X
تبلیغات
رایتل

تغییر

جمعه 24 دی‌ماه سال 1395 ساعت 23:03

البته که هیچ چیز جای وبلاگ رو نمیگیره، اما در اوضاع الانم حوصله توییتر رو بیشتر دارم. بیشتر کاربرای ایرانیش انتلکتوالای رو مخی هستن که خیلی سنگین حس مزه پرانی دارن، انگار یه مسابقست که کی تو یه جمله میتونه بیشترین حجم نمک رو بریزه؟ من بیشتر برای کار و بار و زمینه رشته ام و اینا واردش شدم. از اونجا که ما شخصیتی تک بعدی نیستیم، یه موقع موسیقی ای، عکسی، چیزی. این لینک صفحه ام، و اینکه اگه آشنایی از اینجا اونجا منو فالو کرد (که بعید میدونم) بگه بهم.

نکته تلخ اینکه کلا سه چهار تا وبلاگ بوک مارک داشتم که مدام پیگیر بودم طی یک سال اخیر، که دوتاشون آیدا و تراویس بیکل بودن که دیدم وبلاگاشون رو بستن. و چه حیف که عرصه رو واگذار کردن به کسانی که همچنان با قدرت لنگ سبک چسناله، فانتزی جفت، و عکس از کیک و کتابخونه و کادوی تولد رو چسبیدن.

برای راحت تر بودن خودم، از این به بعد برای پست های احتمالی نظرات خوانده ولی تایید نمی شوند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

نزدیک شو، اگر چه حضورت ممنوع است

شنبه 27 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 11:13

+ نکته اینکه مدرک تحصیلی عمدتا به درد دکور میخوره، چون همه اون گری گوری هایی که تو اون پادگان بودن فارغ التحصیل دانشگاه بودند (فوق دیپلم به بالا و غالبا لیسانس)، و یه بار که یکی از مربی ها پرسید رشته تحصیلی و شغل چیه 95 درصد شغلشون غیر رشته تحصیلیشون بود، که نشون‌دهنده به درد نخور بودن صرفا مدرک و بی اعتبار بودن دانشگاههاییه که بعضیاشون مثل غیرانتفاعی و پیام نور و ... هر روز مثل قارچ تکثیر میشن.


+ تصور این که همه سپاهیا غیرقابل معاشرت و دگم هستن درست نیست. فرمانده گردان ما که سرهنگ بود واقعا آدم باشعور و قابل احترامی بود. فارغ از دیدگاه سیاسیشون. اونم سبک و سنگین داره، سردارها غالبا سنگین کار میکنن، اونام بهشون حرجی نیست، انتظار دارین کسی که تو 27 8 سالگی جانباز 80 درصد میشه الان بیاد بگه عمر و سلامتیمو گذاشتم پای هیچی؟ منم بودم چشم و گوشمو میبستم و چنگ میزدم به آرمانهای مرده و رنگ باخته ام، تا بتونم هنوز دلیلی واسه ادامه زندگی داشته باشم.


+ اون پنج هفته اول یه طرف، این دو هفته لعنتی یه طرف. پنج روز بردنمون اردو و بازسازی شرایط جنگی، سه کیلومتری بالای پادگان تو دشت دامنه ی شیرکوه. فکر نکنم دیگه تو زندگیم هیچ موقع اندازه اون پنج روز سختی بکشم. با چهار پنج لایه لباس کوهنوردی و سربازی، کلاه پشمی، دستکش و دو لایه جوراب که کل پنج روز از پام درنیومد توی کیسه خواب با یه پتوام روش باز تو چادر از سرما خوابم نمیبرد. اینقدر سرد بود که یه صبح گرگ و میش که دستمو شستم باد زد سریع خشک شد و خون راه افتاد. به خاطر کمی شیر آب بچه ها با شلنگ توالت صورتشونو میشستن.


+ یه شب تو اردو بردنمون رزم شبانه، رسام و تی ان تی میزدن باید خیز می‌گرفتی، یک ساعتم نشوندنمون جهت یابی با ستاره ها. همه خواب، برا اینکه خواب بچه ها ببره یه یارو مسئول آموزش اومده بود صدا می‌کرد می‌پرسید پدرسگ. برگشتنه تو محل تجمع گردان یکی از بچه ها از خستگی و سرما حمله هیستریک زد افتاد ناله و ضجه. ناله این از یه طرف، آژیر آمبولانس که عقب جلو میکرد از لا بچه ها رد شه، فرمانده گروهان که نعره میزد و بچه ها رو هل میداد، گرد و خاک که تو نور چراغ آمبولانس میپیچید، یه وضعیتی. راه افتادم سمت چادر یه بغض خفیفی گلومو گرفت.


+ اون حال خوش سنگین و خنده از ته دلی که صبح روز ترخیص و موقع خروج از پادگان داری به کل فلاکت دوماهت میارزه. رفتیم تو پارک کنار میدون آزادی شهر، خوابیدیم رو چمن و زل زدیم به تکون خوردن شاخه ها و ریزش برگا. هوای آخر آذرم که حرف نداره. چشامونو که بستیم که دیگه انگار معلق شدیم تو فضا و مکان. 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سرتو بالا بگیر.

سه‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 09:09

دیروز ساعت شش صبح رسیدم تهران. شنبه صبح هم باید پادگان باشیم دوباره تا دو هفته بعدش که دوره تموم میشه. پادگان 15 کیلومتری یزد بر کوه و بیابونه. عین پنج هفته رو شبانه روز تو پادگان نگه مون داشتن، به جز یه مرخصی 4 ساعته که رفتیم تو شهر سیگاری دود کردیم، شامی خوردیم، چهارتا آدم غیرنظامی دیدیم و برگشتیم.

از دیروز که رسیدم مریضم و احتمالا خیلی حرکت خاصی نمیتونم بزنم. حیف، چون هفته قبل میان دوره مدام فانتزی میزنی برم میان دوره این کارو می کنم، اون کارو می کنم.

تو پادگان کلا دور از اخبار و فلان و بیسار بودیم. دور از خیلی چیزای دیگم بودیم، مثلا موسیقی. چند شب خواب دیدم دارم موسیقی گوش می کنم. خیلی دراماتیک. یاد رستگاری در شاوشنک می افتادم مدام، اونجایی که تو زندان پسره به مورگان فریمن میگه من با موسیقی گوش دادن خودمو سرگرم می کنم، فریمن میگه اینجا موسیقی ای نیست. طرف اشاره میکنه به سرش و میگه موسیقی اینجاست.

+ ممنون از لطفتون بابت کامنتای پست قبل.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

چیزی به صبح نمانده است

چهارشنبه 28 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 19:01

اتاقمو یه دست اساسی ای کشیدم، فردام میرم موهامو میزنم. رو برگ اعزامم نوشته ساعت 6 صبح شنبه میدان سپاه. افتادم پادگان سپاه یزد. فکر کنم از همونجا با اتوبوس میفرستن بریم. دو ماه پیش اینا گفتن که مدارکم برای امریه سازمان میراث فرهنگی برگشت خورده. پارتیم غفلت کرده بود. ولی دو هفته بعدش خونه پدربزرگم بودم زنگ زدن گفتن از مصلی تهران تماس می گیریم، برا سربازیت کاری کردی؟ گفتم نه. گفتن میخوای بیای دفتر فنی اینجا امریه شی؟ گفتم بله. رفتم دو روز مصاحبه و تکمیل مدارک و خیلی دراماتیک همه چی اوکی شد. از یگانای سپاهه. مث که الان سپاه جز امریه سرباز نمیگیره. به مسئولش گفتم آقا مدارک ما برگشت نخوره از ستاد؟ گفت نه آقا چون مصلی مستقیم زیر نظر بیت رهبریه هر کسی رو معرفی کنیم اوکی میدن. من واقعا از موقعی که یادمه ارادت سنگینی به بیت رهبری داشتم.


میرم یک ماه و نیم نیستم، یه مرخصی میان دوره اولای آذر هست که نمیدونم بیام تهران یا نه. بعدشم که میام همین مصلی تهران باقی سربازیمو. داییم میگفت دعای پدرجان بوده از هوا امریه زدن زیر بغلت. بعید میدونم، داییم جو میده. ولی پدربزرگم خیلی خوشحال شد اونجا که بودم بهش گفتم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

وقتی از انزجار حرف میزنم، از چه حرف میزنم؟

پنج‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 19:01

میل جنسی به تصور حوزه ای ممنوع از امر انزجارآور وابسته است. زبان شخصی دیگر در دهان شما می تواند برایتان تجربه ای لذت بخش باشد یا می تواند نفرت انگیزترین و مهوع ترین نوع آزار باشد و این بستگی دارد به وضعیت روابطی که میان شما و آن شخص وجود دارد یا در حال برقراری است. لیکن زبان دیگری در دهان شما می تواند نشانه صمیمیت و نزدیکی باشد دقیقا به همان دلیل که می تواند تجاوزی منزجرکننده نیز باشد.

]صفحه 225[

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

Horace and Pete

سه‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 11:03

Horace and Pete”" یه سریال 10 قسمتی مستقله از لوئی سی کی در مورد دو تا میخانه دار، لوئی سی کی (هوراس) یه مرد میانسال مطلقه افسرده حال که خودشه علنا، استیو بوچمی (پیت) هم یه مرد محترمه که از یه نوع بیماری روانی رنج میبره و طول زندگیش رو در اتاق پشت میخانه سپری کرده، یه بخشیش رو هم در بیمارستان روانی. ترکیب کمدی سیاه و درام ترکیبیه که پیشاپیش برنده ست. نقد خاصی نیست، دیگه سکوت اختیار میکنم، شاهکاره، باید دید صرفا.



یه جا وقتی پرده اپیزود نهم میفته یه نقل قول از "گری شندلینگ" می کنه:

“The world is just too noisy and distracted to probably ultimately survive. Everyone needs to shut the fuck up. The answers are in the silence. Monks set themselves on fire to make this point. Just consider it.”

ترجمه الکن:

دنیا زیادی شلوغ و پرسروصداست برای اینکه احیانا نهایتا جون سالم به در ببره. همه لازمه صرفا دهنشونو ببندن. جوابا توی سکوتن. راهبا خودشونو آتیش میزنن تا به این نکته اشاره کنن. فقط بهش فکر کنید.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       31    >>