Yahoos

گالیور در سفر چهارم و آخر خود، پا به سرزمین هوئی هنم ها می گذارد، سرزمینی که در آن اسب هایی نجیب و باهوش (هوئی هنم) بر گونه ای وحشی و انسان وار (یاهو) حکمرانی می کنند.


گالیور یکی از اعضای قلمرو اسب ها می شود و شروع به تحسین و تقلید از هوئی هنم ها و شیوه زندگی شان می کند، روی گردان از همنوعان انسان خود، آن ها را تنها یاهوهایی می بیند که صرفا موهبت ظاهری از منطق را داشتند، و از آن تنها برای تشدید و افزودن به فساد و خباثتی استفاده می کنند که طبیعت در وجودشان نهاد.


او به خانه اش در انگلستان باز می گردد، اما نمی تواند خودش را با زندگی در میان "یاهوها" وفق دهد و به انزوا روی می آورد. از خانه بیرون نمی رود، از خانواده و همسرش روی می گرداند و چندین ساعت در روز را به صحبت با اسب ها در اصطبل می گذراند.

Loveless

Loveless و فیلمایی تو این تم مثل on body and souls، یا hunt، برای منی که از سینمای تجاری هالیوود به بیزاری رسیدم موهبتند. لاولس داستان یک زوج روسی ست که در گیر و دار طلاقند و هر دو در ابتدای روابطی جدید،  و پسر 12 ساله شون، قربانی معصومی که در میرود.

این زویاگینتسف هم مثل نوری جیلان کارگردان ترک، انگار عکاس فیلمسازه، با این پلانا و کادرای عالی ای که می بنده. اونم کجا، مسکوی پاییزی، هوای ابری، آپارتمای کمونیستی و جنگل های داخل شهر.



Loveless، خودخواهی Kills، انسانها بیشتر از آنچه به نظر می آید حیوانند، فردیت انسانهاست که حکم می راند، نه عشق.

There has to be sth beyond life

احساس میکنم باید مثل جان کندی تول، کمی مانده به سی سالگی به زندگیم خاتمه بدم، شاکی و آشفته از نظم و بروکراسی معمول دنیا.

"خیلی وقت است یاد گرفته ام که اگر موضوع بزرگی بین دو نفر وجود داشته باشد و درباره اش حرف نزنند درباره ی هیچ موضوع مهم دیگری هم نمی توانند صحبت کنند."

مامان و معنی زندگی- اروین یالوم

خواب

بالا سر خودم واساده بودم، دست گذاشته بودم روی شونه های خودم.

یه حس عجیبی، اینکه روحت داره از جسمت مکیده میشه. عجب ترسی بود.

توی خونه، یکدفعه شروع کردم به دویدن. سرعتم بیشتر و بیشتر میشد. نزدیک در، چشمام قرمز شده بود و داشتم نعره میزدم. صدای خودم نبود. انگار شیطان حلول کرده بود.

دویدن در خانه. میترسیدم روحم از بدنم جدا شه.

از خواب پریدم، دو تا زدم تو گوش خودم، و خوشحال بودم که خواب بود، چون تو خواب فکر میکردم بیداریه.

lives

اسنپ گرفته بودم با سرباز کلانتری بریم بیمارستان. کرد مهاباد بود. خیلی ساکت بود، بهش گفتم اورامان و سنندج رفتم خیلی قشنگه، سر ذوف اومد گوشیشو درآورد یه عکس از اطراف مهاباد نشون داد بسیار زیبا.

راننده، یه پاکت کنت داشت، همین جوری می چرخوندیم تو ماشین. ترافیک بود، شدید. خرس میفروختن تو خیابون، گفتش نه زن دارم نه دوست دختر، گفت شما زن داری؟ گفتم نه. گفتش آدم چقدر زحمت میکشه پول دربیاره، درست نیست برا کسی که نمیخواد باهاش ازدواج کنه خرج کنه. 66 ای بود، 25 اینا میخورد ولی. گفتش پدرش فوت کرده. گفتش چیز زیادی نذاشت برامون، یه خونه تو مهرآباد. گفتش مهمون و اینا زیاد میاد خونمون، بچه ها و نوه ها. گفتش خرج خونه و مادرم رو من باید بدم. گفتش یه مدت شبا کار میکردم اسنپ، روزارو میخوابیدم خیلی بهتر بود، چون شبا خلوته. مادرم گفت نکن، شبا خطرناکه. سرباز کلانتری عقب دراز کشیده بود.

خواستم چیزی گفته باشم، گفتم مثکه امشب فوتبال داره. گفت فوتبالی نیستم، از وقتی مسئولیت زندگی افتاده گردنم حوصله هیچ کاری رو ندارم. هیچ تفریحی نمی کنم. سفر و اینا نمیرم. فقط کار میکنم. گفتش قبلنا خیلی فیلم میدیدم. کارگردان مورد علاقم جیمز کامرون بود. با اسکورسیزی. ولی الان دیگه اصلا فیلمم نمیبینم. اسم فیلمایی که دیده بودمم داره یادم میره کم کم. گفت میخواستم آهنگ بذارم ولی خوابیده عقب. بذارم؟ گفتم حالا آروم بذار، چیا گوش میکنی؟ گفتش پراگرسیو راک. یه دیوید گیلمور که چند روز پیشش تو ساندکلاود گوش داده بودم گذاشت گفت از این خوشت میاد؟ گفتم آره جوابه. گفت یه کانال داشتم اینستاگرام، پینک فلوید راک میوزیک. 10 کا فالوئر داشت چهارصدهزار تومان فروختمش.

رسیدیم دیگه کم کم. قرار شد لینک یه بات تلگرام که ازش میشه ویدیوهای یوتوبو دانلود کرد براش بفرستم. رفت، رفتیم.

تنها

ایستاده

بر لبه جهان

دشتی در سمتی

پرتگاهی در سمت

بازگشتی نیست

من یه متهم صد در صدم

دیروز یه تصادفی کردم که مرگ رو دیدم. ماشین له شد. خودم به درک، دنیا رو بهم دادند که مامانم  فقط پاش شکست. موقع تصادف و بعدش به این فکر میکردم که چقدر آدم کسشعری بودم، میشد بدون توقع به آدما خوبی کنم و نکردم، بعضیا رو اذیت هم کردم.

ولادیمیر پوتین، این ابرمرد نیچه ای

یه کوتی آوردم یباری از متیو مککاناهی تو ترو دیتکتیو، اونجا که در جواب پیشنهاد مگی (زن دوستش) برای قوادی و مچ میکینگ که فلانی دختر خوبیه، میگه ما میدونیم دنبال چی هستیم، و مشکلی با تنها بودن نداریم.

الان زوایا و خفایای این حقیقت ابدی برام بیشتر شکافته شده، یه توییتی یه دختره کرده بود با این مضمون که "ما مردی که بهمون نیاز داره رو نمیخوایم، مردی رو میخوایم که دوستمون داره". در نگاه اول شبیه این کپشنای دوزاری اینستاگرامه، ولی در بطن، در راستای همون جواب متیو مککاناهی هست.

طبیعتا مردی که "نیاز" داره یکی کنارش باشه، امنیت روانی و قدرت نداره. زن ها هم از جنبه تکاملی و داروینی، جذب همچین مردایی نمیشن. در جنگلی که احتمالا نیاکان ما میلیون ها سال پیش توش زندگی میکردند، چیزهایی که برای جنس نر قدرت محسوب می شد مشخص بود: جثه و هیکل، ظاهر، جنگندگی. امروز که مغز ما تکامل یافته و بجای جنگل در شهرها زندگی می کنیم، باز هم ملاک های قدرت مشخصه، این بار به جای صرفا جثه و هیکل، مهم ترین معیار پوله. کاملا درست هم هست، پول و موقعیت اجتماعی، نتیجه مستقیم "غریزه بقا و سازواری (توانایی زیستی)" هستند، مردی که پول و موقعیت اجتماعی بیشتر و بهتری داره، همون آلفا میلی هست که توی جنگل هیکل بزرگ تر و نعره رساتری داره. اینجاست که عبارت نغز"دارا باش سارا خودش میاد" از منظر داروینی  درک می شود.خیلی وقت پیش  یه نفری که نمیگم کی تو وبلاگش شکایت کرده بود که رفته خواستگاری گویا، خانواده طرف به صرف اینکه "ایشان بی پول بوده، موقعیت خانوادگی پایینی داشته، و در رشته کسشری فعالیت می کرده که هیچ امیدی به آینده ش نمی رفته، جواب رد داده اند، و اینکه چرا دل پاک و اخلاق ملاک نیست." این طرز فکر مصداق بارز عدم شناخت ذات بشر و متعاقبا شکست داروینی هست.


بذارید برم

دیشب خواب دیدم روز عروسیمه، قراره یکی رو بکنن تو پاچم. البته ماهیت عروس در طول خواب تغییر می کرد، در انتهای خواب این ترانه یلدا بود که قرار بود بره تو پاچم (معمار 60 70 ساله انتلکچوال). روز عروسیم تا عصر سرکار بودم، جوری که عصر با همکارام  از دفتر دراومدیم، اونا کت شلوار پوشیده بودن که بریم عروسی من و من از همه ژولیده تر بودم، کفشام خیلی خاکی بود. مدام پیش خودم فکر می کردم من نه با این حرف زدم، نه میدونم طرف کیه، بعد نباید الان با هم باشیم احیانا؟

در سکانسی سوررئال، جمعیت انبوهی که غالبا گداگشنه و پابرهنه و ایلات عشایر طور بودن داشتن از دشت ها و بیابان های اطراف تهران میدویدن که بیان عروسی من، و من خیلی حیرت زده داشتم نگاه می کردم که اینا کین؟ من اینارو میشناسم؟ اینا اصلا منو میشناسن؟


در یک لحظه همه چیزو به هم ریختم. گفتم من نیستم. ولم کنید بذارید برم. خیلی دراماتیک و با چشمانی اشکبار داد زدم حق من این نبود. قسمت بعدی خواب، من بودم که تو شهرک آپادانا، در به در دنبال سیگار و مشخصا مارلبورو، از این مغازه به اون مغازه می رفتم.

انتهای خواب هم لحظه ای به این فکر کردم که حالا ترانه یلدا اونقدر بدم نبودا، به هر حال معمار انتلکته هرچی باشه.


تعبیر خواب هم واضحه، من در ضدیت با عوامل متعدد بیرونی.