چهار داستان

داستان بنده خدایی که دوزاریش مادرزاد کج بود


یادمه از بچگی همیشه تو جیبم یه دوزاری کج داشتم.نمیدونم از کجا اومده بود یا چه کسی انداخته بودتش توی جیبم،فکر می کنم از بدو تولد همراهم بود.باورتون نمیشه،این دوزاری به طرز مسخره ای کج و منحرف بود.یجوری شده بودم که توی زندگیم به هیچ چیز دیگه ای جز این مسئله نمیتونستم فکر کنم.آخه با یه دوزاری کج چه کاری میشد کرد؟نه میشه یه تلفن زد،نه میشه انداختش توی قلکی چیزی و نه جایی ازت یه دوزاری کج قبول می کردند.خوب به طور کلی اعتماد به نفسم رو در روابط اجتماعیم از دست داده بودم.تا اینکه روزی یک نفر جایی رو به من معرفی کرد که اونایی که دوزاریشون کجه رو پذیرش می کرد.و اینجا بود که مهم ترین اتفاق زندگی من رخ داد.موقع مصاحبه وقتی اون مرد سفیدپوش ازم خواست مشکلاتمو براش توضیح بدم دست کردم تو جیبم و دوزاری رو درآوردم،جلو چش یارو گرفتم و گفتم"ببین بابایی،این دوزاری من کجه.از اولشم همین جوری بوده."نمیدونم چه اتفاقی افتاد،که به ذهنم رسید شاید اگر موازی میز مرد بگیرمش دیگه کج به نظر نرسه.همین طور هم بود.باورکردنی نبود،تلف کردن یک عمر به خاطر یه دوزاری سالم که فکر می کردم کجه.ولی هر چی خواستم به یارو توضیح بدم که دیگه مسئله ای ندارم و مشکلم همین الان حل شد هیچ قبول نکرد.


داستان مردی که سیگارش دودش کرد


اساسا سیگار رو پدیده ی مضری میدونستم،البته اینطور نیست که الان چنین نظری نداشته باشم.الان هم سیگار رو پدیده ی مضری میدونم.حتی تصور میکنم این نظر من در مورد مضر بودن سیگار در آینده هم تغییری نکند.اما نکته ی مهم اینه که من به علت پاره ای مشکلات مجبورم سیگار بکشم.دستهای من حدود 10 سانتی متر از اندازه طبیعی درازتره.وقتی بیکار یه گوشه ای می ایستم نمیدونم با دستام باید چیکار کنم.بقیه ی عناصر بدن مشکل خاصی برای آدم ایجاد نمی کنند ولی این یکی چرا.سیگار کشیدن باعث میشه دستهای آدم مشغول باشند.
یک بار سیگارو که روشن کردم و شروع کردم کام گرفتن،متوجه مسئله ی عجیبی شدم.به جای این که من سیگارو بکشم اون داشت منو می کشید.هرچی تقلا کردم که از دهنم جداش کنم نشد که نشد.محکم چسبیده بود به لبام و داشت تند تند منو می کشید و دود می داد بیرون.بهش گفتم:" جناب برای چی داری منو می کشی؟من چی کار کردم که داری این جوری منو می کشی؟"
خوب از یه سیگار که داره شما رو می کشه نمیشه انتظار جواب داشت.یک پوزخند مذبوحانه ای زد و به کشیدن من ادامه داد تا کاملا دودم کرد.هیچ وقت نفهمیدم چرا این اتفاق برای من افتاد.چرا من؟این همه سیگاری.ولی خوب اتفاقیه که افتاده.


داستان عقربه ی کوچک ساعت


تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک
تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک تیلیک

(تیلیک ها همچنان ادامه دارند،بابت محدودیت سطور پوزش می طلبیم.)


داستان پسرکی که برای عقربه مذکور یک شعر سرود


پسرک بابت این ماموریت دردناک و سرنوشت محتوم عقربه کوچک ساعت خیلی غمگین بود.پیش خودش فکر می کرد:"خوب حالا این عقربه ی بزرگ میتونه یه نفسی تازه کنه،تازه یه جوریه انگار مثل یک خرس گنده گرفته خوابیده و به عقربه کوچک سپرده وقتی موقع تکون خوردنش رسید بیدارش کنه.سوال من اینه که آیا کسی این عقربه کوچک را مجبور به دویدن کرده؟شاید این عقربه شاهزاده ی جوانی باشد که طلسم شده است و یک نفر باید این طلسم  را بشکند.اما چه کاری از دست من بر می آید؟شاید یک شعر کوچک بتواند همه را متوجه وضعیت دردناک عقربه بکند.مثلا یه همچین چیزی:

غمگینم به خاطر سرنوشت محتوم و ماموریت دردناک عقربه کوچک ساعت
شاید این عقربه بزرگ که مثل یک خرس گنده خوابیده
بتواند نفسی تازه کند
سوال من اینه که آیا کسی این عقربه کوچک را مجبور به دویدن کرده؟
شاید این عقربه شاهزاده ی جوانی باشد که طلسم شده است و یک نفر باید این طلسم را بشکند
اما چه کاری از دست من بر می آید؟
شاید این شعر کوچک بتواند همه را متوجه وضعیت دردناک عقربه بکند.