ شدم با دختر این معلمه ازدواج کردم حالیشون می شه.البته اول فکر کردم با خودشم شاید بشه ازدواج کرد که دیدم نه آقا عملی نیست.خانم اصفهانی عزیز امیدوارم حالتان خوب باشد و نمرده باشید.معلم سوم دبستانمون رو هم دوست داشتم و فکر می کردم خیلی خفنه چون روز اول اومد سر کلاس پاشو کرد هوا کفششو نشون داد و گفت اسسسپورت.یه پسر هم داشت که با دختر معلم بهداشتمون می پرید و ما همیشه پچ پچ کنان این دو رو به هم نشون می دادم و می خندیدیم و هممون هم به پسره حسودی می کردیم ولی کاریش نمی شه کرد.
نمی دونم چه مرضیه این خاطره نویسی و اینا.قبلا نمی نوشتم و چیزهای دیگری می نوشتم.الان آن چیزهای دیگرم نمی آید و خاطره ام می آید.شاید برای کسی مهم نباشه اما به خودم حس خوبی دست میده.از طرفی در راستای تکریم رئالیسم و تقبیح من درآوردیسم این اقدام قابل تکریم است.به قول چخوف که میگه آره اینایی که کیلویی می نویسن بدون این که تجربه کرده باشن عجب جانورهایی هستند.