میخوام وایسم تا نفس آخر بجنگم.

من از حسم نسبت به اتفاقات می‌نویسم چون حس واقعیته، دروغ نیست. حس کسی رو نمیشه زیر سوال برد، فکته. با استدلال یا تحلیل فرق داره.

مثلا از آتش‌بس غزه خوشحال شدم. از اینکه دیگه بمب فرود نمیاد به سر فلسطینی‌ها خوشحال شدم، و اینکه میتونن شب رو بدون ترس سر به بالش بگذارن، ولو در ساختمان‌هایی مخروبه.

عکس‌ها و ویدیوهای آزاد شدن این سه تا دختر گروگان اسراییلی که برگشتن پیش خانواده‌هاشون هم حس خوبی بهم داد. این‌ها بالاخره اونجا به دنیا اومده بودن، گناهی نداشتن  (گزاره‌ی اول حسه که قابل نقد نیست. گزاره‌ی دوم استدلالیه و میتونه قابل بحث باشه).

نهایتا هم 7 اکتبر در خلا اتفاق نیفتاد. جواب استدلال حماس باد کاشت و طوفان درو کرد هم اینه که اسرائیل هم وقتی دهه‌ها باد می‌کاره طبعا طوفان درو می‌کنه.

مذاکرات و توافق که هیچی، شده اصلا کل مملکت رو باید بدین پیمانکار آمریکایی اداره کنه مردم از این فلاکت دربیان و مملکت بیفته در مسیر توسعه. 20 ساله ملتی رو گروگان گرفته یک آدم پارانویید سر هسته‌ای. یکی از علایم پارانویا مشخصا اینه که فاصله‌ی بین واقعیات و آرمان‌ها (فارغ از حقانیت یا بطلان آرمان) رو کلا ملتفت نیستی، اگه بودی شمشیر می‌انداختی و اینجوری کشور رو نمی‌بردی ته دره. فقط این بره یه پارانویید دیگه بیاد به صورت تازه‌نفس مسیر نمودن ملت و کشور رو ادامه بده من یکی دیگه عقلم قد نمیده چه گلی باید به سر گرفت.

اونایی که توهم براندازی و رژیم چنج و فلان دارند هم که صد البته در توهم سیر می‌کنند و واقعیات رو ملتفت نیستند.

خطاب به سمیرا جان: من نظرم رو شفاف میگم ولی قلبم پاکه، از من ناراحت نباش. امیدوارم که خوب و سلامت باشی.

شب سال نو زدم بیرون سمت رودخونه، با اینکه هنوز کامل خوب نبودم، ولی نمیتونستم توی خونه بمونم و باید می‌زدم بیرون. هوا هم منفی 10ی بود برای خودش. برف خوبی هم می‌بارید. روی رودخونه تکه‌های کوچک یخ با جریان آب می‌رفتند. آسمون هم پر از غازهای وحشی کانادایی. انگلیسی به سر و صداشون میگن honk، پیدا نکردم که توی فارسی عبارت خاصی برای آوایی که از حلقوم غاز وحشی خارج میشه داشته باشیم. به نظر نداریم.
 چند تا عکس خوب گرفتم. چون هیچ سوشیال مدیایی ندارم وقتی عکس خوب می‌گیرم نمیدونم چکارش کنم، دلم میخواد شیرشون کنم جایی. گاهی برای چند تا از دوستام میفرستم یا میگذارم توی گروه خانوادگی 5 نفریمون. کانال تلگرام هست ولی در گذاشتن عکس محافظه‌کارم، مگر روایتی همراه عکس باشه که بگذارم. برای همین فکر کردم گاهی می‌گذارم همینجا.

28 دسامبر 2024

کرول‌ان جوابی نداده هنوز. یک نفری نوشت برای پستای قبل که "به نظرم ازش عبور کنید"، کامنت برتر. کاش دیگه پیام نده که بتونم از ذهنم بیرونش کنم. این رو میگم‌ها، ولی اگه ببینم نوتیف اس‌ام‌اس اومده و باز کنم اسمش رو ببینم همه‌چیز زیبا میشه.

اول ماه بود که یک هفته‌ای مریض شدم. بعدش یک ده روزی خوب بودم، دوباره مریض شدم. نمیدونم قبلی کامل از بدنم نرفته بود یا مریضی جدید گرفتم. اوجش یک گلودردی بود آخر هفته‌ی قبلی. دوشنبه‌ش یک سر اومدم دانشگاه، هیچ‌کسی نیست دیگه عملا بعد 20 دسامبر، جز دو سه نفر ایرانی که زندگی خاصی ندارن اینجا و پناه میارن به دانشگاه. کانادایی‌ها که کنار خانواده‌هاشون هستن، مهاجرهای ملیت‌های دیگه رو نمیدونم چکار میکنن این ایام سال.

از دوشنبه گلودردم بهتر شد، یک ضعفی در عضلات مونده و حس تب ریز، هنوزم دارمش. نمیدونم چرا کامل خوب نمیشم. دلم میخواد خوب بودم و میتونستم برم باشگاه یا شنا. افسردگیه هم زده بالا، خونه بودم اکثرا. جز یکی دو باری که پناه آوردم به دانشگاه متروک، سه‌شنبه که شب کریسمس بود فقط پاشدم رفتم کلیسا. همه کانادایی‌ و همه هم خانوادگی، خیلی هم رسمی با لباس شب عید. ریشم رو نزده بودم، گذاشته بودم هر موقع حالم خوب شد بزنم، خیلی نمادین به مثابه تولدی دوباره. از کاپشنی که از دکاتلون خریدم دو سال قبل هم بدم میاد، شبیه بی‌خانمان‌ها میشم میپوشمش. ولی چاره‌ای نیست دیگه. هیچی، توی کلیسا احساس می‌کردم وصله‌ی ناجورم، و اینکه لابد این خانواده‌های شاد کانادایی من رو نگاه می‌کنن و پیش خودشون فکر می‌کنن این چه بدبختیه که شب کریسمس تنهاست. مراسم قشنگ بود، ساختمان کلیسا هم قشنگ بود.

روزا کار خاصی نمی‌کنم، با ترس ایمیلم رو باز می‌کنم، هی منتظرم استادم یک ایمیل خونین بهم زده باشه که اصلاحاتت رو دیدم و چیزی نبود که انتظار داشتم و با این وضعیت ترم زمستون هم باید وایسی. تقریبا مطمئنم که دوباره برمیگردونه بهم برای اصلاحات، ولی اگه بحث ترم زمستون رو بیاره میرم با دانشکده صحبت میکنم.

برنامه‌م این بود درس رو که تموم کردم اتاق رو تحویل بدم و یکی دو ماهی برم مکزیک و اگه شد کلمبیا. بعدشم برگردم وسایلم رو جمع کنم برگردم ایران. از قبل از اومدن به کانادا برنامه‌م این بود یعنی، که برای مهاجرت نمیرم و برنامه‌م بازگشته. برای تجربه‌ی زیسته میرم، و حالت ایده‌آل یک پولی هم جمع کنم و اضافه کنم به پولی که باهاش اومدم. چند وقت پیش ولی فکر کردم و فکر کردم. یک اوپن ورک پرمیتی گرفتم تابستون که انقضاش تا مارچ 2026ه، تا تاریخ انقضای پاسپورتم. برم ایران به دردم نمیخوره 1 سال ویزا دیگه عملا، اقامت رو نمیشه درآورد توی 1 سال حتی اگر کار هم پیدا کنی. تصمیم گرفتم که اتاق رو نگه دارم ، یک ماه برم مکزیک، برگردم پاسپورتم رو بفرستم عوض کنم و ویزای 3 ساله‌ی بعد از فارغ‌التحصیلی اپلای کنم، یکی دو ماه طول میکشه پروسه. همزمان دو تا نرم‌افزار دیگه هم یاد بگیرم و کار اپلای کنم ببینم چی میشه. اپلای به جایی نرسید ویزا که اومد برمی‌گردم ایران، تو اون وضعیت راه برگشت رو هم نگه داشتی. این سناریوی رواله، مگر یک گیر و گوری جایی پیش بیاد که پیش نره، برای همه‌چیز باید آماده بود. برای مکزیک رفتن و ورک‌اوی خیلی انگیزه داشتم چندسال قبل و پیش از اینکه بیام کانادا. الان بیشتر برام وظیفه‌ست، باید چک بخوره.

دیشب خواب دیدم برگشتم ایران. رفته بودم سر فاز 3 اکباتان داشتم بستنی مگنوم می‌خریدم دونه‌ای 3000 تومان. چه سالی بستنی مگنوم 3000 تومان بود؟ اواسط دهه نود؟ نمیدونم.

یکسری لیست کار نوشتم که روزها یک غلطی بکنم تا وقتی جواب استادم بیاد. نرم‌افزار جدید و اپلای کار رو باید شروع کنم. گرچه احساس می‌کنم آب در هاون کوبیدنه، ولی چاره چیه. نوشتن هم پروداکتیویتیه، حالم رو هم بهتر میکنه. پروفایل ورک‌اوی‌م رو سر و سامون بدم و مکزیک دنبال هاوست بگردم. بلیط هم باید بگیرم، مدام دارم ازش فرار میکنم و عقبش می‌اندازم.

امروز صبح رفتم ریشم رو بعد سه هفته زدم. شروع کردم خیلی سبک حرکات کششی و فلان. یه کم روحیه‌م بهتر شد. دیشب خیلی کلافه بودم. عصر هم اومدم دانشگاه، هیچ‌کس نیست. داشتم فکر می‌کردم اگه بنا بر اتفاق یک کانادایی‌ای کسی گذارش بیفته و من رو ببینه احتمالا میترسه، که یک نفر روز 28 دسامبر پاشده اومده تنها برای خودش نشسته توی دانشگاه. ولی یک روی خوب داره داستان، من از این روزهای زندگی زنده بیام بیرون بعید میدونم دیگه چیزی زمین بزنتم. گرچه، همیشه به خودم میگم که آماده باش، سیاهی ته نداره. برای همه چی آماده باش.

خالص‌ترین شکل نوشتن اینه که یک صفحه‌ی ورد باز کنی و فقط بنویسی برای اینکه نوشته باشی. هیچ خودسانسوری‌ای درش نیست چون اساسا مخاطبی در کار نیست. حتی اگر کتاب هم بکنی اون رو باز هم چیزیه که ابتدائا برای مخاطب نوشته نشده، برای خودت نوشته شده. در کانتکست ایران به اشتراک گذاشتنش مشکل‌سازه فقط، یک خودسانسوری‌ای در اسکیل خانواده و دوست و آشنا دارن ملت، از اون بشه عبور کرد و خود واقعی رو بروز داد مرحله‌ای از بلوغه. ولی فرضا اگر دوست داشته باشی کتاب بنویسی و چاپ کنی، میخوری به مانع سانسور در نشر در ایران که امیدوارم یک‌روزی برداشته باشه که سبب ترقی ادبیات فارسی خواهد بود. حالا اینارو گفتم که بگم یک فایل ورد باز کردم و دلم میخواد بنویسم و بنویسم و آخرش باهاشون یک کاری بکنم، ولی هدف اصلی نوشتن برای نوشتن.

کرول‌ان جواب نداده هنوز. روی اون هم که براش بنویسم دوستت دارم و فلان به شک افتادم. راستش احساس میکنم ماچورتر اینه که نگم، بچه‌گانه‌ست یه کم گفتنش با وضعیتی که ما داریم. این که وضعیت رو خوب فهمیده باشی و بدونی که چه حرفی گفتنش سودمنده و چه حرفی نیست بالغانه‌ست. بیشتر میدونید چی دلم رو سبک کرد؟ همین که اومدم و همه‌ی اینها رو اینجا نوشتم، از سینه‌م دراومد.
 ولی بهش میگم که دوست دارم ببینمت تا وقتی که هستم، و  بهش حس خوبی بدم، ماچور اینه به نظرم. مرد باید پیچیده باشه نه بچه و دسپرت، شرایط رو بفهمه. من فقط یک چیز رو فهمیدم، هر موقع عقب رفتم اون جلو اومد، تکست ندادم تکست داد. هر موقع یه کم وایب دسپرت بودن دادم اون عقب رفت.

نکته‌ی دیگه اینکه شمایی که وبلاگ من رو میخونید ولی توی کانالم نیستید، خیلی بیناموس هستید.

آها یک نکته‌ی دیگه دوستی میل جنسی زنان 50 ساله رو مورد تردید قرار داده بودند. من هم چون برام سوال بود رفتم و یک مجموعه تحقیقات گسترده در موردش انجام دادم عمدتا در reddit. نتیجه‌ی بررسیم این بود اکثرا با قدرت در میدان هستن. فقط لوبریکنت رو باید لحاظ کرد دیگه. اینا اکثرا چون ورزش هم میکنن و زندگی سالمی هم دارن باعث میشه قوی‌تر و طولانی‌تر در عرصه باشن، ایران ولی فکر نمیکنم بدین منوال باشه. خانم‌های 45 پلاس بیان و از میل جنسیشون صحبت بکنن در کامنت‌ها ببینیم.

یک پدیده‌ای هست بین مهاجران و اون اینکه شما زن ایرانی (و کلا مهاجر فارغ از ملیت) زیاد میبینید که با مرد کانادایی سفیدپوست باشه، ولی مرد ایرانی خیلی به ندرت میبینید با زن سفیدپوست کانادایی باشه. مگر زن کانادایی‌ای که مرد کانادایی حاضر نباشه باهاش دیت کنه، توی این اپ‌های دیتینگ زیاد هستن، عمدتا وزن 100 کیلو به بالا که کم هم نیستن در آمریکا و کانادا.

دلیلش هم نمیدونم چقدر روشنه، مرد به هرحال باید از زن در مجموع موقعیت بالاتری داشته باشه تا زن جذبش بشه. من مهاجر باید شغل خوب و موقعیت اجتماعی پیدا کنم، ماشین بخرم، خونه‌ای داشته باشم که فقط خودم توش باشم، اقامت دائم یا تابعیت هم بگیرم، اون وقت میتونم به رابطه‌ی طولانی‌مدت فکر کنم. در خیلی موارد اون هم نه فقط با زن کانادایی، زن ایرانی یا مهاجر هم وقتی میبینه از سمت مرد کانادایی تقاضا وجود داره اون هم این آپشن‌ها رو از مرد ایرانی مهاجر میخواد. از سمت مرد کانادایی (کلا غربی) هم تقاضا برای زن مهاجر هست چون یک اپیدمیک تنهایی مردها در غرب و خیلی از زن‌ها به خصوص دخترهای کانادایی و آمریکایی بیست و خرده‌ای ساله بد سلیطه و گرگ هستن الان. پس بهتره زن‌های ایرانی که دوست‌پسر یا شوهر غربی می‌گیرن خیلی کردیت ندن به خودشون و فکر نکنن تخم دوزرده‌ای کردن یا با نگاه تحقیرآمیز به مرد ایرانی نگاه نکنن، شما در یک زمین دیگه بازی می‌کنید، مرد بودین وضعتون فرق می‌کرد. حالا عرض شود که شما وقتی 32 سالگی تازه به عنوان دانشجو وارد این کشور میشین، شاید بتونید ظرف مثلا 5 6 سال به همه‌ی اینها برسید اگر لایق و البته خوش‌شانس باشید، لایق بودن به تنهایی کافی نیست شانس و اقبال یا قسمت یا هرچی که اسمش رو می‌گذارید هم فاکتور مهمیه در مسیر زندگی، خیلی مسائل از کنترل شما خارج هست و دست شما نیست.

 همه‌ی اینها جز مساله‌ی ارتباط زبانی و فرهنگی و احیانا نژادی هست، ارتباط زبانی با گذر زمان معمولا بهتر میشه. فکت مهاجر بودن شما یا از فرهنگ و نژاد دیگری بودن ولی با گذر زمان تغییری نمیکنه. زنی که میشینه جلوی یک مرد کانادایی و در ارتباط زبانی الکنه شاید حتی کیوت و جذاب هم بیاد به نظر مرد، کفه‌ی بالانس قدرت در سمت مرد میره بالاتر و چی از این بهتر. ولی مردی که نشسته جلوی زن کانادایی، چالش داشتنش در برقرار کردن ارتباط کلامی و مشکل داشتنش برای ابراز خودش جذابیت نیست. فرهنگ و نژاد که غیرقابل تغییره هم برای مرد ایرانی بیشتر مساله‌ست تا زن ایرانی، زن غربی میانگین احتمالا با مرد غربی که شبیه خودشه احساس امنیت بیشتری می‌کنه تا مثلا با مرد ایرانی. بعضی استریوتایپ‌ها هم در مورد مرد خاورمیانه‌ای وجود دارن بهرحال و کاریشون نمیشه کرد. بعضی از خوش‌رقصی‌های بخش عمده‌ای از ایرانیان خارج کشور در فحاشی به اسلام و با پرچم اسراییل قر دادن و ما آریایی هستیم عرب نیستیم و فلان هم واکنشی ناخودآگاه یا خودآگاه برای برائت‌جویی از این استریوتایپه، غافل ازینکه شما هرچی خوش‌رقصی کنید سفیدپوست غربی نمیشید در نگاه اونها، صرفا عجیب یا ابله جلوه می‌کنید. راه‌های شکوندن استریوتایپ اتفاقا جستجو کردن در فرهنگ و هویت خودتونه و برجسته کردن ابعادی ازش، ما تاریخ و ادبیات و فلسفه‌ی غنی‌ای داریم بهرحال که میتونه تبدیل به نقطه‌ی قوت بشه در مقابل فرد غربی. این فکرهام رو باید منسجم‌تر کنم یک بحث جداست.
حالا همه‌ی اینارو من گفتم که برسم به کرول‌ان و اینکه چرا عملا گزینه‌ی رابطه‌ی طولانی‌مدت عملا وجود نداره در موقعیت فعلی و کوتاه‌مدت من. حتی رابطه‌ی کوتاه‌مدت هم طرف باید بسنجه و ببینه دنبال چیه، مثلا دنبال اوقات خوش و عشق‌بازی‌ای چیزی یا حتی یک تجربه‌ی رمانتیک کوتاه با یک مرد 15 سال جوان‌تر از خودش هست یا نه. چون اینجا 50 ساله‌ی خوب قشنگ توی مارکته. اون یک دیتی که من رفتم و نوشتم ازش طرف یک زن اصطلاحا دسپرت کامل از مارکت خارجی بود. کرول‌ان قشنگ و خوش‌هیکله، موقعیت کاریش شهرداری پوزیشن لید داره. می‌گفت شوهر قبلیم وکیل بود. حالا مثلا دست من رو بگیره ببره به برادرش نشون بده. من فکر میکنم توی این مدت به همه‌ی این چیزها داشت فکر می‌کرد و سبک سنگین می‌کرد. برای منم طبعا حل نبود و هنوزم دارم فکر میکنم چی میخوام من ازش با همه‌ی این اوصاف.
حالا من فکرم این بود که همه‌ی اینها درست، من بیام فاصله بگیرم و ساده‌تر به قضیه نگاه کنم، دوست داشتن که دلیل و منطق نداره. من اون رو دوست داشتم و احساس میکنم اون هم از من خوشش میومد، بیام فارغ از همه‌چیز احساسم رو بهش بگم، به عنوان یک فکت. حالا هرجوری خواست تصمیم بگیره بگیره، من فقط هروقت میدیدمش روزم قشنگ میشد، اگر اونم منو میبینه روزش قشنگ‌تر میشه پس بیا تا وقتی من اینجام و تو اینجایی هم رو ببینیم.

راستی، داشتم فکر میکردم یک مقدار زیادی تو مایه‌های cheryl hines هست چهره‌‌ش. البته نچرال‌تر و پرچین‌تر، من ندیدم آرایشی چیزی بکنه هیچ‌وقت ولی بازم در نگاه من خیلی قشنگ بود.

آپدیت 2

متن رو آماده کرده بودم عصر بفرستم و با یک روز تاخیر جوابش رو بدم که دیدم اس‌ام‌اس اومد الان. باز کردم دیدم کرول‌انه.

نوشته "امیدوارم که داری لذت میبری از تعطیلات زمستونیت و اصلاحاتت رو هم انجام بدی. من تازه اصلاحات خودم رو تموم کردم و دارم آپلود میکنم توی سیستم. چند تا پله دیگه مونده ولی تقریبا تمومه!"
عجب گیری افتادیما، باز باید استراتژی رو تغییر بدم.
پی‌نوشت - 3 ساعت بعد پیامش  اینو نوشتم:

"عالیه، خوشحالم برات! سفر طولانی‌ای بود. حالا میتونی با فراغ بال از تعطیلاتت لذت ببری.
یه کم مریض شدم باز از هفته پیش، گلودرد. استادم اذیت میکنه، گفت تا 26 دسامبر وقت نداره اصلاحاتم رو ببینه"
کلی فکر کردم پیام آخر رو چی بزنم نوشتم "هوای زیبایی بود امروز، اگه جفتمون حالمون خوب بود میتونستیم بریم تنیس هاها" (از این هاهای تصنعی آخر متنفرم ولی رواله میگذارن اینا تو چت).
جواب نداده هنوز. ببینم میده یا نه. اون پیام دوستت دارم و فلان موند فعلا برای روزهای آتی ببینم چی میشه بنا بر شرایط میدان تصمیم میگیرم.

آپدیت

همین یک ساعت بعد این پست آخربهم پیام داد. نوشته "خوبم، فیزیوتراپی کردم چند روز پیش و زانوم رو بستم، راحتتر راه میرم. عکس قشنگیه از جلسه آخر کلاس!"
حالا دارم فکر میکنم با 24 ساعت تاخیر به عنوان پیام آخر فکرم رو عملی کنم و این رو بنویسم:

I was thinking about how that "out of sight out of mind" thing is inevitable. I'd been meaning to tell you how I feel, but I never got the chance. I just wanted to tell you that I liked you so much, and that you are a beautiful human being. I just couldn't carry this with me forever, it hurt.

این رو بزنم دیگه جواب نمیده کلا احتمالا. خیلی هم مهم نیست من دنبال جواب نیستم. فقط دارم فکر میکنم یک سوال هم آخرش بچسبونم که مثلا یبار آخر هم رو ببینیم یا نه. یا اصلا این رو نزنم بزنم که دلم میخواد ببینمت؟ گیری افتادیم ها.
تصمیم گرفتم همین رو بزنم. میخوام دراماتیک تمومش کنم، باهاش بازی کنم. پیام آخر و اون هم احتمالا دیگه جواب نمیده ولی قوی و با اعتماد به نفس قدم آخر رو برداشتم به جاش.

بخش دو

شاید باید اتفاقات رو حین وقوع اینجا مینوشتم، چون مدام بالا و پایین شدم بعد اون روز. ولی فکرم این بود که بگذارم داستان کاملا شکل بگیره بعد همه رو یکجا بنویسم.

من فکر کنم قبل از این یک نفر بود در زندگیم فقط که به این شدت دوستش داشتم. انقدر کرول‌ان رو دوست داشتم که دلم میخواست اون زانوییش که توی فوتبال شکسته بود و سه بار عمل روش کرده بود رو بگیرم و ساعت‌ها ببوسم.

میدونستم که دلتنگ اون روز میشم. ساعت 2 ظهر اینطورا بود که خداحافظی کردیم. داشت میرفت بهش گفتم بریم تنیس گاهی. گفت حتما بریم!
بعدش اومدم دانشگاه، یک اتاقی برای استراحت هست در دانشکده که کاناپه‌طوری داشت، اونجا دراز کشیدم و اسکایریم گوش دادم. بهش پیام دادم و براش فرستادمش. گفت راستی تو برداشتت از ارباب حلقه‌ها رو نگفتی بهم. گفتم باید فکر کنم، دفعه‌ی بعد که دیدمت بهت میگم. من یه واین بار میشناسم توی فلان جا، اگه دوست داری بریم تا بهت بگم. نوشت حتما، یک وسط هفته بریم که من مستقیم از سر کارم بیام. گفتم پس بهم خیر بده خودت، گفت حتما خبر میدم.

شبش نوشت که داره ارباب حلقه‌ها رو میبینه، منم نوشتم که دارم جنگ ستارگان میبینم. پایان اون چت معنیش زوال بود. فرداش باز یه موزیک فرستادم، شجاع‌دل. نوشتم وادارم کرد به تو فکر کنم. نوشت خیلی اثیریه. بعد یک پیام نسبتا طولانی نوشتم که من یکسری پلی‌لیست گوش میکنم که ملت میان احساساتشون رو زیرش مینویسن و دوست دارم بخونم کامنتهای ملت رو و فلان. دیگه جواب نداد.

گذاشتم نزدیک آخر هفته شد و خبری نداد، پیام دادم پرسیدم واین بار رو همچنان هستی؟ من هفته دیگه دفاعمه سرم یه کم شلوغه همین هفته ولی هستم اگه برای تو هم خوبه. فرداش جواب داد نه سرم خیلی شلوغه، کار خودم هست و کارهای کلاس‌های دانشگاه و اصلاحات تز و فلان، نمیرسم و باید تمرکز کنم. نوشتم اوکی، گفته بودی نوامبر سرت خیلی شلوغه و باید ردش کنی، امیدوارم عالی ردش کنی. جواب نداد.

هفته‌ی بعدش کلاس بود. قبل کلاس ایمیل داد میلاد ببخشید من دیر میرسم نیم ساعت. حالا نمیدونم چرا به من داد به ساشا نداد. گفتم اوکیه امروز نیم‌ساعت اول یکی قراره بیاد ارائه بده کار با گروه‌ها دیرتر شروع میشه، منم برنامه‌م این بود نیم‌ساعت دیرتر برم، ساشا باید اوکی باشه. سر کلاس هم من چیزی به روی خودم نیاوردم کلا. خوش‌رو ولی رسمی‌طور. کار با گروه‌ها تموم شد با ساشا وایسادن صحبت، من خداحافظی کردم اومدم. یکساعت بعدش پیام داد، مثلا در جواب پیغام بی‌جواب آخرم. که مرسی از حمایتت، آره امیدوارم بگذرونم. درینک رو هم میتونیم بعد ارائه‌ی نهایی جلسه‌ی آخر بریم همین بار دانشگاه. نوشتم اوکی، ایده‌ی خوبیه.

انگار همه‌چیز دو پرده رسمی‌تر شد. ایده‌م برای واین بار این بود که از الکل به عنوان سوشیال لوبریکنت استفاده کنم، نزدیک‌تر بشیم و منم احساسم رو بهش بگم. فانتزیم این بود بعد واین‌ بار با هم نیمه‌مست بریم یه هتلی جایی، all I’ve ever known بگذارم در آغوشش بگیرم و با هم برقصیم. بعدش هم بخوابونمش و لباش رو ببوسم، صورتش رو، گوشاش رو، گردنش رو، چشماش رو. چشم دریچه‌ی روح. سینه‌ش رو، لای پاهاش رو، پاهاش رو. سر تا پاش رو ببوسم. بعد هم یکجوری فرو برم توی بدنش که روحش رو در آغوش بگیرم. ولی انگار بینمون فاصله افتاد.

کلاس بعدی که عصر روز دفاع منم بود نبود، با دوستاش رفته بود کل آخر هفته. اول هفته‌ی بعد پیام داد دفاع کردی و چی شد و فلان. در مورد دفاع حرف زدیم و گفتم کوهستان چطور بود و گفت عالی بود و فلان. جلسه‌ی بعد کار با گروه‌ها بود، اولین جلسه مشورت برای ارائه‌ی پایانی که دو هفته بعدش بود. اولش نشستیم و صحبت کردیم، از دفاع گفتم و از کوه گفت. کار با گروه‌ها هم اوکی بود، گفت من زودتر باید برم امروز ساعت 6. ساعت 6 دور میز نشسته بودیم با ساشا و بچه‌های یکی از گروه‌ها، دیدم داره به ساعت نگاه میکنه. جابجا شدم و پاشدم که راحت باشه و بره. یک ساعت اینطورای بعدش پیام داد که فلان چیز رو میتونی چک کنی توی کلاس برای ساشا گذاشتم که برداره؟ راستی مرسی که جابجا شدی که من برم.

بعد این جلسه موند دو تا جلسه کار به گروه‌ها و آخرش هم ارائه‌ی نهایی. اون هفته‌ای که سه‌شنبه و جمعه‌ش کار با گروه‌ها من از اول هفته مریض شدم. صبح سه‌شنبه ایمیل دادم به ساشا، کرول‌ان رو هم کپی کردم که من خیلی مریضم نمیتونم بیام امروز. یک ربع بعدش کرول‌ان هم ایمیل زد که من امروز از پله با کیف افتادم و زانو و گردن و لگنم درد میکنه و دارم زودتر هم از سرکار میرم خونه استراحت کنم و نمیتونم بیام. عصرش بهش پیام دادم که خیلی ناراحت شدم، خوبی؟ جواب داد که مرسی ازینکه چک کردی. دارم میرم دکتر و باید استراحت کنم و فلان، تو چطوری؟ یک دیالوگ حال و احوال‌پرسی معمولی‌ای طی چند روز آینده داشتیم، گفت که جمعه رو هم احتمالا نمیتونه بیاد. جمعه آنلاین شد با تصمیم ساشا. دوشنبه‌ش ارائه نهایی بود.. فرداش پیام داد حالت چطوره؟ من دارم آسون میگیرم. قلبم ذوب شد براش. نوشتم کار درستی هم میکنی! گفت تا دوشنبه برای ارائه‌ی نهایی باید اوکی بشم دیگه.

یکشنبه بهش پیام دادم حالش رو پرسیدم که جواب نداد. دوشنبه شد. یه کم زودتر رفتم سر کلاس. کرول‌ان رو ندیدم. چند تا از بچه‌ها بودن. سه نفر داور هم از بیرون دانشگاه ساشا دعوت کرده بود. یکیشون لیزا بود، یک خانم کانادایی که سال پیش استاد همین درس بود و من دستیارش بودم. چه استرسی هم کشیدم مطلب نو بود برام. هیچی اومد و سلام و بغل و اینا. همه اومدن و کلاس شروع شد، من در رو نگاه می‌کردم، کرول‌ان نیومد که نیومد.

سال پیش بعد ارائه‌ی نهایی و جلسه‌ی آخر کلاس با همین لیزا و داورا و همه بچه‌ها رفتیم بار دانشگاه. من حدس میزدم امسال هم برنامه همین باشه. ولی به کرول‌ان نگفتم اون موقعی که گفت بعد فاینال ریویو بریم بار دانشگاه، که احتمالا کل کلاس با هم میریم. رفتیم بار و نشستیم، من دیگه اینجوری بودم که عبور کن دیگه. فکر نمی‌کردم جلسه‌ی دو هفته پیش که راه رو باز کردم زودتر بره آخرین باری باشه که میبینمش. یا اصلا فکر نمیکردم بعد اون هایک کلا دوبار دیگه ببینمش. توی بار نشسته بودیم، منم یه کم تیپسی بودم که پیام داد. جواب به پیام بی‌جواب روز قبلم. که من هنوز درد داشتم و نتونستم بیام. باید یخ و گرما می‌گذاشتم روی زانوم. تو حالت چطوره؟ منم یک روز صبر کردم و فرداش جواب دادم. نوشتم امیدوارم بهتر بشی به زودی. من خوبم. دلم برای دیدنت در جلسه‌ی آخر تنگ شد. امیدوارم یک زمان دیگه ببینمت. نسبتا سریع جواب داد، که احساس بدی دارم که نبودم فاینال ریویو رو، و اینکه گروه‌ها چطور بودن. چیزی ننوشت در مورد اینکه من گفته بودم امیدوارم بعدا ببینمت. نوشتم احساس بدی نداشته باش، کار درستی کردی، سلامتی مهم‌تره. نوشت ممنون از حمایتت. یه کم صحبت، گفت جمعه یکی از گروه‌ها پیام دادن و سعی کردم کمشون کنم. نوشتم هووم، میتونم بگم که بچه‌ها خیلی دوستت داشتن. نوشت تو رو خیلی دوست داشتن، قطعا! انگار غیرمستقیم میخواستم بگم خودم دوستت داشتم. باز طی دو سه روز بعدش تکست‌های پراکنده که من گفتم دارم روی اصلاحاتم کار میکنم و بعد فکر زیاد، گفت فکر زیاد به چی؟ گفتم برنامه‌هام برای بعدش، که برم سفر و بعد یه مدت ایران و اینکه ذهنم خسته‌ست. گفت بری سفر ذهنت باز میشه و میتونی تصمیم بگیری. حتما خانواده‌ت هم دلشون برات تنگ شده. گفت که زانوش حس عجیبی داره و توی هفته میخواد بره دکتر عکس بگیره ازش. گفتم همون زانویی که قبلا سه بار روش عمل کردی؟ گفت آره. نوشتم براش که لابد، تهران ولی شهر شت‌هولیه، شاید برم یه شهر ساحلی. و نوشتم که امیدوارم چیز جدی‌ای نباشه، خبر بده از نتیجه ایکس‌ری. نوشتم امیدوارم برنامه‌های سال نوت رو تحت‌تاثیر قرار نده، فکر کنم گفتی دخترت قراره بیاد برای کریسمس. جواب نداد.

فکر کردم نکنه ازینکه لفظ شت‌هول رو برای تهران بکار بردم ناراحت شده باشه؟ یا نکنه چون نوشتم فک کنم گفتی دخترت قراره برای کریسمس بیاد ناراحت شده باشه. آدم اسیر پارانویا میشه. آخه چرا یک نفر باید از این پیام‌ها ناراحت بشه و دیگه جواب نده.

من نفهمیدم رفته رفته چی شد. از موافقت با درینک تا بعدش که انگار همه‌چیز عقب رفت. شاید خودش فکر کرد. شاید با دوستاش حرف زد. شاید فکر کرد که این نه شغل داره فعلا، نه ماشین داره، یک خونه‌ای هم داره با همخونه زندگی میکنه. ایرانی هم هست و کشورش شت‌هوله. خودشم داره میگه برنامم اینه برم سفر نهایتا برگردم ایران. من کسخلم مگه دارم با این معاشرت میکنم. یا اینقدر تنها شدم که برم با این معاشرت کنم. ولی از اونطرف، من آدم بدی نبودم. من آدم بی‌مایه‌ای نیستم. همین که از یک دنیای دیگه اومدم اینجا و داستان جدید شروع کردم باید برای آدما جالب باشم. تیپ و قیافه‌م هم بد نیست. فکر می‌کردم زن از یک سنی به بعد باید اوقات خوش براش مهم باشه، اصلا برای چی از اول با من قدم به قدم اومد. مگه نمیدونست من کی هستم و چی هستم، من که اول همه‌چیز رو بهش گفته بودم. فکر می‌کردم اوکی، آینده‌ای نمیشه براش دید، ولی من تو رو دوست دارم و تو هم منو دوست داری، چرا با هم عشق‌بازی نکنیم و نگذاریم روح‌هامون به هم نزدیک بشن. بیا تا عمق جان هم بریم فقط چون همدیگه رو دوست داریم. چرا باید اینقدر فکر کرد به چیزای دیگه. نمیدونم، اینا همه‌ش گمانه‌ست. در تنهایی و بیخبری ذهن میفته به بافتن. نباید بافت. یک هفته‌ای هم هست دوباره مریض شدم. حس میکنم که اینجوری که سیستم ایمنی بدنم ضعیف شد بخشیش به خاطر همین ماجراها بود.

یک هفته صبر کردم، همین جمعه دو روز پیش یکی از دخترا یک عکس گروهی از کلاس که روز فاینال ریویو گرفتیم برام فرستاد. خیلی عکس قشنگی بود، همه میخندیدن. منم خیلی خوشحال و خندان افتاده بودم. دو تا پیام آخرم که بی‌جواب مونده بودن. بهش پیام دادم و نوشتم حالت چطوره؟ زانوت رو چک کردی؟ بعد نوشتم این عکس رو استیسی همین امروز برام فرستاد، و عکس رو براش فرستادم. برنامه‌م این بود که وقتی جواب بده براش بنویسم که ببین، من شاید دیگه نبینمت، ولی یک چیزی رو هیچ‌وقت فرصت نکردم بهت بگم. فقط میخواستم بهت بگم انقدر دوستت داشتم که دردم گرفت. و اینکه انسان زیبایی هستی. انگار هیچ‌وقت این حرف‌ها رو از من نشنوه، چون دو روزه که این سه تا پیام رو هم بی‌جواب گذاشته و این نقطه‌ی پایانیه به همه‌چیز.

نوشتم همه‌ی اینها رو که حلاجی کرده باشم همه‌چیز رو و نقطه‌ی پایان رو یک بار هم خودم بگذارم و عبور کنم.